عشق و مرگ

دل تنگی های عاشقانه

شكنجه

شکنجه بیشتر از این‌؟
که پیش چشم خودت‌
کسی که سهم تو باشد
به دیگران برسد
چه می‌کنی‌
اگر او را که
خواستی یک عمر
به راحتی
کسی
از راه ناگهان برسد...
رها کنی‌
برود
از دلت جدا باشد
به آن‌که دوست‌تَرَش داشته‌
به آن برسد
رها کنی‌
بروند و
دو تا پرنده شوند
خبر
به دورترین نقطه جهان برسد


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط الهه ناز  | 

تا خیر

در کویر خشک دلم کبوتری آشیان گرفت

 

       ومن آشیان هر جا گرفتم خانه ی صیاد شد

 

         عشق کبوتری را به دل گرفتم که یکبار بر آسمان قلبم پر زد...

 

              بهار و پاییز و زمستان ها ار پی هم گذشت و کبوترم بر نگشت

 

               و برایم تنها یک حوض روشن ماهی سرخ بجا گذاشت......در میان کویر خشک

  

                                      ....ومن کنار بید خمیده ای به آسمان زل زده

 

                                               و یک تنگ ماهی قرمز در دست که مبادا بشکند....

 

 

 

 


فرصت ماندن چند لحظه ای است و بس

 

برای قدم زدن در دشتهای ارغوانی

 

برای دست یافتن به رویاهای سپید

 

برای از بین بردن هجوم سنگین کینه

 

برای نگاه کردن به کوچ کبوترهای غریب

 

و برای گفتن آنچه باید گفت

 

آنچه که سالیان سال به صورت یک  سکوت در دلها خاموش مانده است


 

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم ...!

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!! 

 


میدونی طاقت جدایی رو ندارم 

                                                       میخوامکه نری تو از کنارم 

 

 

   ازت زیاد خاطره دارم                           میخوام اسم تو من نفس بذارم 

 

  ازتو بگم در سایه سارم                       هر جابری من دوستت میدارم  

 

   از عاشقای این دیارم                               به یاد شبای زیر بارون 

 

  که خیس میشد تمامسرا پامون               شبا همش من خواب تو را می بینم 

 

  بین هفت تا آسمون رو زمینم                   میدونی طاقت جدایی روندارم  

                         

                        

                                     با تو مثل صد تا بهارم

 


 

روزی عشق از دوستی پرسید: تفاوت من و تو در چیست؟

 

                        دوستی گفت:

 

    من دیگران را با سلام آشنا میکنم تو با نگاه . . . .

 

         من آنان را با دروغ جدا میکنم تو با مرگ.

 


    

 


ستاره وقتی میشکنه میشه: شهاب

ولی

دلی که میشکنه میشه: سوال بی جواب 

گفتمش بی تو چه باید کرد؟            عکس رخساره ی ماهش را داد

 

گفتمش همدم شب هایم کو؟             تاری از زلف سیاهش را داد

 

وقت رفتن همه را می بوسید           به من از دور نگاهش را داد

 

یادگاری به همه داد و                  به من انتظار سر راهش را داد


سلام دوستان بابت وقفه چند ماهم ببخشید گرفتار بودم امیدوارم از اپ این سریع خوشتون بیاد .نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط الهه ناز  | 

ستاره ابی


 


 





ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو سه ماه بيشتر زنده نيست


 

 ياد گرفتم که عشق يعني فاصله و فاصله


 

 يعني دو خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند


 

 ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست


 

 و ياد گرفتم هر چه عا شق تري ،


 

 تنهاتري


 



دروغ مي گفتي ...       

      دست ازســـــر ما بردار , کنار تـــــــو نمي مونم


 

      يـــــه روز مي گفتم عاشقم , اما ديــــگه نمي تونم


 

 


 

 


 

      تقصير هيچکس ديگه نيست ,قصه ي ما تموم شده


 

      حيف همـــــــه خاطرها , به پاي کـــي حروم شده


 

 


 

    


 

      دروغ مي گفتي که , برم از بي کسي دق مي کني


 

    


 

      اشکاتو باور ندارم , بـــي خودي هق هق مي کني


 

 


 

 


 


 

اي کسي که مامور دفن من هستي :


 

 


 

به حرف من گوش کن......    


 

 


 

دستم را از تابوت بيرون کن تا همه بفهمند آرزو داشتم و به آن نرسيدم.


 

 


 

چشمهايم را باز بگذار بفهمند که چشم براه بودم و به آن نرسيدم .


 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط الهه ناز  | 

عشق تصويري

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دل من غمگین است


دل من غمگین است..


دلی که تنهاست ....


دلی که بی تو ، اسیر غم هاست ....


دلی شکسته......بی یار و خسته ....
دلی پر از درد......هی ناله می کرد
از دوری او ...از عشق بی او...از اینکه دیگر رفته است او


دل من غمگین است ....


دل من غمگین است ....
دل من می گوید......که چرا می نالد ....

 
که چرا هر لحظه ، به سراغت می آید ....


چونکه تو تنهائی.....چونکه تو زیبائی ....


نه فقط در ظاهر....باطنا اهورایی ....


تو فقط عیبی داری..که دل عاشق را به حساب نمی آری


چرا دوری از من.... وقتی ،همچو ماهی در آب..... یا که ماه در روز غرقی در من؟ ....
تو چرا دوری از من.....تو چرا دوری از من ....



 

 

 

 

 

 

 

اميدوارم خوشتون بياد.درضمن قهرماني منچستر -بارسلونا-اينتر-را به هوادارانشان تبريك ميگويم.

البته صعود مقترانه پرسپوليس به مرحله بعد به عنوان تيم اول گروه كه ابروي ايران را در اسيا خريد.

نظر يادتون نره.ممنونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط الهه ناز  | 

زندگی

 زندگي بدون عشق را به چه چیزی مي توان تشبیه کرد؟!

 

 

زندگي بدون عشق

مانند درخت بدون شكوفه و ميوه مي ماند .

زندگي بدون عشق زندگي نيست ....

زندگي چيست ؟

عشق ورزيدن!و........؟

زندگي ماجرايي است پر هيجان ما در زندگي خود نشانه ها يي مي بينيم

حاكي از حضور خداوند در درون و بيرون ما .

اگر چشم دل را باز كنيم مي توانيم اين نشانه ها را ببينيم و بخوانيم .

دنياي ما سرشار از معناست .

هر آنچه كه در درون و بيرون ما اتفاق مي افتد نامه اي است از عالم بالا كه بايد آن را باز كنيم و بخوانيم .ا

ين نامه ها را خداوند براي همه ما مي فرستد او از زبان همه چيز و همه كس و همه حادثه ها با ما سخن مي گويد.

عشق چيست ؟   عشق رايحه شناخت خويشتن خويش است .

وقتي لبريز مي شوي از حقيقت خود- كه همان خداست – آن گاه سهيم مي شوي خود را با ديگران

وقتي مي فهمي كه از هستي جدا نيستي .

نگاه عاشق مي شوي .

عشق ميوه تجربه وحدت عارفانه خود با همه چيز و همه كس است .

عشق رابطه نيست بلكه برترين مرتبه وجود است .

بعضي ها به غلط گمان مي كنند كه نقطه مقابل عشق نفرت است .

نقطه مقابل عشق نفرت نيست بلكه ترس است .

نفرت عشق وارونه است .

وقتي خود را نمي شناسي

از همه مي ترسي در عشق تمام پنجره هاي وجودت را به روي بي كران باز مي كني .

اما وقتي مي ترسي همه ي پنجره هاي وجودت را مي بندي

وبه آن ها قفل آهني بي اعتمادي مي زني .

وقتي مي ترسي تنها مي شوي وقتي عشق مي ورزي محو مي شوي ديگر نيستي تا

احساس تنهايي كني

عشق مرزهاي تو را مي ريزد وتو را با آدم ها پرنده ها آب ها گياه و خورشيد و ماه و ستاره

يگانه مي كند .

عشق افتادن قطره به درياست قطره تويي و دريا خداست .

ما چنان آفريده شده ايم كه فقط مي توانيم به عشق زنده باشيم .

بدون عشق مردگي مي كنيم .نه زندگي .

اگر نتوانيم عشق بورزيم از زندگي نيز محروم خواهيم شد .

آنگاه آني نخواهيم بود كه مي توانيم باشيم .

اگر عشق نورزيم جاري وجودمان به مرداب ملال مي ريزد .

مي گنديم و مي پوسيم و مي ميريم .

از مرگ نمي ترسيد ؟

اگر مرگ وجود مي داشت شايد از او مي ترسيدم

بسياري از آدم هايي كه از مرگ مي ترسند خبر ندارند كه هم اكنون مرده اند .

زيرا عشق نمي ورزند .

عشق است كه زنده مي كند .

عشق كيمياست .

ضيافت پر شكوه زندگي هرگز به پايان نمي رسد .اين ضيافت هميشه برپاست .

بازيگران زندگي مي آيند و مي روند اما نمايش زندگي به پايان نمي رسد

عشق تداوم مي يايد خنده تداوم مي يايد زندگي تداوم مي يابد

اگر به كيميايي عشق برسيم و ققنوس وار بر خاكستر مرگ خويش با ل و پر بزنيم بي ترديد

حيات جاويدانه پيدا مي كنيم .

پيش از آن كه مرگ به ما برسد ما بايد به عشق رسيده باشيم

وقتي مرگ مي آيد بايد ما را عاشق و دست افشان و تراوند خوان مي بينند

بايد مرگ را شگفت زده كنيم مرگ نبايد ما را بميراند.

اگر بميريد دلتان بيشتر براي چه كسي تنگ مي شود؟

براي زمين .

زمين ما كه در كاينات بزرگ تر از ذره اي غبار نيست .

خوشبخت ترين سياره عالم است .

بر روي اين ذره ي غبار حيات شكفته است زمين ما زنده است و نفس مي كشد.گ

وش بده پرنده ها مي خوانند نگاه كن درخت ها غرق شكوفه و ميوه اند

آدم ها را ببين عشق ها را خنده ها را گريه ها را .

آيا صداي آواز محزون آن عاشق تنها را نمي شنوي ؟ دختركي در باد مي رقصد

آيا او را نمي بيني ؟

خوشا به حال زمين كه زنده است !

خوشا به حال همه ي درخت ها !!

خوشا به حال باران !!

خوشا به حال خورشيد وماه و ستاره ها !!!

خوشا به حال شب !!

خوشا به حال روز !!

خوشا به حال عشق !!

خوشا به حال ما !!

   


 روز عزای عشق!

روز عشق آمد و من تنهای تنهایم!

همه عاشقان دست در دستان هم گذاشته اند و به هم محبت و عشق هدیه میکنند

 اما من تنها در این گوشه از این دنیای بی محبت نشسته ام و با حسرت به عاشقان

 که دست در دستان هم گذاشته اند و بر لبان هم بوسه میزنند نگاه می اندازم

 و اشک میریزم و آن لحظه دلم هوای تو را میکند!

کاش تو بودی تا در این روز به تو محبت و عشق هدیه کنم ، اما نیستی!

نیستی که دستانت را بگیرم و با هم به سرزمین عشاق برویم و در کنار هم قدم بزنیم و

 من نیز لحظه به لحظه بر گونه های مهربانت بوسه بزنم و بگویم خیلی دوستت دارم !

تو رفتی ، و من تنهای تنها مثل شمع نیمه سوخته در غم عشقمان می سوزم و آب می شوم!

تو رفتی ، دنیا را از من گرفتی ، شادی هایم را همه نقش بر آب کردی

و یک دنیا غم و غصه و اشک به من هدیه کردی!

امروز زیباترین روز عاشقان است اما تلخ ترین روز برای من!

تو که رفتی من به وجود عشق شک کردم ، و عشق را در ذهنم

 یک کلمه پوچ و بی معنا تصور کردم!

یادش بخیر آن زمان که در کنار هم بودیم ، با هم بودیم ، عاشق هم بودیم

و در چنین روزی عشق و محبت به هم هدیه میدادیم و با هم عهدی دوباره

می بستیم که تا پایان راه زندگی در کنار همیم ، پس کجاست آن عهدی که با من بستی؟

آن همه قول و قرار کجاست؟

اینک در این روز همدمی را ندارم که به او بگویم که دوستش دارم ، به او شاخه

 گلی هدیه دهم و آن را ببوسمکسی نیست که مرا در آغوشش بگیرد

و این روز را به من تبریک گوید! کسی نیست تا دستهایم

را بگیرد و حرفهای عاشقانه اش را برای من بگوید!

سرنوشتمان همین شد ، تو رفتی با خوشبختی ، من نیز تنها مانده ام با بدبختی !

عشق همین است ، پایانی تلخ و غم انگیز اما لحظه ها شیرین و به یاد ماندنی!

با اینکه می دانیم پایان قصه عشق غم انگیز است ، و باید با چشمهای

 خیس از او که مدتها در پی او نشسته بودیم وداع بگوییم چرا عاشق می شویم؟

امروز روزی است که همه عاشقان با همند و من در این گوشه تنهای

 تنها با چشمهای گریان بر سر مزار عشق به عزایش نشسته ام! 

 

آری در روز عشق بیشتر عاشقان در غم از دست دادن عشقشان عزادارند !

این مطلب را  برای یکی از دوستانم گذاشتم که اگر این مطلب را بخونید پی می برید ... تقدیم به یک عشق سوخته کسی که بعد از ۳ سال از عشقش جدا شد !

ولی امیدوارم هر دوشون هر جا باشند خوشبخت باشند .

اگه دوست دارید بیشتر به درک این مطلب پی ببرید  بخونید ...

اشک عاشق دیدنی نیست ! ....

عشق سوخته


 

زندگي چيست ؟

 

عشق ورزيدن

 

زندگي را به عشق بخشيدن

 

زنده است آنكه عشق مي وزرد

 

دل و جانش به عشق مي ارزد

 

عشق شادي است

 

عشق آزادي است

 

عشق اغاز آدميزادي است                                                                                                              


به نام او که بهترین نام هاست

آه ،چه شبها که سکوت فراق

   از پشت پرده های سیاه عیان می شد

              چشم ستاره شد و نور ماه

                      درهم شد و محو شد و نهان می شد

گویی که آن سیاه آسمان

                نسیم مست با او در مدارا بود

                                    هنوز آنشب نگاه خسته ای

                                                   ببام خانه های شهر پیدا بود

افق خالیست اما من پر از از ابرم

                    درختی در کنار راه می روید

                                  در ان سوی چشم انتظاریها

                                          درختی در کنارم راه می پوید

   امشب ستاره ها هم در من چکیده اند

                امشب به سوی توست دست نیایشم           

                          امشب به پارسایی تو دل نهاده ام

                                        امشب صفای عشقم و گرمای آتشم

                      نام تو بر لوح قلبم نقش بسته است       

                                             این خاتم وجود من ارزانی تو باد

                                             دانم اگر چه پیشکشی بی ارزش است

                 شعرم به پاس لطف تو

                                             قربانی تو باد

دریاب مرا

دلم ،تا سطح کبود امواج آب شور خشم گرفته، تو را می طلبید

                              ( اما تو را نیافت )

دلم تا آنجایی که ماه ،با گامهای سنگین و غمناک از آسمان بالا می رفت !.... رفت

                                    ( اما تو را ندید)

         پس کجایی ای عشق جاوید من            


        

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط الهه ناز  | 

ابی ترین احساس

بنام خدایی که برای قلب دوست و برای اثبات دوستی اشک را افرید

 

اگر بار گران بودیم و رفتیم اگر نامهربان بودیم و رفتیم

گرچه این دنیا ندارد اعتباری این را نوشتم تا بماند یادگاری

سلام سلامی از قلب شکسته از قلبی دور افتاده همچون کبوتری سبکبال که دراسمان عشق به پروازدرامده است سلامی به بلندای اسمان و به زلال و خلوص چشمه ساران سلامی به لطافت گرمای بهاری سلامی همچو بوی خوش اشنایی سلامی بر خواسته از دل و نشسته بر دل

 

روز اول گل سرخي برام اوردي گفتي براي هميشه دوستت دارم روز دوم گل زردي برايم اوردي گفتي دوستت ندارم روز سوم گل سفيدي برايم اوردي و سر قبرم گذاشتي و گفتي منو ببخش فقط يه شوخي بود

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه بیه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم

 

چقدرعجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه تا فرياد نکشي کسي به طرفت برنمي گرده تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه

هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود اگر كسي تو را آنطوركه ميخواهي دوست ندارد به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد دوست واقعي كسي است كه دستهاي تورابگيردولي قلب تورالمس كند بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگزبه اونخواهي رسيد

 

زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشک به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

با سیم نازمژه هات یه عمره گیتارمی زنم نگاهتو کوک نکنی من خودمودارمی زنم چشمات اگه رو پنجرم طرحه ستاره نزنند دست خودم نیست دلمو به درودیوارمی زنم تواگه نباشی من مثل اون پسرکی که گمشده گوشه کوچه می شینم ازغم تو زارمی زنم

 

زندگي همچون کلافي پيچ در پيچ است که اولش پيچ است وآخرش هيچ است

عجب معلم بدی است این طبیعت که اول امتحان میگیرد بعد درس میدهد

 

 بنام انکه اشک راآفريد تا آتش جنگلهاي عشق را خاموش کند

هر کس به طریقی دل ما می شکند بیگانه جدا دوست جدا می شکند بیگانه اگر می شکند حرفی نیست از دوست بپرسید که چرا می شکند

 

دوست دارم زير بارون گريه کنم مي دوني چرا؟ چون کسي اشکهامو نمي بينه حتي تو عزيزم

اي بسته به تارو پودم من لايق عشق تو نبودم عشقي که نهفته در دلم بود در راه محبت تو کم بود

 

سکوت تنها دوستي است که هرگز خيانت نمي کند

عشق دو دستي تقديم نمي شود پس براي انکه به دستش بياري کوشش کن

 

هرگز نديدم بر لبي لبخند زيباي تو را هرگز نمي گيرد کسي در قلب من جاي تو را

عشق تنها ميکروبي است که از راه چشم سرايت مي کند

 

شمع سوزان توام اينگونه خامو شم نکن در کنارت نيستم اما فراموشم نکن

اگر در خواب مي ديدم غم روز جدايي را به دل هرگز نمي دادم خيال اشنايي را

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم

 پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟ با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به خاطر هیچ کس پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست

هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت تو زندگي من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه خورشيد در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست داده بودم

 

 هر وقت که دل کسي رو شکستي روي ديوار ميخي بکوب تا به يادت باشه که دلشو شکستي هر وقت که دلشو بدست اوردي ميخ را از روي ديوار در بيار اخه دلشو بدست اوردي اما چه فايده جاي ميخ که رو ديوار مونده

روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي ميکنن ديوانگي چشمميذاره همه مي رن غايم ميشن تنبلي اون نزديکا غايم ميشه حسادت ميره اون ور غايم ميشه عشق مي ره پشت يه گل رز ديوانگي همه رو پيدا مي کنه به جز عشق حسادت عشق رو لو ميده و به ديوانگي ميگه که رفت پشت گل رز عشق نمياد بيرون ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون ديوانگي هم يه خنجر ور ميداره همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا عشق پيدا بشه يک دفعه عشق ميگه آخ چشمو کور کردی ديوانگي اشک مي ريزه به دست و پاي عشق بهش مي گه من چشم تو رو کور کردم تو هر کاري بگي من انجام ميدم عشق فقط يک چيز از اون می خواد بهش مي گه با من هم درد شو از اون وقت به بعد ديوانگي هم درد عشق کور شد و بس

 

اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت این منم چون گل یاس نشستم سر راهت تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد ندیده تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم

اگه يكي رو ديدي وقتي داري رد ميشي بر مي گرده ونگات مي كنه بدون براش مهمي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري ميرفتي بر مي گردو با عجله مياد به سمتت بدون براش عزيزي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي بر مي گردو نگات مي كنه بدون واسش قشنگي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه مي كني مياد با هات اشك مي ريزه بدون دوستت داره

دروغ و خيانت رو هك كن__ از انسانيت كپي بگير و سند توآ ل كن__ با صداقت و وفا و معرفت چت كن__ از زيباترين خاطره زندگي وب بگير__تو پروفايل قلبت يه قلبه تير خورده بذار و بگو عاشق عشق هستي__و عاشق عشق باشين_در مسنجر قلبت عشق رو اد كن __وبه احساسات زيبايي پي ام بده__غم رو ديلت كن__و واژه بدي رو رينيم كن__براي غرورت آف بزار و بگو بشينه آخه (دنيا دو روزه)

 

واسه شكستن يه دل فقط يه لحظه وقت مي خواد.اما واسه اينكه از دلش در بياريشايد هيچ وقت فرصت نداشته باشي... ميشه مثل يه قطره اشك بعضي ها رو از چشمت بندازي ، ولي هيچ وقت نمي توني جلوي اشك وبگيري كه با رفتن بعضي ها از چشمت جاري ميشه

زندگي گل سرخي است كه گلبرگهايش خيالي و خارهايش واقعي است .
 
 
سادگي را دوست دارم چون با صداقت است هيچ دروغي درآن راه نداردمانندکودکي است که با چشمان معصوم اش به همه نگاه ميکند وبا معصوميت اش هزاران حرف به دنيا ميزند
 
زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز
 
 
بخشندگي را از گل بياموز، زيرا حتي ته كفشي كه لگدمالش مي‌كند را هم خوش بو مي‌كند
 
 
وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت به انتظار آمدنش نشستم وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم وقتي اوتمام شد من اغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن
 
 
 
عشق نمي پرسه اهل کجايي ، فقط ميگه تو قلب من زندگي مي کني . عشق نمي پرسه چرا دور هستي فقط ميگه هميشه با من هستي . عشق نمي پرسه که دوستم داري فقط ميگه : دوستت دارم
 
درشهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم تاچشم کارمي کردقبربودپيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره؟يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي قبرراکنارزدم که براش دعاکنم واي چي ميديدم باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که چندساله پيش دله منو شکسته بود
 
 سرکلاس دو خط سياه موازي روي تخته کشيد!! خط اولي به دومي گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!! دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي!!! در همان زمان معلم بلند فرياد زد : " دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند" و بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند مگر آنکه يکي از آن دو براي رسيدن به ديگري خود را بشکند !!
 
عشق تنها براي يک بار مي ايد و براي تمام عمرش مي ايد عشق همان بود که به تو ورزيدم حقيقتا همان يک بار حقيقتا همان يک بار و از بس بدان اويختم تا هميشه همه ي زندگي ام با ان بيش خواهد رفت بس تا هميشه عا شقت مي مانم
 
 
اگه روزي شاد بودي، بلند نخند كه غم بيدار نشه و اگه يه روز غمگين بودي، آرام گريه كن تا شادي نااميد نشه اگر میدانستی که چقدر دوستت دارم هیچ گاه برای امدنت باران را بهانه نمی کردی رنگین کمان من
 
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش. شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن .چون شايد هيچ وقت ،هيچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشد  

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...

 

هر کس به طریقی دل ما می شکند بیگانه جدا دوست جدا می شکند بیگانه اگر می شکند حرفی نیست از دوست بپرسید که چرا می شکند

 

اي بسته به تارو پودم من لايق عشق تو نبودم عشقي که نهفته در دلم بود در راه محبت تو کم بود

 

بچه بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمرم نهايت هر چيزي همين 10 تا بود از بابا بستني که مي خوا ستم10 مي خواستم مامانو 10 تا دوست داشتم خلا صه ته دنيا همين 10 تا بود و اين 10 تا خيلي قشنگ بود حالا نمي دونم که دنيا چقدره نهايت دوست داشتن چندتاست ده تا بستني هم کفافمو نمي ده خيلي هم طمعه کار شده ام اما مي خوام بگم دوستت دارم مي دوني چقدر؟ به اندازه همون ده تاي بچگي

 

انقدر از زندگاني دلگير و دلسردم که روزي اگر بميرم مر گ خود را جشن مي گيرم

 

زندگي شهد گلي است که زنبور زمانه مي مکدش انچه مي ماند عسل خاطره ها ست

 

هميشه کسي رو انتخاب کن که اونقدر قلبش بزرگ باشه که نخواهي براي اينکه تو قلبش جا بگيري خودت رو کوچک نکني

 

به چشمانت بياموز ؛که هرکس ارزش ديدن نداردبه دستانت بياموز ،که هرگل ارزش چيدن نداردبه قلبت بياموز که هر کس کنج آن جايي ندارد

 

اگر مدیر بودم یکی از شرایط ثبت نام را عشق می گذاشتم اگر دبیر ریاضی بودم عشق را با عشق جمع می کردم اگر معمار بودم قصری از عشق می ساختم اگر سارق بودم فقط عشق می دزدیدم اگر بیمار بودم تنها شربتی که می نوشیدم فقط شربت عشق بود اگر درجه دار بودم فقط به عشق سلام می دادم اگر پلیس بودم هرگز عشق را جریمه نمی کردم اگر خلبان بودم در اسمان عشق پرواز می کردم اگر دبیر ورزش بودم به بچه ها می گفتم با عشق نرمش کنید اگر خواننده بودم فقط از عشق می خواندم اگر ناخدا بودم همیشه در ساحل عشق لنگر می انداختم اگر نجار بودم عشق را قاب می گرفتم

 

زندگی چیست؟ زندگی مانند اتوبوس شلوغی است که جایی برای نشستن نیست و وقتی خلوت میشود و می خواهی بشینی راننده داد می زند پیاده شوید اخر خط است

 

در غرور اشک من همیشه یاد تو بود در سکوت سینه فریاد تو بود

 

چشم وقتی زیباست پرازاشک باشد اشک وقتی زیباست برای عشق باشد عشق وقتی زیباست برای توباشد تووقتی زیبا هستی که برای من باشی و ما هنگامی زیبا هستیم که برای هم باشیم

 

در این دنیا نکردم من کناهی فقط کردم به چشمانت نگاهی اگر باشد نگاه من گناهی مجازتم کن هر طور که خواهی

 

زندگی دو روز است یه روز با تو یه روز برعلیه تو ان روز که با توست مغرور نشو ان روزکه برعلیه توست نا امید نشو

 

می گن قسمت ٬ گفتم نه خواستن ٬ می گن قسمت نباشه خواستن بی ارزشه٬گفتم خب نمی خوام تا قسمت بی ارزش بشه اما...قسمت لعنتی!من خواستم که نخواهم اما نشد و خواستم ٬ ولی قسمت نخواست ومن ازقسمت شکست خوردم وقسمت با ارزش شد و من..

 

 به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم

 

آغوش پارکينگي است که جريمه ندارد !!! بوسه تصادفي است که خسارت ندارد !!! . . . . . چيه دنبالم راه افتادي !؟

 

دختره از پسره پرسيد من خوشگلم؟گفت نه .گفت دوستم داري؟گفت نوچ؟گفت اگه بميرم برام گريه ميکني؟ گفت اصلا؟دختره چشماش پر از اشک شد. هيچي نگفت:پسره بغلش کرد گفت:تو خوشگل نيستي زيبا ترين هستي.تورودوست ندارم چون عاشقتم. اگه تو بميري برات گريه نميکنم چون من هم می میرم

 

می رسد روزي كه بي من روزها رو سر كني مي رسد روزي كه مرگ رو باور كني مي رسد كه تنها در كنار قبر من شعر هاي كهنه ام رامو به مو از بر كني


اگه فکر میکنی که رفتنت باعث شکستنم میشه ؛ اگه فکرمیکنی که بعد ازرفتنت اشک میریزم ؛ اگه فکرمیکنی که بانبودنت لحظه هام خالی میشن؛ اگه فکرمیکنی که هرلحظه دلم برات تنگ میشه؛ اگه فکرمیگنی که بی تومیمیرم؛ درست فکرمیکنی تو که میدونی نبودنت رو تاب نمیارم پس بــــــــــــــــــــــــــــــــــمــون

 

می بخشمت بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی...بخاطر تمام خنده هایی که به صورتم نشاندی نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی...بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی...نمی بخشمت بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی...بخاطر نمکی که بر زخمم گذاشتی...و می بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی

 

عشق از دوستی پرسید : تفاوت من وتو در چیه ؟ دوستی گفت : من دیگران را باسلامی آشنا می کنم و تو با نگاهی . من آنها را با دروغ جدا می کنم و تو با مرگ

 

هيچ وقت دل به كسي نبند چون اين دنيا اونقدر كوچيكه كه توش دوتا دل كنار هم جا نميشه... ولي اگه دل بستيد هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اوقدر بزرگه كه پيداش نمي كني

 

 وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم ............کاش کوچيک مي مونديم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شديم و فرياد هم که مي زنيم باز کسي حرفمون رو نميفهمه

 

هميشه فکر کن تو يه دنياي شيشه اي زندگي ميکني. پس سعي کن به طرفه کسي سنگ پرتاب نکني چون اولين چيزي که ميشکنه دنياي خودته

 

سيب سرخي رابه من بخشيد و رفت ، عاقبت برعشق من خنديد ورفت ، اشك درچشمان سردم حلقه زد ، بي مروت گريه ام راديد و رفت

 

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت

 

جيرجيرك به خرس گفت: دوست دارم، خرس ميگه: الان وقت خواب زمستانيمونه، بعد صحبت مي‌كنيم. خرس رفت خوابيد ولي نمي‌دونست كه عمر جيرجيرك فقط سه روزه

 

هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره

 

معرفت را باید از سیگار یاد بگیرید , با اینکه که میدونه بعد از اینکه تموم شد زیر پا لهش می کنی ولی بازم تا آخرش به پات می سوزه

 

سنگ قبر من بنويسـيد خسته بود اهــل زمين نبود نـمازش شــكســته بود بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تـنها از اين نظر كه سـراپا شـكســته بود بر سنگ قبر من بنويســـــــيد پاك بود چشمان او كه دائما از اشك شسـته بود بر سنگ قبر من بنويســيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه، دســــته بود بر سنگ قبر من بنويســــــيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم. گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم. گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم. گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم. گفتي ... ، گفتم... . حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه! فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستش

چکه های خاطره

از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...

دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا‌ به لا‌ی انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلا‌لی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر

بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.

می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.

به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلا‌ب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.

نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...

تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...

حالا‌ از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!

و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لا‌یشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.

لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید...

دست خودم نیست

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

کبوتر

دلم بدجوری گرفته..هر طرف که نگاه ميکنم تو رو ميبينم.. عطرتو حس ميکنم و صداتو ميشنوم..اما تو هيچ وقت نيستی... ميترسم دستاتو تو دستم بگيرم..ميترسم بلور انگشتاتو بشکنم... می ترسم تو هم مثل من بوی تنهايی و غربت بگيری.. می ترسم اين بغض هزار ساله به تو هم سرايت کنه... من از مرگ نمی ترسم از رفتن تو می ترسم.. می ترسم تو بری و من نميرم! می ترسم بدون تو زنده بمونم دلم گرفته...!! مثل تموم شبهايی که گذشت..!! مثل تموم شبهايی که بدون تو خواهند اومد...!! روزگارم از شبهای بی ستاره تو هم تيره تر شده.. تنها يادت هست که اميدسپيده ای هرگز نيومده رو تو دلم زنده نگه ميداره...ديگه زير بارون خيس نميشم..!! ياد اون چتری که بالای سرم گرفتی تا ابد با منه.. من و ببخش که هنوز ازت پرم ..که هنوز نميتونم ازت دل ببرم.. راستی تا حالا شده اون قدر دلت برای کسی تنگ بشه که با شنيدن اسمش هم بغض گلوتو بگيره؟؟ تا به حال شده اون قدر بخوای برای يه نفر بميری  که از زنده بودنت هم خسته بشی؟؟ يا شده دلت بخواد زمين و زمان متوقف بشن تا نگاهی که به تو خيره شده لحظه ای بيشتر باقی بمونه؟؟ميدونی... من عاشقم چون فقط يه بار تو دلم زلزله اومد اما از زلزله بم هم مخرب تر.. چون هميشه قلبم واسه يه نفر زد (واسه تو)...ميدونی... تو هيچ وقت نتونستی ذهنمو بخونی..اشکمو ببينی.. صدامو نشنيدی..صدايی که خودت خفش کردی.. صدايی که يه روز بهت ميگفت دوست دارم عشق من پاک بود..عشق من با عشقای حالا فرق داشت وقتی ميگفتم دوست دارم با بند بند وجودم ميگفتم.. اما هيچ وقت نفهميدی.. اما بازم ميخوام از تو بنويسم ..ميدونی چرا؟؟ چون اول و اخر لحظه هام تويی... بذار هميشه پريشونت بمونم ميذاری که ؟؟ تو رو خدا اینم ازم نگیر من میمیرم

*** از وقتی که رفتی! ***

وقتی تو نیستی ؛ رنگ دریا را دوست ندارم، شب به پایان می رسد ، شب را نیز دوست ندارم؛‌ از لا به لای مریم های خفته با فانوسی کم سو راهی به سویت می جویم و تو نیستی، نیستی تا ببینی که چقدر امشب آسمان زیباتر است اما این آسمان را نیز دوست ندارم.

سالهاست که از قاصدک خوش خبرم بی خبرم . شاید این بار او مرا دوست نداشت ، شاید این بار ، باری فزون تر در پیش داشت و ای کاش در لحظه ی سنگین وداع چشمهایش را به زمین می دوخت تا نمی توانستم از نگاهش تندیسی سازم از جنس پروانه های دشت خاطره.

عقربه های زمان به کندی می گذرند ، ‌شاید می خواهند فرصتم را دوچندان کنند،اما حتی یاسمن ها نیز این را می دانند که کاری از دست من ساخته نیست وتنها در کنج خلوت این اتاق ، من و ماندم و تجسم یک رؤیا ،‌ من ماندم و اشک های التماس ، من ماندم و دست هایی به سوی آسمان بی کران هستی . صدایش می کنم و صدایی نمی شنوم ، کلامش را می خوانم و خوانده نمی شوم،‌ به خاک می افتم و اعتنایی نمی بینم ، اما این بار قسمت می دهم به پاکی و قداست فرشتگانت، ‌اگر گاهی آنی نبودم که می خواستی دریایی از ندامت و حسرتم را بپذیر.

لحظات درگذرند و از آنها چیزی نمی ماند جز لحظه های خاموش بیداری. باز هم بهاری دیگر در راه است ، می گویند بهار فصل زیبایی هاست اما تو خودت خوب می دانی که بهار من هیچ گاه بازنخواهد گشت.

بغضی عجیب در گلویم بهانه تو را می گیرد، هر دم با قطرهای گرم مرا می سوزاند ، شکایت ها در نهان دارد و می داند که اگر لب گشاید از من چیزی باقی نخواهد ماند تا به نجوای شبانه اش تسلی بخشم، آرامش کنم و قاب عکس خالی کنار پنجره را برایش با تصوری خیالی مزین کنم.

گاهی وقت ها قلب زمانه از سنگ می شود و اینگونه سرنوشت، ردّپایی عمیق بر پیشانی آنهایی که ماندند و سعادت نداشتند نقش می زند.

کاش می شد من به جای تو می رفتم

در نگاهم خیره شدی ... کمی بغض در چشمانت پیدا بود... اما تو... گفتی دیگر بس است این زندگی.... دیگر خسته بودی ... از من و با من بودن ... ازتمام نگاه هایم ... دیگر از من دل بریده بودی نمیتوانستم باور کنم.. بی تکیه گاهی ر ا ... نبودن ان دستان پر مهر و محبت را ... نبودن ان چشمان زیبا را... نمیدانستم نبودنت را ... چه چیز را باید باور کنم... ازدست دادن عشق را...از دست دادن کسی که عمری عاشقانه مثل بت میپرستیتمش.... یا از دست دادن یه زندگی مشترک را... فقط میدانستم من شکسته شدم... باختم... درزندگی...در رویا... حتی ت و خیال خام بچه گانه ام...دیگر امیدی نیست دستانم تنهاست.... جسمم بی تکیه گاه ست... اما چگونه باور کنم... مرگم را... بی تو بودن را... خودکشی زندگی ام را...چگونه باور کنم... بغض نگاهت را...چگونه باور کنم... رفتن بی بهانه ات را...چگونه باور کنم... چگونه باور کنم جدایی را...ان انتظارتلخ را... ان دور شدن نگاهمان...دستانمان... حتی دور شدن قلب و احساسمان....من چگونه باور کنم دیگردستی نیست که دستانم را از منجلاب زندگی بیرون کشد... چگونه باور کنم که دیگر ان نگاه عاشقانه نیست که بدرقه ی راه زندگی ام باشد... اه ای خدایم چگونه باور کنم که تنهایم و تنهاییی قسمت من است.... تو بگو... ای خدایم چگونه باورکنم..............................

روزی که عشق را قسمت کردند پرواز را به تو دادند .... قفس را به من ساز را به تو دادند .... غم را به من و من تشنه ی کویر دشت بارانم ..... مانند طایفه ی خاک می مانم و دشمن طوفان من هر شب این ساز را به بهانه ی تو به صدا در می آورم

*** جای ِ خالی ِ زندگی ***

یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.

من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات،‌ کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...

دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام.

هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... .

شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ، شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم، شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم... .

روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم!

این بار به دیدنت آمده ام ، برایت گلاب آورده ام ، دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس می کنند اما بدان یاس های سپید احساسمان هنوز گرم گرم اند


                            گاهي آرزو مي کنم...     

 

   کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را

 

                بخورم!!!

 

کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي

 

         ديدن يک لحظه

 

فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته

 

                     باشم!

 

کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد

 

                    تا امروز

 

چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک

 

                    بريزند!

 

کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با

 

                        خود نگويم

 

" آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!!!!"

 

 

 


 نگات قشنگه وليكن يه كم عجيب و مبهمه


         من از كجا شروع كنم دوست دارم يه عالمه


من و گذاشتي و بازم يه بار ديگه رفتي سفر


           نمي دونم شايد سفر براي دردات مرهمه


تا وقتي اينجا بموني يه حالت عجيبيه


      من چه جوري واست بگم بارون قشنگ ونم نمه


هواي رفتن كه كني واسه تو فرقي نداره


          اما به جون اون چشات مرگ گلاي مريمه


آخرشم دق مي كنم تا من و دوست داشته باشي


  مردن كه از عاشقيه يک دفعه نيست كه كم كمه


    من نمي دونم تو چرا اينجور نگاهم مي كني


    زير نگاه نافذت نگاه عاشقم خمه


  مي پرسم از چشماي تو ممكنه اينجا بموني ؟


     مي خندي و جواب مي دي رفتن من مسلمه


برو به خاطر خودت اما به من قول بده


   هرجاي دنيا كه بري ديگه نشو مال همه


رسمه كه لحظه ي سفر يادگاري به هم مي دن


  قشنگ ترين هديه ي تو تو قلب من يه مشت غمه


       شايد اين و بهم دادي كه هميشه با من باشه


  حق با تو،تو راست مي گي غمت هميشه پيشمه


 ديدي گلا شب كه ميشه اشكاشونو رو پاک مي كنن


    يادت باشه چشم منم هميشه غرق شبنمه


  تو مي ري و اسم من واز رودلت خط مي زني


     اسم قشنگ تو ولي هميشه هرجا يادمه


   چشماي روشنت يه كم كاش هواي من رو داشت


         تنها توقعم فقط يه بار جواب نامه

 

 


نازنينـــــــــــــــــــم !

بي تو اينجا نا تمام افتاده ام

پخته اي بودم که خام افتاده ام

گفته بودي تا که عاقلتر شوم

آه ، مي خواهي مگر کافر شوم

من سري دارم که مي خواهد کمند

حالتي دارم که محتاجم به بند

کاشکي در گردنم زنجير بود

کاشکي دست تو دامنگيربود

عقل ما سرمايه دردسر است

من جهان را زير وبالا کرده ام

عشق خود را در تــــــو پيدا کرده ام

من دگر از هر چه جز دل خسته ام

عهد ياري با دل دل بسته ام

بر لب تو خنده مجنوني ام

خنده تو رنگي از دلخونيم  
 

 

باز هم با نام تو افسا نه اى گلريز شد

باز هم در سينه ام عشق تو شور انگيز شد

باز هم همراه بوى ميخك و محبو به ها

خاطراتم پر كشد با ياد تو در كوچه ها

باز هم وقتى نگاهت گيرد از من فاصله

ديده ام مى بارد اما نم نم و بى‌حوصله

باز قلب پنجره بر روى‌من وا مى شود

باز هم پروانه اى در باغ پيدا مى شود

باز هم لاى‌كتابم مى‌نهم يك شاخه ياس

مى‌كنم بهر پيامى قاصدك را التماس

باز هم در هر شفق دلتنگ و دلگير مى‌شوم

باز هم با ياد تو سر شار رويا مى‌شوم

پاییز را دوست دارم...

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

 بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

 بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

           بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر معصومیت کودکی ام

بخاطر نشاط نوجوانی ام

بخاطر تنهایی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...

 

 

 

یادته بهم گفتی که شب بی اعتباره ...

بودن و نبودنش فرقی نداره ...

تو قسم خورده بودی با من می مونی ...

دیگه اسمت واسه من یه یادگاره ...

خاطرات عشق پاره تو دلم چه موندگاره ...

قاب چشمای سیاهت عمریه که رو دیواره ...

تو شبای بی ستاره دل من هواتو کرده ..

جای خالیتو می بینه ولی باز باور نداره ...

دلم میخواد بمیرم

شاید آروم بگیرم

بگیرم دستاتو تو دستهام

دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد
رفت
...... و پایان داد
کسی ....
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود...

کی گفته پاييز اونه که باد برگا رو مي ريزه

واسه دلی که عاشقه تموم سال پاييزه...


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط الهه ناز  | 

اشک

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

 

 

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

 


دوست دارم

اين منم که تو را مي خواهم

 

نه پري قصه هستم در آفاق داستان

 

و نه قاصدکي در يک قدمي تو

 

کسي که همواره به ياد توست

 

سالهاست با رودخانه و آسمان زندگي مي کنم

 

براي کفتران چاهي دانه مي ريزم

 

و ماه را به مهماني درختان دعوت مي کنم

 

اين تويي که مرا در تمام لحظات مي بيني

 

مي نويسم تا تمامي درختان سالخورده بدانند

 

که تو مهربانترين مهرباني

 

پس آرام و گرم مي نويسم

 

دوستت دارم...

 


چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم، ای طرفه نگارم
از دوری صیاد دگر تاب ندارم، رفته است قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگیرم، نگرانم
از ناوک مژگان چو دوصد تیر پرانی، بر دل بنشانی
چون پرتوی خورشید اگر رو بکشانی، وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم
از دیده ره کوی تو با اشک بشویم، با حال نزارم
برخیز که داد از من بیچاره ستانی
بنشین که شرر بر دل تنگم بنشانی
تا آن لب شیرین به سخن بازگشایی، خوش جلوه نمایی
ای برده امان از دل عشاق کجایی، تا سجده گزارم
گر بوی تو را باد به منزل برساند، جانم برهاند
ورنه ز وجودم اثری هیچ نماند، جز گرد و غبارم



گفتي كه مي بوسم تو را ، گفتم تمنا مي كنم

گفتي اگر بيند كسي ، گفتم كه حاشا مي كنم

گفتي ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در

گفتم كه با افسون گري او را ز سر وا مي كنم

گفتي كه تلخي هاي مي ، گر ناگوار افتد مرا

گفتم كه با نوش لبم آن را گورا مي كنم

گفتي چه مي بيني بگو ، در چشم چون آيينه ام

گفتم كه من خود را در او عريان تماشا مي كنم

گفتي كه از بي طاقتي دل قصد يغما مي كند

گفتم كه با يغماگران باري مدارا مي كنم

گفتي كه پيوند تو را با نقد هستي مي خرم

گفتم كه ارزان تر از اين من با تو سودا مي كنم

گفتي اگر از كوي خود روزي تو را گويم برو

گفتم كه صد سال دگر امروز و فردا مي كنم

گفتي اگر از پاي خود زنجير عشقت وا كنم

گفتم ز تو ديوانه تر داني كه پيدا مي كنم



شبهاي من
شبهاي تنهايي
شبهاي سکوت
شبهاي ظلمت
شبهاي غم

شبهاي من
شبهاي غربت
شبهاي بي کسي
شبهاي نا اميدي

شبهاي من
شبهاي باراني
شبهاي بي ستاره
شبهاي بي معشوق
شبهاي بي پايان

شبهاي من



 

سالها پيش از اين در بهاري زيبا در غروبي غمگين در سكوتي سنگين ما به هم بر خورديم
تو براي دل من آن غروب غمگين آن سكوت سنگين
من براي دل تو آن بهار زيبا
تو هزاران فتنه در نگاهت خفته من به دنبال نگاهت به بلا افتاده
روزها از پي هم , تو جدا از غم و فارغ از غم من و غم دست به هم از گذرگاه زمان مي گذريم
تو سراپا شادي غرق در نغمه اين آزادي فارغ از سلسله بند نگاهت بودي
دل بيچاره من , در بهاري زيبا , در غروبي غمگين , در سكوتي سنگين
بي خبر گشت اسير
من در انديشه ان فصل بهار در زمستاني سرد , با دلي رفته ز دست زير لب مي گويم
كاش مي شد به تو گفت : تو تنها نفس شعر من , تو تنها اميد دل نا اميد من
كاش مي شد به تو گفت : تو بمان , دور مشو از بر من , تو بمان تا نميرد دل من
حيف مي دانم من تو همانگونه كه بود آمدنت
در بهاري زيبا , در غروبي غمگين , در سكوتي سنگين
دل مجنون مرا زير پا مي نهي و مي گذري


هواي چشمام ابريه بازم دلم زندونيه

كي ميتونه بفهمه كه گناه من عاشقيه

وقتي كه از تو سيرم دلم مي خواد بميرم

بميرم و نباشم تا كه تو رو نبينم

وقتي صدات ميكردم زدي به بي خيالي

گفتي ديگه ولم كن نديدي دارم چه حالي

حس نگاه آخر منو ديوونه كرده

خودت اينو مي دوني تو چشمام پر درده

منو ديوونه كرده

ريشه عشقو بزن با تيشه خيانت

منو ببر ز يادت اينا همش بهانه است

ديدي كه اون دوست نداشت پا روي قلبت گذاشت رفتش

هر كي ميگه دوست داره باور نكن دروغ ميگه ميره

اي دل بي قرار من به فكر عاشقي نباش ديگه ، ميره ....

 

 


خداحافظي مي كنم و

دست از سرت بر ميدارم

شده كلام آخرت

نه ديگه دوستت ندارم

شده كلام آخرت

كه بودنت حالا غمه

ببين شكستم اين همه

اين همه هم واست كمه

نه ميشه از تو بگذرم

نه ميشه با تو بمونم

تو ديگه كوتاه نمياي

تقصيرمو نميدونم

بي تو تنهام

تو اين غربت

تو اين ظلمت اگه بمونم

حتي وقتي بغض خسته تو گلومه 

واست ميخونم

وقتي كه جيغ آدم

خالي تنگ دستشون

وقتي كه بسته ميشه راه

براي هر دوتايمون

بگو چطوري رونده شه

بگم بگو دوست دارم

بگم يكم ديگه بمون

حتي مردن اينجا تنها

واسه من درمون نميشه

چون ميدونم بايد ببينم

داري ميري واسه هميشه

وقتي دستات سرده از عشق

از فراقت

از دوري تو

يادم مياد روزايي رو كه

من دستام بود تو دستاي تو

بي تو تنهام

تو اين غربت

تو اين ظلمت

اگه بمونم

حتي وقتي بغض خسته

تو گلمومه

واست ميخونم ...


 

 

 

 

 


صبر کن عشق زمین گیر شود ، " بعد برو"
یا دل از دیدن تو سیر شود ، بعد برو !

ای کبوتر به کجا
قدر دگر صبر کن ،
آسمان پای پرت پیر شود ، " بعد برو"

ای عشق من ، اگر گریه کنی
بغض من میشکند
خنده کن ، عشق نمک گیر شود ، " بعد برو"

یک نفر ، حسرت لبخند تو را دارد
یک نفر حسرت لبخند تو را دارد
صبر کن گریه به زنجیر شود ،
"
بعد برو"

خواب دیدی ، شبی از راه ، سوارت آمد !
باش ای نازنین ...
باش ای مهربان ...
خواب تو تعبیر شود ، " بعد برو"

حال که عظم رفتن داری ، برو....
"
خدا یار و نگهدارت"

 


+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط الهه ناز  | 

سال تحویل

سلام

خوبین؟ امیدوارم سال خوبی را در کنار خانواده اغاز کنید در ضمن منو هم موقع تحویل سال یاد کنید ممنونم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط الهه ناز  | 

عیدی


کاش خودت می دونستی که دیوونه وار دوستت دارم


سکوت تلخ

در خیالت مثل من پرواز کن

تو خود عشقی مرا آغاز کن

سرزمین آرزوهایت کجاست ؟

آمدم در را برویم باز کن

عشق را با قلب من دمساز کن

عشق تو یک اتفاق ساده نیست

با نگاهت باز هم اعجاز کن

خلوتم را پر کن از حسی غریب

من خریدار تو ام ، پس ناز کن

با من از ناگفته ها حرفی بزن

دیگر ای آرام جان لب باز کن

من به یادت این غزل را ساختم

این سکوت تلخ را آواز کن

 

 

 

غروب عقل را در جاي جاي شهر مي بينم كبوتر با كبوتر در قفس از صلح در گيرند شمار تيغها از سينه ها

افزون قطار بنگ در هركوچه اي پيداست قناري ها همه از روي عادت شاد مي ميرند

 

 

 

 


 

يه روزي فكر ميكردم بدون تو ميميرم
پيش خودت ميگفتي تو چنگ تو اسيرم
يه روزي فكر ميكردم كنار تو ميمونم
تا دنيا دنيا باشه از عشق تو ميخونم
يه روزي فكر ميكردم برام خيلي عزيزي
اگه يه روز نباشي دل رو به هم ميريزي
يه روزي فكر ميكردم صادق و باوفايي
اما حالا ميبينم از اين حرفا رهايي
برام ديگه مهم نيست عاشق من نباشي
فقط مي خوام خيلي زود از پيش من جدا شي
فقط بدون كه ديگه تو قلب من تو مردي
خيلي وقته ميدونم قلبم و از ياد بردي
منم ميخوام رها شم ميخوام با تو نباشم
منم ميخوام مثل تو با يكي آشنا شم
الان ديگه ميفهمم كه عشق تو سراب بود
خدا رو شكر تو قلبم هنوز يه قطره آب بود
خداحافظ عزيزم.حال دلت خرابه
تو ديگه هيچي نيستي عشقت مثل حبابه

گفتمش: دل می خری؟

 

 

پرسید: چند؟

 

 

گفتمش: دل مال تو، تنها بخند...

 

 

خنده ای کرد و دل از دستم ربود

 

 

تا به خود باز آمدم او رفته بود

 

 

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

 

 

 

جای پایش روی دل جا مانده بود...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند.

 

براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟


من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است.


براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.


اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم

 

 

 

 

   این گونه باش:

                        شاد اما دلسوز 

                                          ساده اما زیبا

                     مصمم اما بی خیال 

                                        مهربان اماجدی

                    سبزاما بی ریا

                                        عاشق اما عاقل       

 

 

 

 

 

عاشق                           عاشق تر

 

نبود در تار و پودش           دیدی گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه دیدار این خونه

فقط  خوابه ، تو که رفتی هوای  خونه تب داره  ،  داره  از درو دیوارش غم

عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ،  بیا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش

حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و  گنجشک  کلاغای

سیاه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابیده  توی  دنیای خاموشی  ،   دیگه  ساعت رو

طاقچه شده کارش فراموشی  ،  شده کارش فراموشی  ،  دیگه  بارون  نمی

باره  اگر چه  ابر سیاه  ،  تو که  نیستی  توی  این خونه ،   دیگه  آشفته

بازاریست  ،  تموم  گل ها  خشکیدن مثل خار بیابون ها ،  دیگه  از

رنگ  و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت

گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو

به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

گفتم که تو می دونی،سرخاک

تو می میرم ، ولی

تا لحظه مردن

نمی گیرم

دل از

 تو

تو ماه

عشق با روح شقايق زيباست


 

عشق باحسرت عاشق زيباست


 

عشق با نبض دقايق زيباست


 

عشق با زهر حقايق زيباست


 

عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست

 

 

میون این همه دل ، همه جور و همه رنگ

یه دل ساده می خوام ، مثل آسمون یه رنگ
یه دل ساده می خوام ، یه دلی که دل باشه
میون این همه دل ، غیر آب و گل باشه
دل دریا ، دل رود
دل آبی ، دل آب
دل بی رنگ و ریا ، صاف و ساده بی نقاب
یه دل از همه جدا ، مثل آیینه دیدنی
قصه هاش شنیدنی ، همیشه شکستنی
سخت تنهایی راه
 سخت بی همنفسی
چی میشد یه روز بیاد
اون که نیست مثل کسی 

 

تو تنهایی رسیدم به یه نقطه که نمیدونم چرا این نقطه

اینقدر واسم سنگین و سخت و پر از ترس بود .هیچ وقت تا

حالا نسبت به تو چنین احساسی نداشتم نمیدونم چرا انگار

دارم خودم رو توی وجودت گم میکنم

شاید تا حالا تو چشمام نگاه نکردی و اون یه نقطه رو ندیدی

کاش میتونستی نگام کنی و بفهمی من یه چیزی رو همین

طرفها گم کردم یه چیزی که الان خیلی وقته دیگه دنبالش

 نیستم و میدونم شاید یه روزی این شهامت رو پیدا کنم که

فریادش بزنم

میدونی یه چیزی جلوم رو گرفته که بتونم اونو بخوام

ولی حالا تو این روزها گاهی وقتها فکر میکنم خیلی خستم

و خیلی بیشتر از اون روزها دارم به چیزهایی فکر میکنم که

اون روزها فکر میکردم من رو اذیت میکنن

کاشکی میتونستی جلوم بشینی و همینطوری که دارم

مینویسم واست حرف بزنم اونقدر که  خودت بفهمی هیچی

 بی بهونه نیست

عشق صاف و صادقانه هست ولی..

با من باش فردا را برای با تو بودن میخواهم

واسه یه دریا محبت  

 

 

 

 

 

 


کارت تیریک والنتاین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

 

 



 

 

 

 

 
Click for Full Size View

Click for Full Size View

Click for Full Size View

اگردمي زچشم تو اي گل فتم خدا نكند
             ويا زمن به تواي گل رسدستم       خدانكند
وياكه خاطرت از دست من مكدر شد
                    زمان عمر من بسرآيد  كنون خدابكند
روال چنين است كه خارباگل همنشين باشد
                زخار كي  به گل آسيب ميرسد؟  خدانكند
حكايت من ورويا اگر كه شيرين نيست
               تمام  عمر به كابوس بگذردم به   خدابكند
به سان آينه بي غل وغشي وصافي
           به  سنگ اين  دل مجنون  توبشكني؟  خدانكند
اگربه دوست گزندي رسد زگفته ي من
                زبان شودم لال در بقيت عمرم    خدابكند
حديث اين دل رويايي ودرازي   شب
              بيان به پيش تواي   يار كي  كنم؟  خدانكند
چوصيدلاغري اكنون به دام توگرفتارم
                   به تيغ ابرويت آيا مرا كشي؟   خدابكند
اگرچه خبط وخطايي زمن به يار رسيد
                    مبادكو  از اين  گنهم نگذرد   خدانكند
هلالي از رخ ماهت به من نشان  دادي
           شودكه آن هلال روي تو كامل شود ؟ خدابكند
بس است مرا كه دوست  ميرنجد ازدستم
                     دگربدين طريق  بيازارمت؟  خدانكند
ز نادر ارچه خطايي برفت  و  رنجيدي
                     كرم   كني و ببخشي   ورا   خدابكند

 

 

با هيچ سري ببين  نمي سازد   عشق

حتي به کسي هم که   نمي بازد عشق

بايد  برسد به      داد    من  چشمانت

شايد که تو را ديد و کمي جا زد عشق

 


 

 

تنهایییییییی

 

 

دوست داشتن  به تمام زبان ها

به زبان يوناني :           S'ayapo philo Su

به زبان روسي :           Ya vas liubli

به زبان پرتقالي :          Amo - te

به زبان فارسي :           Dooset Daram

به زبان آلماني :            Ich liebe dich

به زبان اسپانيايي :        Te quiero

به زبان سوئدي :           Jag a Iskan dig

به زبان هندي :             Mai tujhe pyaar kartha ho

به زبان فرانسه :           Je t'aime

به زبان ارمني :             Jiroum em kez

به زبان انگليسي :          I Love You

به زبان ترکي :              Seni seviyo rum

به زبان دانمارکي :          Jeg elsker dig

به زبان چيني :              Mi tuzya var ruem karata

به زبان سوئيسي :          Cha'ha di ga''rn

به زبان برزيلي :            Eu te arno

به زبان هلندي :             Ik hou van jou

به زبان عربي :             Ohebbak

نمي دونم ديگه به چه زبوني بگم دوستت دارم


alibazargane.blogfa.com

با تو کنار دریا 

alibazargane.blogfa.com


 

وقتی عشقت تنهات گذاشت نگران خودت

نباش که بعد از اون چیکار کنی شرمنده دلت

باش که بهت اعتماد کرده!

 

 

                    

دار ی میری تو از کنارم                           من که جز تو کسی رو ندارم

 

من می مونم پای قرارم                          حتی نیستی تو در کنارم

 

داری میری واسه ی همیشه                      بی تو بودن نه نمیشه

 

مثه من عاشقت کی میشه                         که بمونه واست همیشه

 

 

 

نگاه هایت را هنوز هم به خاطر دارم و هنوز هم به یاد دوریت اشکهایم ارام ارام روی گونه ی تب دارم می غلتد و گریه های گاه و بی گاه من اغاز می شود.....

بگو با اشکهایم چه کنم ؟ اشکهایی که بی مهابا می بارند و دوریت را به سوگ می نشینند . هنوز هم دوستت دارم این را با تمام احساس درونم فریاد می زنم

اما تو خیلی بی رحمی این را همه می دانند حتی قاب عکس خالی اتاقم که مدتهاست تنهایی سرد خود را تحمل کرده تو بی رحمی شک ندارم . شک ندارم که انقدر بی رحمی که دلت به حال کاغذهای سفید و کوچک دفتر من هم نمی سوزد که چند سال است تمامشان را از غصه ی تو سیاه پوش کرده ام !!!

اما تو این گونه نبودی !!

بگو چه بر سر قلبت آورده اند؟

 

 

 

 

 

 

محکوم به صبر

 

 

 

 

 

 

 

 
 


 

امید وارم دوستان عیدی خوبی بهتون داده باشم.سال نو مبارک منم موقع سال تحویل دعا کنید.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 1:26 بعد از ظهر  توسط الهه ناز  | 

انتظار

یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟
می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
یه ضربه عمیق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی



من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه
و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..

تو داری قصه می گی..
من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه
رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
می بینی دیگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن..

از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...
گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم

خوشگل شدیاااا

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..

گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

تموم خاطراتت يادم مياد

                                 ياد اون روز که دلت ميگفت منو ميخواد

 اگه تو نموني پيشم ديونه ميشم

                                آخه من چي کار کنم تو بموني پيشم

  فکر تو يه لحظه از سرم نميره

                                     من ميگم ميموني اما دل ميگه ميره

   ميدونم تو ميري مهرم حروم می شه    

ميدونم تو ميري مهرم حروم ميشه


شاخه گلي شکسته تو دسته تو اسيرم

اگه نيايي تو پيشم يه وقت ديدي ميميرم

محتاج يک نگاتم تا جون دارم فداتم

محتاج يک نگاه و قهر بکني ميميرم

دستو پامو گم مي کنم

وقتي نگام مي کني تو

نفس نفس هول مي کنم

وقتي صدام مي کني تو

تو دفتره خاطره هام

تو ذهن و تو آرزوهام

اسم تو هم شده فراموش

اسم تو هم شده فراموش

يادم دادي بسوزم... دارم مي سوزم...دارم مي سوزم

اشکه چشامو ديدي بگو به چي رسيدي

قسم به بي قراريت مردم از چشم انتظاريت

محتاج يک نگاتم تا جون دارم فداتم

محتاج يک نگاه و قهر بکني ميميرم

دستو پامو گم مي کنم

وقتي نگام مي کني تو

نفس نفس هول مي کنم

وقتي صدام مي کني تو

تو دفتره خاطره هام

تو ذهن و تو آرزوهام

اسم تو هم شده فراموش

اسم تو هم شده فراموش

مي دوني که دوست دارم

واسه اينه که دل مي سوزوني تو

گفتم بهت دوست دارم

اما حالا من پشيمونم

برو به درک برو به درک برو به درک

برو به درک...


تو که ميدوني عشق مني دوست دارم

واسه چي پس تو ميگي ميخوام برم ديگه دوست ندارم

يادته اون روزا که دستت تو دسته من

حالا تو ميخواي بري منو نميخواي دلبر من

ميدوني من بي کسم تو بودي همه کسم

زنديگم تو بوديو حالا من خارو خسم

چرا تو لج ميکني

ابروهاتو کج ميکني

زندگيم تموم شدش براي تو

عمر من حروم شدش به پاي تو

واسه تو حاضر بودم ستاره هارو بشمورم

شهرو آتيش بزنم بيام بگم دوست دارم


کنار پنجره می آیم

                     نسیم تبسم تو جاریست

قاصدکها آمده اند

                     در رقص باد و یاد

سبز

     سپید

سرخ...

 و این آخرین قاصدک

                     چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست!


گفت ما را هفت وادی در ره است

چون گذشتی هفت وادی،درگه است
وا نیامد در جهان زین راه کس
نیست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نیامد باز کس زین راه دور
چون دهندت آگهی ای ناصبور؟
چون شدند آن جایگه گم سر به سر
کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟
هست وادی طلب آغاز کار
وادی عشق است از آن پس ، بی کنار
پس سیم وادی است آن معرفت
پس چهارم وادی استغنا صفت
هست پنجم وادی توحید پاک
پس ششم وادی حیرت صعبناک
هفتمین وادی فقر است و فنا
بعد از این روی روش نبود تو را
در کشش افتی روش گم گرددت
گر بود یک قطره قلزم گرددت

وادی اول:طلب

ملک اینجا بایدت انداختن
ملک اینجا بایدت درباختن
در میان خونت باید آمدن
وز همه بیرونت باید آمدن
چون نماند هیچ معلومت به دست
دل بباید پاک کردن از هرچه هست
چون دل تو پاک گردد از صفات
تافتن گیرد ز حضرت نور ذات

وادی دوم:عشق

کس درین وادی بجز آتش مباد
وان که آتش نیست عیشش خوش مباد
عاشق آن باشد که چون آتش بود
گرم رو و سوزنده و سرکش بود
عاقبت اندیش نبود یک زمان
درکشد خوش خوش بر آتش صد جهان

وادی سوم:معرفت

چون بتابد آفتاب معرفت
از سپهر این ره عالی صفت
هر یکی بینا شود بر قدر خویش
بازیابد در حقیقت صدر خویش
سر ذراتش همه روشن شود
گلخن دنیا بر او گلشن شود
مغز بیند از درون نه پوست او
خود نبیند ذره ای جز دوست او

وادی چهارم:استغنا

هفت دریا یک شَمَر اینجا بود
هفت اخگر یک شرر اینجا بود
هشت جنت نیز اینجا مرده ای است
هفت دوزخ همچون یخ افسرده ای است

وادی پنجم:توحید

رویها چون زین بیابان درکنند
جمله سر از یک گریبان برکنند
گر بسی بینی عدد، گر اندکی
آن یکی باشد درین ره در یکی
چون بسی باشد یک اندر یک مدام
آن یک اندر یک ، یکی باشد تمام

وادی ششم:حیرت

مرد حیران چون رسد این جایگاه
در تحیر ماند و گم کرده راه
گر بدو گویند"مستی یا نه ای؟
نیستی گویی که هستی یا نه ای؟
در میانی یا برونی از میان؟
برکناری یا نهانی یا عیان؟
فانیی یا باقیی یا هردویی؟
یا نه ای هردو ، تویی یا نه تویی؟"
گوید:"اصلا می ندانم چیز من
وان "ندانم" هم ندانم نیز من
عاشقم اما ندانم بر کیم
نه مسلمانم نه کافر پس چیم
لیکن از عشقم ندارم آگهی
هم دلی پر عشق دارم هم تهی"

وادی هفتم:فقر و فنا

بعد از این وادی فقر است و فنا
کی بود اینجا سخن گفتن روا
عین وادی فراموشی بود
گنگی و کری و بیهوشی بود

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد

باز خواهم گشت
تقدیم به تمام عشاق و دردمندانی که در راه عشق فنا شدن.

دوباره باز خواهم گشت...

نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه...

ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت...

و چشمان تو را با نور خواهم شست...

به دیوار حریم عشق یکبار دگر٬من تکیه خواهم کرد...

رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد...

به نام عشق و زیبایی٬دوباره خطبه خواهم خواند...


یه نفر خوابش میاد وواسه خواب جانداره

برای فردانداره یه نفر یه لقمه نون

یه نفرمیشینه واسکناساشو می شمره

که تاداره یانداره می خواد امتحان کنه

یه نفرازبس بزرگه خونشون گم میشه توش

اتاقشون واسه همه جانداره اون یکی

بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره

انتخابم می کنه پولشوامانداره

یکی دفترش پراز نقاشی وخط خطیه

اون یکی مداد برای اب وبابا نداره

یکی ویلای کناردریاشون قصرولی

اون یکی حتی تو فکرش اب دریانداره

یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد

مامانش میگه گرونه اینجانداره

یه نفرتولدش مهمونیه همه میان

یکی تقویم واسه خط زدن روروزانداره

یکی هرهفته یه روز پزشکشون میاد خونش

یکی داره میمیره خرج مداوانداره

یکی انشاشو میده توخونه صحیح کنه

یکی ازبرشده دردو دیگه انشانداره

یه نفرامضاش می ارزه به هزارعالمی

یه نفر بعد هزار عمروزحمت هنوزامضانداره

توکلاس صحبت چیزی میشه که همه دارند

یکی می پرسه اخه چرامال مانداره

یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا

یکی اونقددیه که میل تماشا نداره

یکی ازواحدای بالای برجشون میگه

یکی اماخونشون اتاق بالا نداره

یکی جای خاله بازی کلاس انشامیره

یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره

یکی پول نداره تادوروزبه شهرشون بره

یکی طاقت واسه صدور ویزانداره

یکی ازبس شومینه گرمه میفته ازنفس

یکی هم برای گرمی دستاش نانداره

دخترک میگه خداچراما....مامانش میگه

اون خونه لیلا نداره عوضش دخترکم

یه نفرتمام روزاش پر رنج و سختیه

هیچ روزیش فرقی باروزای مبادا نداره

یکی ازمایش نوشتن واسش امانمی ره

میگه نزدیکای ماازمایشگاه نداره

بچه ای که توچراغ قرمزا میفروشه گل و

شوروشوق ورویانداره مگه درس ومشق و

یه نفرتمام روزاوشباش طولانیه

پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره

یاداون حقیقت کلاس اول افتادم

داراخیلی چیز اداره ولی سارانداره

راستی اسمو واسه لمس بهتره قصه میگم

ملیکاچه چیزایی داره که رعنانداره

بعضی قلبا واسه خودش دنیایی داره

یه چیزایی داره توش که تو دنیانداره

 

مریم حیدر زاده


در این توهمات پیچ در پیچ خاکستری

شاید که دستی سرخ

کبودی گونه های تاریخ را مرهم می نهد

در همین نزدیکی

زیر بار تکرار ثانیه هایی که مدام

چنگ در گریبان هم می زنند

دستی سبز از طراوت گونه ها ی فقر

تیله های بلورین دلی شکسته را

سوال می کند!

شاید که این هجوم کهنه می خواهد

از حلقوم نقره ای آلونک های سر به فلک کشیده

سهم عریان و لخت اندیشه هایی که در باد

بر خود می لرزند را

بستاند

شاید که آن پر نور ترین ستاره

و تمامی ستارگان دیگر

که در قلبشان ذره ای عدالت موج نمی زند

توهمات نورانی ای هستند

که در درون با سیاهی آمیخته اند

شاید که اوج لذت این ستاره ها

به تولد سیاه چاله ها ختم خواهد شد

کاش سیاه چاله ها هم به صداقت قاصدک ایمان می آوردند

کاش قاصدک ها هم می توانستند معجزه کنند

آن وقت شاید آن پرنورترین ستاره

می توانست 

عدالت را استنشاق کند

وشاید که عدالت از شیقه های زمان بالا می رفت

و دیگر ثانیه ها دست در گریبان هم نمی کردند.


من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام

عشق به آزادی سختی جان دادن را بر من هموار می سازد

عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است

آزادی معبود من است

به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است

هر دردی بی درد است

هر زندانی رهایی است

هر جهادی آسودگی است

هر مرگی حیات است

مرا اینچنین پرورده اند من اینچنینم

پس چرا از فردا می ترسم

 من تنهایی را از آزادی بیشتر دوست دارم!

                      دکتر علی شریعتی


او را از من گرفتند بی آن که بدانند با من چه می کنند

گناهی بر آنان نیست مقصر منم.

سر راهم سبز شدند و آسان بردندش

گناهی بر آنان نیست مقصر منم.

کسی او را نگرفت خودم دادمش.........چه آسان و ساده

مقصر منم.

او را از دست دادم و به بیهودگی رسیدم...در تاریک ترین لحظه ها به روشنایی اش دادم و در تنها ترین اوقات به آنها سپردمش.

سکوتم از دستم رفت و گناه از دست رفتنش بر من است

آری مقصر منم.


عشق را بی سبب عنوان مکن

        خواهش از بهر ستم خواهی انسان مکن

عشق در سینه نگهدار و هیچ فاش مگو

      چون که تاریک است این راه و از آن یاد مکن

عشق آیینه قلب است در آن زنگی نیست

         لیک این جمله نگهدار و عنوان مکن

در درون مایه عشقت ز جفا دوری کن

       آشکارا زین سخن هیچ کجا یاد مکن

اگر از بهر کسی در عشق مردی. مردی

         ورنه از جورو جفا عشق فریاد مکن


چه سرد و سخت است این زمین

بی هدف در این چهار راه خاکی گام بر می دارمبه کدام سو می روم ؟

نمی دانم...

در انتهای جاده سوم هجوم نور قلبم را می فشاردو گرمای آن نگرانم می کند

این گرمی سردش مرا تا مرز جنون می کشاند

چه سرد و سخت است این زمین حتی گرمایش نیز سوزش سرما را به همراه دارد 

شک دارم آیا گرمایش حقیقت دارد؟؟!


معلم پای تخته داد می زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد

برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت

یک با یک برابر هست

 از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است

معلم
مات بر جا ماند !

و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز

یک با یک برابر بود
 

سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود.

و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم

یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟

یک اگر با یک برابر بود


پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
 یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

یک اگر با یک برابر بود


پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
 

یک با یک برابر نیست


در شیارهای قلبم به دنبال کدامین عشق می گردی؟عشق من در ایینه ای است که هر روز در ان مینگری......چشمان تو قبله عشق من است من به ان مینگرم وزیر سایه بان ابروهایت به خواب میروم.خوابی عمیق به عمق اقیانوس. در مهربانی لبهایت خنده می روید. در خمار چشمانت عشق غنچه ترد لبانت را چشیدم و بوییدم گل بلورین تو را تا اعماق وجودم
با جمله جاری میشوم احساسم در کالبدی سپید

 

 


اگر زمانی

 روزگاری

 روزی

 به هر دليلی

 خدايی رخ دهد

 من نه از دست موشها و ميدان شكايت می كنم

 نه از دست فيلهای روحانی

 با كيلوهای چرب شكمی و رانی

 نه از دست ايران و ايرانی

 من از دست خودم شاكی ام

 كه نمی دانم با چه جراتی

 بدون خدا به دنيا آمده ام

 پر روتر از اين جانداران نديده ام در جهان

 كه پروارترينشان

 پس افتادن های مفرط من است

 يك بار هم كه شده

 يك نفر جدی به من گوش كند

 پاچه های فضايی

 با ران كوتوله نمی خوابند

 آدم ها بلند شويد

 روی دست هم سوار!

 يك عده دارند به ما می خندند

 به قبيله ام بد جوری بر خورده است

 


مي دونم فراموشم كرده ،نمي دونم فراموشش كنم يا نه؟
شعله ي عشقش را تو دلم خاموشش كنم يا نه؟
چقدر يواش و بي صدا به خوابم پا گذاشت، مي ترسيد از خواب بپرم
فكر كردم اگه مي دونست چقدر دوستش دارم
و چقدر خوشحالم مي كنه اينطور آروم نمي اومد
ولي اون پيشم نيومد و فقط از خوابم گذر كرد
دنبالش كردم و ديدم كه به خواب پسري رفت و او را در آغوش كشيد
ناخودآگاه چشمانم بسته شد ، خارج شدم
و چشم بسته در روياها گم شدم
كمكم كنيد ، يه نفر دستم را بگيرد
راه بيداري را پيدا نمي كنم يكي بيدارم كند
كابوس ولم نمي كند من خودم را گم كرده ام
لطفا به من بگوييد كه اون فقط يه كابوس بود و بس


دوستم داشته باش دوستم داشته باش بادها دل تنگ اند دست ها

 بیهوده چشم ها بی رنگند

 دوستم داشته باش شهر ها می لرزند برگ ها می سوزند یاد ها می گندند

باز شو تا پرواز سبز باش با اواز اشتی کن با رنگ عشق بازی با ساز

دوستم داشته باش سیب ها خشکیده یاس ها پوسیده شیر هم ترسیده

دوستم داشته باش ابرها در راهند

دوستت دارم ها چه کوتاه اند  اه چه کوتاه اند

دوستت خواهم داشت بیشتر از باران گرمتر از لبخند داغ چون تابستان

دوستت خواهم داشت شادتر خواهم شد ناب تر بارور خواهم شد

دوستم داشته باش برگ را باور کن افتابی تر شو

دوستم داشته باش ابرها در راهند دوستت دارم ها اه چه کوتاه اند  اه چه کوتاه اند

خواب دیدم در خواب اب ابی تر بود روز پر سوز نبود زخم شرم اور نبود

خواب دیدم در تو رود در تب می سوخت نور گیسو می بافت باغچه گل می بافت

دوستم داشته باش عطرها در راه اند اه  دوستت دارم ها چه کوتاه اند چه کوتاه اند

دوستم داشته باش ابرها در راهند بادها دل تنگ اند...

 

کلمات از من میگریزند و من در اندوه ناب ترین ونایاب ترین واژگانی که به قهر از لای انگشتان یخ زده واز دشت

حافظه ام گریختند در غربتی تلخ هاهای گریه می کنم اما کسی را مجال دیدن گریه من نیست

من با خویش و بدون حضور همه هست که می گریم بر زخم هایی که بر بال احساس خویش زده ام

بر فرصت های نابی که از کف داده ام  وبر گریزی که کلمات از من داشته اند!

 

 

تصویر پشت تصویر خیال روی خیال

تلی از تصویر وخیال را می طلبم دشتی سرشار  از کلماتی و دریایی لبریز از معانی بدیع را کلماتی با چنان

باری سنگین از  محتوی که بتوا نند ثقل شیدایی مرا تاب اورند که مرا بال و پر پرواز دهند که بتوانم پله پله

بر انها رو به ملکوت بروم

 که بتوانم بر انها جاری شوم

تنها در جاری شدن است که من معنی می دهم ....باید بروم  بودن گیاه تلخ فرسودن است

و رفتن چشمه زاییده بالیدن است  باید راه بیفتم  فردا سپیده دمان حرکت خواهم کرد  اه چه کسی را

خواهی کشید که گلبرگ های عاطفه های گم شده ات سرشار از طراوت یاد های من اند وخوب که بیندیشی خواهی دید که من هنوز هم بوی عشق می دهم بوی اندیشیدن بوی نوشتن بوی جاری شدن

من در نوشتن باید جاری شوم !

وعشق را در سنگلاخ سینه روزگار باید بپرورانم!

 


متن وصیت نامه داريوش کبير :

اینک که من از دنیا می روم، بیست و پنج کشور جز امپراتوری ایران است و در تمامی این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان درآن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران دارای احترامند، جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این کشورها کوشا باشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور داخلی آن ها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد.

اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور دریک زر در خزانه داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو می باشد، زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست. البته به خاطر داشته باش تو باید به این حزانه بیفزایی نه این که از آن بکاهی، من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند، اما در اولین فرصت آن چه برداشتی به خزانه بر گردان .
مادرت آتوسا ( دختر کورش کبیر ) بر گردن من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .

ده سال است که من مشغول ساختن انبارهای غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبارها را که از سنگ ساخته می شود و به شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن به وجود نمی آید و غله در این انبارها چندین سال می ماند بدون این که فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبارهای غله ادامه بدهی تا این که همواره آذوغه دو یاسه سال کشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از این که غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسری خوار و بار استفاده کن و غله جدید را بعد از این که بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو برای آذوقه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشک سالی شود .
هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافیست، چون اگر دوستان و ندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نا مشروع نمایند نخواهی توانست آنها را مجازات کنی چون با تو دوست اند و تو ناچاری رعایت دوستی نمایی
.
کانالی که من می حواستم بین رود نیل و دریای سرخ به وجود آورم ( کانال سوئز ) به اتمام نرسید و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد، تو باید آن کانال را به اتمام رسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آن قدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند
.
اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا این که در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی، با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند
.
توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوی آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط مکن و برای این که عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند، قانون مالیات را وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ نمایی عمال حکومت زیاد با مردم تماس نخواهند داشت
.
افسران و سربازان ارتش را راضی نگاه دار و با آنها بدرفتاری نکن، اگر با آنها بد رفتاری نمایی آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل کنند ، اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آن ها این طور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا این که وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند
.
امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنویسند تا این که فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بیشتر شود تو با اطمینان بیشتری حکومت خواهی کرد
.
همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند
.
بعد از این که من زندگی را بدرود گفتم ، بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مکن تا هر زمانی که می توانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی من را آنجا ببینی و بفهمی که من پدرت پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می کردم مردم و تو نیز خواهید مرد زیرا که سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج کشور باشد ، خواه یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نخواهد ماند، اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت مرا ببینی، غرور و خودخواهی بر تو غلبه نخواهد کرد، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی، بگو قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا این که بتواند تابوت حاوی جسدت را ببیند
.
زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعی و هم قاضی نشو، اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بی طرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد و رای صادر کند، زیرا کسی که مدعیست اگر قضاوت کند ظلم خواهد کرد
.
هرگز از آباد کردن دست برندار زیرا که اگر از آبادکردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت، زیرا قائده اینست که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود، در آباد کردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول قرار بده
.
عفو و دوستی را فراموش مکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولی عفو باید فقط موقعی باشد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای
.
بیش از این چیزی نمی گویم، این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو اینجا حاضراند کردم تا این که بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس می کنم مرگم نزدیک شده است .


Image and video hosting by TinyPic گفتم نرو پرپر میشم
 
گفتی: میخوام رها باشمImage and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPicگفتم: آخه عاشق شدم
 
گفتی:میخوام تنها باشمImage and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPicگفتم: دلم
 
گفتی: بسوزImage and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتی: یه عمری باز هنوز
 
گفتم: پس عمرم چی میشه Image and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتی: هدر شد شب و روز
 
گفتم: آخه داغون میشم Image and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتی: به من خوش میگذره
 
گفتم: بیا چشمام توییImage and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتی: آخر کی میخره
 
گفتم: منو جنس میبینی Image and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتی: آره بی قیمتی
 
گفتم: یه روز کسی بودم Image and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic با من نکن بی حرمتی
 
گفتم: صدام میمیره باز Image and video hosting by TinyPic
 
گفتی: با درد بسوز بساز Image and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتم : حالا که پیر شدم
 
گفتی: که از تو سیر شدم Image and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتم: تمنا میکنم
 
گفتی: میخوام خردت کنم Image and video hosting by TinyPic
 
Image and video hosting by TinyPic گفتم: بیا بشکن تنو
 
گفتی: فراموش کن منو Image and video hosting by TinyPic

قانون پايستگي عشق: عشق بوجود مي آيد,ولي هرگز از بين نمي رود,بلکه از صورتي به صورتي ديگر و از اشخاصي به اشخاصي ديگر منتقل و تبديل ميشود

عشق ميگن علاقه***نه كفگيرو ملاقه***دوستت دارم يه عالمه***اندازه يه قابلمه***من عاشق تو هستم***تو قابلمه نشستم*** يه لنگه كفش تو دستم***منتظر تو هستم

ديشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد........ از اشك پرسيدم چرا اومدي؟؟ گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست

خواستم عشق رو تو دستام بگيرم ، ولي جا نشد . پس گذاشتمش تو جيبم ، ولي جا نشد . در كيفمو باز كردم ، ولي جا نشد . تصميم گرفتم ببرمش توي اتاق ، ولي جا نشد . بنابراين يه خونه براش گرفتم ، ولي جا نشد . با خودم گفتم : يه باغ ! آره ! ولي جا نشد . پس گذاشتمش توي قلبم ، حالا ديگه جاش خوبه خوبه ... تازه مي فهمم اين كه مي گن دل آدم مي تونه از دنيا هم بزرگتر باشه يعني چي!

زندگي چيست ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟ اگر مر گ است چرا زندگي مي كنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمي رسيم ؟ اگه عشق نيست چرا عاشقيم

نابينا گفت : دوستت دارم ماه گفت تو که منو نمي بيني؟ چطوري دوستم داري . نابينا گفت :اگه مي ديدمت ؟ عاشق زيبايت مي شدم . اما حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم..

مي دوني فلسفه اختراع سرسره براي بچه ها چيه؟ مي خوان از بچگي به ادم ياد بدن كه صعود چقدر سخت و سقوط چه اسونه

عشق يعني يک سلام بيجواب:::::::::::: :عشق يعني حسرت . تشنه به آب عشق يعني همچون من شيدا شدن ............ .عشق يعني قطره و باران شدن............ ......... ..... عشق يعني يک شقايق غرق خون ............ ........عشق يعني دردمحنت در درون!!!!!....... ......... .... عشق يعني سوز ني آه و شبان ............ ..عشق يعني معني رنگين کمان

دختري مي رفت ، پسري او را ديد و دنبال او روان شد . دختر پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ پسر گفت : برتو عاشق شده ام . دختر گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . پسر از آنجا برگشت و دختري بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد دختر رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ دختر گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوبه ادم يكي را دوست داشته باشه نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره نه به خاطر اينكه تنهاست و نه از روي اجبار بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره

اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد

نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي

اسمون به ماه ميگه :عشق يعني چي ماه ميگه يعني بودن درآغوش تو ماه ميگه: توبگو عشق يعني چي آسمون ميگه انتظار ديدن تو

رسم زمونه : تو چشم ميذاري من قايم ميشم .........اما تو يكي ديگه رو پيدا ميكني

برات مي نويسم دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي من مي نويسم .. ...من ... مي نويسم دوست دارم

ميگن لبخند ربطي به مرگ نداره ولي تو بخند تا من برات بميرم 0:-)

بچه بوديم دخترا عاشق عروسک بودن و پسرا عاشق مرداي قوي....بزرگ شديم دخترا عاشق مرداي قوي شدن و پسرا عاشق عروسک :-(

سه جمله ي زيبا : 1) اگر اولش به فکر آخرش نباشي آخرش به فکر اولش مي افتي . 2) لذتي که در فراغ هست در وصال نيست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بيم فراغ . 3) آغاز کسي باش که پايان تو باشد

بوسه زلب هاي تو در خواب گرفتم گويي که گل از چشمه ي مهتاب گرفتم در برکه ي اشکم همه دم نقش تو ديدم اين هديه ي خوبيست که از آب گرفتم هرگز نتواني که زمن دور بماني چون در دل خود عکس تو را قاب گرفتم

سلامتي سه تن ناموس و رفيق و وطن سلامتي سه کس سرباز و زندوني و بي کس

اگر ديدي ???نفر دوست دارن يکيش منم. لوتي اگر ديدي ?? نفر دست دارن يکيش منم. اگر ديدي يک نفر دوست داره اون يکي منم. اگر ديدي کسي دوست نداره بدون من مردم

به عشق گفتم : تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت... به احساس گفتم : تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت... به وفا گفتم : تا تورو دارم تنها نيستم اونم منو تنها گذاشت و رفت... ولي وقتي به تنهايي گفتم : تا تورو دارم تنها نيستم موندو همدم و مونسم شد

عاشق عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار ، از تنفر متنفر باش ، به مهرباني مهر بورز با آشتي آشتي کن و از جدايي جدا باش

آغوش پارکينگي است که جريمه ندارد !!! بوسه تصادفي است که خسارت ندارد !!! . . . . . چيه دنبالم راه افتادي

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي كرد بهت چي گفت؟

گفت: جايي كه ميري مردمي داره كه تو رو مي شكنند، نكنه غصه بخوري

من همه جا با تو هستم. تو تنها نيستي .....

توي كوله بارت عشق ميزارم كه بگذري

قلب ميزارم كه جا بدي

اشك ميدم كه همراهيت كنه

و مرگ كه بدوني برميگردي پيشم.


خلقت من در جهان یک وصلۀ ناجور بود 

من که خود راضی به این خلقت نبودم ، زور بود؟

 

خلق ازمن درعذاب و من خود از کردار خویش،

ازعذاب خلق و من یارب ، چه ات منظور بود؟

 

حاصلی ای دهر ازمن غیر شرِّ وشور نیست.

مقصدت از خلقت من ، سیر شرّوشور بود؟

 

ذات من معلوم بودت نیست مرغوب. از چه ام،

آفریدستی٬زبانم لال٬چشمت کور بود؟

 

ای چه خوش بود چشم می پوشیدی از تکوین من،

فرض می کردی که ناقص، خلقت یک مور بود.

 

ای طبیعت گر نبودم من، جهانت عیب داشت؟

ای فلک گر من نمیزادی، اجاقت کور بود؟

 

قصد تو از خلقت من ، خود یقین دارم فقط،

دیدن هر روز یک گون رنج جور واجور بود.

 

گر نبودی تابش استارهء من در سپهر،

تیر و بهرام و خور و کیوان و مه بی نور بود؟

  

راست گویم ،نیست جز این علت تکوین من،

قالبی لازم برای ساحت یک گور بود.

 

آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب،

گر خدائی هست ز انصاف خدائی دور بود.

  

گر من اندر جای تو بودم امیر کائنات،

هر کسی از بهر کار بهتری ماءمور بود.

 

آنکه نتواند به نیکی پاس هر مخلوق داد،

از چه کرد این آفرینش را٬مگر مجبور بود؟


شعری که جوشید از دلم اینبار باشد مال تو.

احساس شیرین دلی ، تبدار باشد مال تو.

 

از من بریدی بی سبب، من هم گذشتم از دلم .

 

پاینده باشی سهم این ، ایثار باشد مال تو.

 

باشد برو بی اعتنا ، تنها رهایم کن ولی ،

 

قلبی که مانده پشت این ، دیوار باشد مال تو.

 

چیزی ندارم من دگر، جز یک رمق جان در بدن .

 

حتی همین این یک رمق، صدبار باشد مال تو.

 

جز شعر چیز دیگری ، در چنته ام پیدا نشد.

 

قابل ندارد این غزل ، بردار باشد مال تو.

 

 


 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط الهه ناز  | 

داغ دل


کاش وقتي زندگي فرصت دهد


گاهي از پروانه ها يادي کنيم


کاش بخشي از زمان خويش را


وقف قسمت کردن شادي کنيم


کاش گاهي در مسير زندگي


باري از دوش نگاهي کم کنيم


فاصله هاي ميان خويش را


با خطوط دوستي مبهم کنيم


کاش وقتي آرزويي ميکنيم


از دل شفاف مان هم رد شود


مرغ آمين هم از آنجا بگذرد


حرف هاي قلبمان را بشنود





به گل گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..."


به پروانه گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من زيبا تر است..."


به شمع گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من سوزان تر است..."


به عشق گفتم: "آخر تو چيستي؟" گفت: "نگاهي بيش نيستم


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط الهه ناز  | 

جنون

عاشق گمشده

 

امروز می خوام قصه
عشق بی انتها رو بگم

یادته گفتم و عشق آن است که انتها ...
امروز می گم عشق آن است که انتها ندارد

اون ماهی بی خونه
اون که همیشه ماهی می مونه
اون که دود شده تو آسمونه
اون ماهی از همه جا رونده
از دود و سیاهی جا مونده
عاشق شده از همه جا رونده

دل به تو داده
دل به تو که ماهی نیستی
دل به تو عاشق نیستی
دل به تو که بیرون آبی
دل به تو بهش گوش دادی

اون ماهی که عاشق شده منم من که خوب می دونی
ماهی ها هم عاشق می شوند که اینم خوب می دونی

خدا رو صدا بزن ازش بخواه تورم ماهی کنه
ما شبا عاشق می شیم ازش بخواه روزا رم مهتابی کنه

ماهی ها عاشق می شوند
ماهی ها قول می دن همیشه عاشق بمونن


عاشقی بد دردیه

همیشه عاشق بموونین ولی معتاد نشین


تنها ترین عاشق

سلام  چه قد بده  عاشق  باشی و عشقت  و کسی باور نکنه 

راست میگن که عاشق همیشه تنهاست


داستان دختر وپسر

 *دختر و پسر*

پسر چشماشو باز كرد، دختر آروم روبروش خوابيده بود.
پسر سرشو برد لاي موهاي دختر، عطر تن دخترو با همه وجودش بلعيد، آروم پيشوني دخترو بوسيد از تخت بلند شد و رفت تو بالكون.
حس خوشبختي عجيبي داشت. تنش بوي تن دختر رو مي داد.
به منظره روبرو نگاه كرد، نفس عميقي كشيد، دستهاي گرمي و دور خودش حس كرد.
لذت بخشترين لحظه دنيا داشت باز اتفاق مي افتاد. لمس بي واسطه دختري كه دوستش داشت.
ياد شعري از فرهاد افتاد:
لختي پنجرهاشو بپوشونه پيرهن تو
يادش نيست كدومشون پرسيد كه پس لختي تنشون رو چي بپوشنه؟ جواب اين بود تن اون يكي.
پسر آروم برگشت، دستاشو دور كمر دختر حلقه كرد، لبهاي دختر رو بوسيد. بعد دستشو از پائين آورد بالا، برد پشت سردختر، سر دخترو چسبوند به سينش، با موهاي دختر بازي كرد، سر دختر رو بوسيد.
صداي گنجشكها ميومد.
رقص برف
ريزش بارون ...
چشمك ستاره ها ...
زندگي در لحظه اي زاده شد ...


دوست دارم

خیلی دوست دارم

تو رو بيبنمت هر ج با مني

مثل سايه به د نبالمي

دوست دارم تورو ا ندازه ي د ر يا

دوست دارم تورو به قدر د نيا

بيشتر از دیروز كمتر از فردا


دوست دارم

ميشه اون روز بياد بگي دوستم د اري

بگي جز من كسي رو نداري

تورو ببينمت هر جا با مني

مثل سايه به د نبالمي

دوست دارم تورو ا ندازه ي دريا

دوست دارم تورو به قدر د نيا

بيشتر از دیروز كمتر از فردا


دوست دارم


دوست دارم تورو ا ندازه ي دريا

دوست دارم تورو به قدر د نيا

بيشتر ازدیروز كمتر از فردا


دوست دارم


خيلي دوست دارم


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط الهه ناز  | 

عشق من


So close no matter how far
couldn't be much more from the heart
forever trusting who we are
and nothing else matters

never opened myself this way
life is ours, we live it our way
all these words I don't just say
and nothing else matters

trust I seek and I find in you
every day for us something new
open mind for a different view
and nothing else matters

never cared for what they do
never cared for what they know
but I know

so close no matter how far
couldn't be much more from the heart
forever trusting who we are
and nothing else matters

never cared for what they do
never cared for what they know
but I know

never opened myself this way
life is ours, we live it our way
all these words I don't just say

trust I seek and I find in you
every day for us something new
open mind for a different view
and nothing else matters

never cared for what they say
never cared for games they play
never cared for what they do
never cared for what they know
and I know

so close no matter how far
couldn't be much more from the heart
forever trusting who we are
no nothing else matters


شعر بچگی ها

اتل‌ متل‌ یه‌ بابا
كه‌ اسم‌ او احمده‌
نمره‌ جانبازیهاش‌
هفتاد و پنج‌ درصده‌

اونكه‌ دلاوریهاش‌
تو جبهه‌ غوغا كرده‌
حالا بیاین‌ ببینین‌
كلكسیون‌ درده‌

اونكه‌ تو میدون‌ مین‌
هزار تا معبر زده‌
حالا توی‌ رختخواب‌
افتاده‌ حالش‌ بده‌

بابام‌ یادگاری‌ از
خون‌ و جنگ‌ و آتیشه‌
با یاد اون‌ موقعا
ذره‌ ذره‌ آب‌ میشه‌

آهای‌ آهای‌ گوش‌ كنین‌
درد دل‌ بابارو
میخواد بگه‌ چه‌ جوری‌
كشتند بچه‌هارو

«هیچ‌ میدونی‌ یعنی‌ چی‌
زخمیهارو بیاری‌
یكی‌ یكی‌ رو بازو
تو آمبولانس‌ بذاری‌

درست‌ جلوی‌ چشمات‌
یه‌ خورده‌ او نطرفتر
با شلیك‌ مستقیم‌
ماشین‌ بشه‌ خاكستر»

گفتن‌ این‌ خاطره‌
بدجوری‌ میسوزوندش‌
با بغض‌ و ناله‌ می‌گفت‌
كاشكی‌ كه‌ پر نبودش‌

آی‌ قصه‌ قصه‌ قصه‌
نون‌ و پنیر و پسته‌
هیچ‌ تا حالا شنیدی‌
تانكها بشن‌ قنّاصه‌؟

میدونی‌ بعضی‌ وقتا
تانكا قناصه‌ بودن‌
تا سری‌ رو میدیدن‌
اون‌ سرو می‌پروندن‌

سه‌ راه‌ شهادت‌ كجاست‌؟
میدونی‌ دوشكا چیه‌؟
میدونی‌ تانك‌ یعنی‌ چی‌؟
یا آرپی‌جی‌ زن‌ كیه‌؟

آرپی‌جی‌ زن‌ بلند شد
«ومارمیت‌» رو خوند
تانك‌ اونو زودتر زدش‌
یه‌ جفت‌ پوتین‌ ازش‌ موند

یه‌ بچه‌ بسیجی‌
اونور میدون‌ مین‌
زیر شنیهای‌ تانك‌
لِه‌ شده‌ بود رو زمین‌

خودم‌ تو دیده‌بانی‌
با دوربین‌ قرارگاه‌
رفیقمو میدیدم‌
تو گودی‌ قتله‌گاه‌

آرپی‌جی‌ تو سرش‌ خورد
سرش‌ كه‌ از تن‌ پرید
خودم‌ دیدم‌ چند قدم‌
بدون‌ سر می‌دوید

هیچ‌ می‌دونی‌ یه‌ گردان‌
كه‌ اسمش‌ الحدیده‌
هنوزم‌ كه‌ هنوزه‌
گم‌ شده‌ ناپدیده‌

اتل‌ متل‌ توتوله‌
چشم‌ تو چشم‌ گلوله‌
اگر پاهات‌ نلرزید
نترسیدی‌ قبوله‌

دیدم‌ كه‌ یك‌ بسیجی‌
نلرزید اصلاً پاهاش‌
جلو گلوله‌ وایستاد
زُل‌ زده‌ بود تو چشاش‌

گلوله‌ هم‌ اومدو
از دو چشم‌ مردونه‌
گذشت‌ و یك‌ بوسه‌ زد
بوسه‌ای‌ عاشقونه‌

عاشقی‌ یعنی‌ اینكه‌
چشمهایی‌ كه‌ تا دیروز
هزار تا مشتری‌ داشت‌
چندش‌ میاره‌ امروز

اما غمی‌ نداره‌
چون‌ عاشق‌ خداشه‌
بجای‌ مردم‌ خدا
مشتری‌ چشماشه‌

یه‌ شب‌ كنار سنگر
زیر سقف‌ آسمون‌
میای‌ پیش‌ رفیقت‌
تو اون‌ گلوله‌ بارون‌

با اینكه‌ زخمی‌ شده‌
برات‌ خالی‌ می‌بنده‌
میگه‌ من‌ كه‌ چیزیم‌ نیست‌
درد میكشه‌ می‌خنده‌

چفیه‌ رو ور میداری‌
زخم‌ اونو می‌بندی‌
با چشمای‌ پر از اشك‌
تو هم‌ به‌ اون‌ می‌خندی‌

انگاری‌ كه‌ میدونی‌
دیگه‌ داره‌ می‌پّره‌
دلت‌ میگه‌ كه‌ گلچین‌
داره‌ اونو می‌بره‌

زُل‌ میزنی‌ تو چشماش‌
با سوز و آه‌ و با شرم‌
بهش‌ میگی‌ داداش‌ جون‌
فدات‌ بشم‌ دمت‌ گرم‌

میزنی‌ زیر گریه‌
اونم‌ تو آغوشته‌
تو حلقه‌ دستاته‌
سرش‌ روی‌ دوشته‌

چون‌ اجل‌ معلق‌
یه‌ دفعه‌ یك‌ خمپاره‌
هزار تا بذر تركش‌
توی‌ تنش‌ میكاره‌

یهو جلو چشماتو
شره‌ خون‌ می‌ گیره‌
برادر صیغه‌ایت‌
توبغلت‌ میمیره‌

هیچ‌ می‌دونی‌ چه‌ جوری‌
یواش‌ یواش‌ و كم‌كم‌
راوی‌ یك‌ خبرشی‌
یك‌ خبر پراز غم‌

به‌ همسر رفقیت‌
كه‌ صاحب‌ پسر شد
بری‌ بگی‌ كه‌ بچه‌
یتیم‌ و بی‌پدر شد

اول‌ میگی‌ نترسین‌
پاهاش‌ گلوله‌ خورده‌
افتاده‌ بیمارستان‌
زخمی‌ شده‌، نمرده‌

زُل‌ میزنه‌ تو چشمات‌
قلبتو می‌سوزونه‌
یتیمی‌ بچه‌ شو
از تو چشات‌ میخونه‌

درست‌ سال‌ شصت‌ و دو
لحظه تحویل‌ سال‌
رفته‌ بودیم‌ تو سنگر
رفته‌ بودیم‌ عشق‌ و حال‌

تو اون‌ شلوغ‌ پلوغی‌
همه‌ چشارو بستم‌
دستهاتوی‌ دست‌ هم‌
دورسفره‌ نشستیم‌

مقلب‌ القوب‌ رو
با همدیگر می‌خوندیم‌
زوركی‌ نقل‌ ونبات‌
تو كام‌ هم‌ چپوندیم‌

همدیگر و بوسیدیم‌
قربون‌ هم‌ میرفتیم‌
بعدش‌ برا همدیگر
جشن‌ پتو گرفتیم‌

علی‌ بود و عقیلی‌
من‌ بودم‌ و مرتضی‌
سید بود و اباالفضل‌
امیرحسین‌ و رضا

حالا ازاون‌ بچه‌ ها
فقط‌ مرتضی‌ مونده‌
همونكه‌ گازخردل‌
صورتشو سوزونده‌

آهای‌ آهای‌ بچه‌ ها
مگه‌ قرار نذاشتیم‌
همیشه‌ با هم‌ باشیم‌
نداشتیما، نداشتیم‌

بیاین‌ برا مرتضی‌
كه‌ شیمیایی‌ شده‌
جشن‌ پتو بگیریم‌
خیلی‌ هوایی‌ شده‌

می‌سوزه‌ و می‌خنده‌
خیلی‌ خیلی‌ آرومه‌
به‌ من‌ میگه‌ داداش‌ جون‌
كار منم تمومه‌

مرتضی‌ منم‌ ببر
یا نرو، پیشم‌ بمون‌
میزنه‌ تو صورتش‌
داد میزنم‌ مامان‌ جون‌

مامان‌ میاد ودست‌
بابا جونو میگیره‌
بابام‌ با این‌ خاطرات‌
روزی‌ یه‌ بار میمیره‌

فقط‌ خاطره‌ نیست‌ كه‌
قلب‌ اونو سوزونده‌
مصلحت‌ بعضی‌ها
پشت‌ اونو شكونده‌

برا بعضی‌ آدما
بنده‌های‌ آب‌ و نون‌
قبول‌ كنین‌ به‌ خدا
بابام‌ شده‌ نردبون‌

 

مرحوم ابوالفضل سپهر


یکی را دوست می دارم

ولی افسوس،او هرگز نمی داند.

نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من که

                               اورا دوست دارم.

ولی افسوس ،

او هرگز نگاهم را نمی خواند.

به برگ گل نوشتم من که

                               اورا دوست دارم.

ولی افسوس ،

او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند.

به مهتاب گفتم ای مهتاب،

سر راهت به کوی او سلام من رسان و گوکه

                               اورا دوست دارم.

ولی افسوس ،

یکی ابر سیه آمد ز ره روی ماه تابان را بپوشانید.

صبا را دیدم و گفتم،صبا دستم به دامنت،

بگو از من به دلدارم که

                               اورا دوست دارم.

ولی افسوس ،

ز ابر تیره برقی جست و قاصدک را میان ره بسوزانید.

کنون وا مانده از هر هرجا دگر با خود کنم نجوا،

یکی را دوست می دارم

ولی افسوس،او هرگز نمی داند!!!


از وقتی که رفتی ای فرشته زیبایه من 

 

عشقم را خريداري نيست

دلم را دلداري نيست

لبانم را خنده اي نيست

چشمانم را نگاهي نيست

دستانم را نوازشي نيست

آسمانم را پرنده اي نيست

دنيايم زندگي نيست


رسم عاشقی

نگا کن مثل قديما

مي باره نم نم بارون

اما توي ساحل عشق

حتي نيست يه رَدِ پامون

من و تو غرق سکوتيم

مثل شبهاي زمستون

مثل مرداب پُرِ حسرت

که اسيره تو بيابون

دلتو بده به خورشيد

بايد از غمها نترسيد

عاشق نور و يقين شو

بگذر از شباي ترديد

عاشقي پر از يقينه

رسم عاشقي همينه

نذار جون بگيره کم کم

تو دلامون بذر کينه

دستاتو بذار تو دستام

تا بهار زنده بمونه

بذار توي ساحل عشق

از ما هم ردّي بمونه


تو پادگان جفت چشات جفت پا زدم بی معرفت
بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست.باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
اگه كسي ديوونت بود ، بازيش نده. اگه عاشقت بود ، دوسش داشته باش. اگه دوست داشت ، بهش علاقه نشون بده. اگه بهت علاقه داشت ، فقط بهش لبخند بزن. اينطوري هميشه يه پله ازش عقب تری، اگه يه روزي خسته بشه و يه پله بيادعقب ، تازه ميشه مال تو

ببار ای نم نم باران زمین خشک را تر کن
 سرود زندگی سر کن دلم تنگه ... دلم تنگه
بخواب ، ای عزیزنازم بروی سینه ی بازم
که همچون سینه ی سازم همش سنگه... همش سنگه
نشسته برف بر مویم شکسته صفحه ی رویم
 خدایا ! با چه کس گویم که سر تا پای این دنیا
همش ننگه ... همش رنگه

 جزیره عشق

Image hosting by TinyPicبا سکوت زیرکانه منو فریاد زدیImage hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPicبا چشات دوست دارم رو تو گوشم داد زدیImage hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPicبا نگاه عاشقت مست مستم کردیImage hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPicبی می و جام و سبو باده پرستم کردیImage hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPicالهی الهی تا نفس تو سینه هست Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPicبمونی برای من Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPic

 

 

 



قدم هفتم(آخرین قدم؟!...):وصال...

همیشه می خواستم در قلب تو به دنیا بیایم..عاشقت بشوم و پا برهنه در آسمان راه بروم..

می خواستم با تو باشم-توئی که دل آسمان را شکافتی و به ستاره ها رسیدی..توئی که پرواز کردی و پریدی..توئی که به روی شانه های خود- چهار خط سیاه رنگ به نشانه "معرفت"- "انسانیت" -"شرف"- و "جوانمردی" نشاندی و راز قشنگ دوستی و دوست داشتن را جز در ذات یگانه حق ندیدی..

و من؟...به سفر رفتم!و به دنبال شبیه تو بودم..به دنبال یک آسمانی..آنکه قبله گاهش را از میان ابرها پیدا کند و عاشق باشد..عاشق پرواز..نگاهم همواره به شانه های آنان بود و به دنبال آن چهار خط!

این هوای دم کرده را کنار زدم!بوسه های خاک گرفته را از پستو بیرون آوردم و یافتم! آری ...در آسمان آبی به دنبالش می گشتم و در زمین پیدایش کردم..آن ناجی..آن بیقرار..آن انتظار..آن دیدار..آن توقف..آن دو دلی -مرا به وصال رساند..

بر شانه هایش از این چهار خط هیچ و هیچ اثری نبود چرا که او این را در قلب خود به شیار کشیده است...

نه اینکه از این خسته ناگریز--نه اینکه از رنجی که برده ام و می برم بگویم که برای آنکه از خود جمله ای به یادگار بگذارم می گویم:

"قشنگ نازنین من که تو باشی-دیگر از هیچ نگاه هراسانی هراس ندارم و دیگر از این همه هیچ مکرر نمی شوم و ذل قشنگ دوست داشتن را سر مشق دل هایمان می کنم..

همه و هر چه هست و نیست از توست..بی نفس تو-من هیچم.اگر صدائی و نفسی هست-اگر قلب و دلی هست -از توست..

با تو ای پرستوی من-من از پرواز بی نیازم..تو  عشق زمینی   من هستی که همیشه دنبالش بودم و دیگر چشم به آسمان نمی اندوزم..چرا که دلت به وسعت آسمانهاست ..آنجا که باید از خورشیدش گرمای محبت را گرفت..از مهتابش نوری در تاریکی و از ستاره هایش رخشندگی...

بگذار به تو سلام کنم..."


بهترین باش!

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی

بوته ای در دامنه باش

ولی بهترین بوته ای باش که در کنار راه می روید

اگر نمی توانی درخت باشی بوته باش

اگر نمی توانی بوته ای باشی علف کوچکی باش

چشم انداز کنار شاه راهی را شادمانه تر کن

اگر نمی توانی نهنگ باشی فقط یک ماهی کوچک باش

ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه

همه ما را ناخدا نمی کنند ملوان هم می توان بود

در این دنیا برای همه ی ما کاری هست

کار های بزرگ کار های کمی کوچک

و آنچه که وظیفه ماست چندان دور از دسترس نیست

اگر نمی توانی شاه راه باشی کوره راه باش

اگر نمی توانی خورشید باشی ستاره باش

با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند

هر آنچه که هستی بهترین باش


بیگانه گیم ده از این عشق

مرا باخود رها کرد این عشق

مرا باخودجداخواند.......مرا در خود جدال ساخت

اگر سازد مرا درخود دوباره...............به بدنامی یادش کنم هرگاه

جانی شکسته دارم از دوستی گریزان

در باورم نگنجد بیداد از عزیزان

و آیا ستیز جویان با دشمان ستیزند؟

آیا برادرانی با یکدگر ستیزان ؟

آه آن امیدها کو؟چون صبح نو شکفته

تا حال من ببینند در شام برگریزان

از جور دوست هر چند از پا فتادگانیم

ما را از این گذرگاه ای عشق بر مخیزان

 

 

 

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط الهه ناز  | 

دل شکسته


 خدایا یاریم کن اگرروزی جایی چیزی راشکستم  

                      دل نباشد


هربارکه به سراغم می آمدمی گفت:امروزکه مال منی

بگودوستم داری.امابوسه ای برلبانش زدم آنقدرخوشحال

شدکه خودش رادرآغوشم انداخت

ماه بعددربستربیماری به سراغش رفتم گفت:امروزکه

مال منی بگودوستم داری.امابازبوسه ای برلبانش زدم

ورفتم

ماه بعدبه سراغش رفتم ملافه سفیدی روی صورتش

کشیده بودملافه راکنارزدم وصورتش رابااشک های

مرواریدشستشودادم .بی اختیارفریادزدم

           دوستت دارم


دیگه نمی تونم

دورم از تو اما با تو لحظه ها رو زنده هستم

 

بازم از تو پرم از تو واسه تو رویای خستم

 

خوبه دیروز با تو هر روز از تو با خدا میخونم

 

تو خیالت توی حالت باز توی کما میمونم

 

اما با تو لحظه ها رو زنده هستم

 

بازم از تو پرم ازتو واسه تو رویای خستم

 

تا وقتی کنارمی میتونم تا وقتی بهارمی میتونم

 

دیگه طاقت دوری تو ندارم دیگه نمیتونم

 

غربت لحظه خستم راه خنده هامو بسته

 

کمر گیتار عشقم زیر بار غم شکسته

 

شب یلدام ساکت و سرد حسرت شب خالی از درد

 

تا که دق نکرده رویام تو رو جون لحظه برگرد

 


حرف دلم رو گوش کن

دل تنگی ها تو بردار به روی قلبم بگذار

تکیه بده به شونم تو این مسیر دشوار

اگه منو نمی خوای حرفه دلم رو گوش کن

فقط برای یکبار بعدش خدانگهدار

تنهایی خیلی سخته وقتی چشمام به راه

وقتی که شب سیاه وقتی بدون ماه

تنهایی خیلی تلخه وقتی بی تو هستم

تنها می مونه دستم با این دل شکستم

دل تنگی ها تو بردار به روی قلبم بگذار

هروقت که تنها شدی منو به یادت بیار

داری میری نمیخوام وقت تو رو بگیرم

این حرف آخر من دوستت دارم

دوستت دارم میمیرم

تنهایی خیلی درده اگه نیای توخوابم

وقتی تو استرابم تو هم ندی جوابم

تنهایی خیلی سرده وقتی پیشم نباشی

آتیشم نباشی بیدار میشم نباشی


حس عاشقانه :

با طلوع چشمان سیاهت شب تاریک دلم را پر از نور عشق کردی

و با گرمای نگاهت يخهای شک و ترديد را در وجودم ذوب کردی،

و آهنگ صدايت تمامی احساساتم را برقص آورد،

و آنگاه با بوسه های معجزه سايت صداقت مرده را در من زنده کردی،

و با تيشهُ نيشين ابروانت بر تنهُ تنومند قلبم شعر عشقت را به يادگار

گذاشتی، که تنها سطر عاشقانهُ وجودم شد.

و آنگاه ياد و خاطرت را با طناب مشکين موهايت بر لحظه لحظهُ زندگيم

گره زدی،

آری اين تو بودی که احساسات صاف و پاکت را در ميان ابرهای شرم و

حياء پنهان کردی و با باران مهر و محبتت آتش غرور و خود پسندی را

در من آرام کردی و با نعرهای رعد آسای سکوتت و برق لبخند چشم نوازت

سبب گشتی تا شجاعت گم شده ام را در صحرای ترس و وحشت بجویم تا

 که به سويت آمدم و با فریاد گفتم :

                                                     دوستت دارم


حقیقت زندگی :

 

هر چی مهربونتر باشی بيشتر بهت ظلم ميکنن


هر چی صادق تر باشی بيشتر بهت دروغ ميگن


هر چی دلسوزتر باشی بيشتر سرت کلاه ميذارن


هر چی قلبتو آسونتر در اختيار بذاری راحت تر لهش ميکنن


هر چی آرومتر باشی فکر ميکنن آدم ضعيفی هستی


هر چی بيشتر به فکر ديگران باشی بيشتر حقتو ميخورن


هر چی خودتو خاکی تر نشون بدی واست کمتر ارزش قائلن


وقتی میای

 

وقتی میای صدای پات  از همه جاده ها میاد

 



انگار نه از یه شهر دور  که از همه دنیا میاد

 

تا وقتی که در وا میشه لحظه دیدن می رسه

 

هرچی که  جاده است رو زمین به سینه من میرسه

 

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم

 

اگه تو رو داشته باشم  به هرچی می خوام میرسم

 

وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم

 

گلهای خواب آلوده رو  واسه کی بیدار بکنم

 

دست کبوتر های عشق واسه کی دونه بپاشه

 

مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه

 

عزیز ترین سوغاتیه  غبار پیراهن تو

 

عمر دوباره منه دیدن و بوییدن تو

 

نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس میخوام

 

عمر دوباره منی  تو رو واسه نفس میخوام


 اه

 

کهنه فروشی داد می زد.

کفش های پاره می خرم.

شیشه شکسته می خرم.

لامپ شکسته می خرم.

بی اختیار فریاد زدم.

کهنه فروش قلب شکسته می خری.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط الهه ناز  | 

بنام تنهای تنها

اگر یک روزی بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمیدم که می خندونمت اما میتونم باهات گریه کنم.

اگر یک روزی نخواستی حرفهای کسی رو گوش کنی بهم بگو قول میدم ساکت باشم.

اگر یک روز خواستی در بری حتما خبرم کن قول نمیدم که ازت بخوام بمونی اما میتونم باهات بدوم.

اما اگریک روز رفتی و بر نگشتی بهت قول نمیدم که منتظرت میمونم اما ازت میخوام وقتی اومدی یک شاخه گل رو قبرم بگذاری.


عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه ناتمام ماندن قشنگ ترین داستان زندگی است که مجبوری اخرش را با جدایی به سرانجام رسانی.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته است.

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه گذاشتن سر در برابر رودی است که از چشمان تو جاری است


 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط الهه ناز  | 

عشق به روایت تصویر

ولنتاین مبارک

دلم از زندگی لبریز خون است                          غزلهایم همه حرف جنون است

خداوندا چه گویم من به تقدیر                           که تقدیرم سراپا بد شگون است

همه تار و همه پودم ز غم شد                         همه بود و نبودم متهم شد

همه شهدی که دادند بر دل من                       نخورده در صبو یک جمله سم شد

مرا روز خوشی پیدا نگردید                              به هستی دل فقط شام سیه دید

عجب دنیای بی خیر و غریبی است                   که لبخندی به من اینجا نخندید

چو بر هر جا نظر گردید ، بینم                          هزاران رخصت غم در کمینم

در این بی کس فضای رنج اندود                       تماشا کن ببین بی کس ترینم


 

 

 

اون که نخواست پیشم باشی خودش باید صبرم بده

خدا گرفتی عشقمو جواب قلبمو بده

Free Image Hosting by FreeImageHosting.net

Free Image Hosting by FreeImageHosting.net

Free Image Hosting by FreeImageHosting.net

Free Image Hosting by FreeImageHosting.net

 

Free Image Hosting by FreeImageHosting.netFree Image Hosting by FreeImageHosting.net

Free Image Hosting by FreeImageHosting.net

http://pixx.blogsky.com/category/cat-12/page/2/

http://aks32000.blogfa.com/8612.aspx

http://www.bia2khodetbia2.mihanblog.com/

3Jokes Love Wallpaper (9)

امیدوارم خوشتون اومده باشه نظر یادتون نره.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط الهه ناز  | 

سلام عزیزان یه خبر خوب قرار یک ژست از مطالب تازه براتون بزارم ولی قبلش طبق تقاضای خودتون چند عکس باحال می زارم .در ضمن ولنتاین هم مبارک.


چند شعر عاشقانه

دکمه ماهو وا کن پیرهن شب رو درآر
رو تن صبح با بوسه نشون آفتاب بذار
با اسبِ باد ، بهارو بیار به آشیونه
چارقد نورو وردار از گیسوی شبونه

دوباره با ستاره خوابو چراغونی کن
خوشی اگه گرونه بخند ... بخند ... بخند ...
بخند و ارزونی کن

حریــــــر آسمونو بکش رو وهم غبار
آینه دریــــا رو از میون مه دربیار

یه لحظه با سکوتت جنونو سربه راه کن
بزن به سـیـم آخــر قیامتو به پا کن

با تیغ رنگین کمون بزن به بغض ابرا
برکه رو نقاشی کن جای چشای صحرا
شیشه عمر یخـو پر کن از آب چشمه
برس به داد دنـیا فقط با یه کرشمه

دوباره با ستاره خوابو چراغونی کن
خوشی اگه گرونه بخند ... بخند ... بخند ...
بخند و ارزونی کن


وقتي ستاره مي شكفه تو دست سرخ پنجره
وقتي شب از حادثه ی بارون و بوسه مي گذره
وقتي سكوت سايه ها آينه به آينه مي شكنه
وقتي كه خورشيد ميره و دریارو آتيش مي زنه
فقط نگاه مي كنم فقط نگاه مي كنم
به ياد تو شبو پر از اندوه ماه مي كنم
فقط نگاه مي كنم فقط نگاه مي كنم
وقتي سحر پر مي شه از ناز نگاه نسترن
وقتي تو جشن گم شدن پرستوها پر مي كشن
انگار دوباره لحظه ها آبي و رويايي مي شن
دوباره تو دل دل شب قصه شروع مي شه و من
فقط نگاه مي كنم فقط نگاه مي كنم
به ياد تو شبو پر از اندوه ماه مي كنم
فقط نگاه مي كنم فقط نگاه مي كنم
به من ترانه اي بده از صبح پرواز و نياز
از اشك و شبنم و نسيم دنياي تازه اي بساز
به من دوباره پل بزن معجزه ي رنگين كمون
كه من بدون تو به شب به سايه ها به آسمون
فقط نگاه مي كنم فقط نگاه مي كنم
به ياد تو شبو پر از خورشيد و ماه مي كنم
فقط نگاه مي كنم فقط نگاه مي كنم
فقط نگاه مي كنم فقط نگاه مي كنم
به ياد تو شبو پر از خورشيد و ماه مي كنم


ساده نبود گذشتن از تو برام
ساده نبود گذشتن از تو برام ساده نبود کوچ تو از لحظه هام
ساده نبود قصه ی بی تو بودن ساده نبود هق هق شب گریه هام
چه ساده دل بریدی اشک منو ندیدی
خطی رو خاطرات قشنگمونو کشیدی
اما به انتظار برگشتنت می مونم
شب تا سحر به یادت غزل غزل می خونم

چه عاشقونه خوندم چه بی بهونه رفتی
نــابــاورانــه موندم که بی نشونه رفتی
من بی تو و تو تنها از تو چی مونده برجا
جز مشتی خاطرات همرنگ خواب و رویا
اما به انتظار برگشتنت می مونم
شب تا سحر به یادت غزل غزل می خونم


همزبون خوب من يه ماهي قشنگ بود
ولي امروز ميدونم دلش هميشه تنگ بود
ماهي تنگ بلور سنگ صبور من بود
زندون تنگ ماهي تنگ بلور من بود
چشماش يه حرفي ميزد انگار يه چيزي كم داشت اون پولكاي روشن رنگ غبار غم داشت
واي كه نميدونستم تاب قفس نداره
يه روز رفتم سراغش ديدم نفس نداره
براش گريه ميكردم ولي چشماش نميديد
انگار تو اون لحظه ها خواب دريا رو ميديد
انگار ميگفت كه ماهي توي دريا قشنگه
ماهي تنگ بلور يه ماهي دل تنگه


گل مینا بخواب آروم عزیزم
که تو خوابت شب و شبنم بریزم
گل مینا بخواب آروم که د یره
دیگه بد جور داره گریه ام میگیره
بخواب آروم که بیداره ستاره
دل مریم هراسونه دوباره
شاید هیچ وقت دیگه بارون نباره
بخواب آروم که شب طاقت بیاره
اگه دل رو به رویای تو بستم
اگه از بغض پائیزت شکستم
نمی دونی تو این شب گریه ی تلخ
هنوز مدیون چشمای تو هستم
هنوز مدیون چشمای تو هستم
تو معصومی مث اندوه بارون
مث تنهایی یک معبد دور
نشد قسمت کنیم تنهایی مونو
تو این فصل حریق آینه و نور
تو این دنیای دلگیر و مه آلود
کسی جز تو به فکر بغض من نیست
من از چشمای غمگین تو خوندم
که شب اینجا شب عاشق شدن نیست
گل مینا بخواب آروم که شب شد
دل من از شکستن جون به لب شد
دل من از شکستن جون به لب شد
گل مینا بخواب آروم که دیره
دیگه بد جور داره گریه ام می گیره
دیگه بد جور داره گریه ام می گیره


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط الهه ناز  | 

باحال

سلام دوستانبه علت تقاضای شما عزیزان چند عکس متفرقه در وبلاگ می کذارم امیدوارم خوشتون بیاد.

 




Manchester United's Cristiano Ronaldo celebrates scoring his sides fifth goal of the game with teammate Patrice Evra




Cristiano Ronaldo Picture Gallery

Cristiano Ronaldo Picture Gallery

iy2enm99ikv0lc7g0u6s.jpg

otc8l1bv22xur5wzp76y.jpg

mr0mo8q5w41pthxl9uag.jpg

kguhbdiq903dx2ql9qiv.jpg

c2s06kmduqkfceg16jei.jpg

fq87w0zn2dhbwlw0cm2e.jpg

xklke5i91d6u663flry6.jpg

aa1foxwwwrmimmpyn0a9.jpg

tjfxxo3yo2kl2ra3aqex.jpg

sndya0v68n2qdzfh1pnz.jpg

bhn9eoulhog9xc5cqplx.jpg

42kdzzdqbsmongpiwvkf.jpg

lj5evzcg51qf9pg284e0.gif

Cristiano Ronaldo Picture Gallery


بی وفایی به روایت تصویر

 Cristiano Ronaldo Picture Gallery

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 4:5 بعد از ظهر  توسط الهه ناز  | 

ساده ام مثل شاعر

توی پیچیدگی های چشم هاتان!

ساده ام مثل پیچک

جایی که همه می پیچند من می روم همین طور بالا

آن قدر مثل علف سبزم که برگ ها توی پاییز

مثل روز، هر روز می روم تا شب که سیاه و کبود شوم.، تا ته!

مثل هر چیز که سر جایش نیست افتاده ام درست وسط ماجرا

این توفیق اجباری است که با واژه ها توی اردوگاه کار اجباری همین طور مجبوریم

ساده ام، بی هیچ جرمی، خیابان با این همه چراغ و مامور مرا می پیچاند.

مثل کاغذی سپید که مدت ها توی هزارتوهای شلوغ فکرت تن فروشی می کند

مثل اداره گذرنامه روادید صادر می کنم

واژه ها بیایند توی شامه ی شما بچرند.،  هی مفت مفت فربه شوند.

 

مرا به زور دور از خانه خانه دار می کنند بی وام

مثل تجاوزی که بچه ی ناخواسته به بار می آورد.

این بیرون رفتن نیست انداختن بیرون است مثل تف.، سربالا

سال ها است این قدر توی خانه به خانه ام دورم.،

احساس غربت نمی کنم بیشتر را،

هی تفسیر می کنم باز!

 

ساده بودم مثل همیشه حتی کمی بیشتر از حالا

این قدر نزدیکم به دورترین توهای خالی خودم که گم می شوم.، تا

کسی مثل من توی خانه اش مستاجر نیست.

هی مرا می چرند با این همه گاو که علف دهم شیرین.،

بی هیچ جرمی هزارتوهای مرا اجاره می دهند.، به هیچ

  

ساده ام مثل شاعر

حتی اگر برای خانه ی مادری ام بروم توی جدول با چند حرف

یا مثل شاملو مثل امید روی گورم بی سنگ

جدولی کنار جوی همه خانه ی من است.

 

ساده مثل شاعر

توی پیچیدگی های چشم هاتان!

غریب مثل خانه

توی آوارگی هایتان

 

وقتی که حاشیه می رود توی متن و بعدش.، جرررر!

وقتی که متن می رود توی حاشیه زیر سایه ی هیچ

آن وقت توله ی سگ را بگذار مثل آینه ی دق جلوی چشم هام.، توله سگ!

 

مثل کسی که توی اتوبوس می نویسد.، چاقو!

مثل کسی که توی آبریزگاه های عمومی فریاد آزادی می کشد با یک تکه سنگ

و توی کتابخانه خودش را می کشد هی که رد کند شماره اش را.، با...!

از کرگدن توقع داری که با شاخش چه کار کند با این همه اقتضاء؟

 

رو به بالا تا شهرک غرب، تا جردن، سعادت آباد

رو به پایین، جوادیه، یافت آباد، ری ...

همه چیز مثل هیچ چیز سرجایش نیست.، درست مثل همیشه 

این همه ماشین، این همه بوق

با این بند تنبان بدجور شل توی سرپایینی خلاص کرده ایم.، خوش!

 

زیر درخت می شاشیم که میوه بدهد چه؟

 

با این بچه ها مدرسه نرفتن بیش تر کیف می دهد

با این مدرسه از آن هم بیش تر

جوری روی قله ها دانشگاه می سازیم یکی نداند.، کشک!

این همه ضد  ...

این همه زد ...

یکیش هم ساختمان چه دخلی دارد.، هان!

 

بابا بی نان، سارا بی انار دست به مهر نمی دهد آباد!

 

وقتی که حاشیه می رود توی متن و بعدش.، جرررر!

وقتی که متن می رود توی حاشیه زیر سایه ی هیچ

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط الهه ناز  | 

افسوس....

تنهاي تنهايم,من,خلوت و اشک چنديست هم خانه ايم
امشب باز به رسم گذشته به آسمان مي نگرم و با ستاره
همان ستاره که به يادت برگزيده ام سخن مي گويم
اگر چه خسته و شکسته ام
 اما ...
ولي باز هم مي ايستم تا اينبار نيز بشکند
قاصدکي مي گذرد و يادت را دوباره به همراه مي آورد و باز يکباره بغضم مي شکندو دلم ...بيچاره دلم
 اينبار نيزدر خود مي شکنم.
دلم مي گيرد از اشکهايم که مي ريزند
حرفهايم که نگفته مي مانند
و از غم که از غصه هايم سنگين است و آماده باريدن
ديگر دارد يادم مي رود نام او که برايش مي بارم
همراه با اشکها مي خندم
خنده اي تلخ
بر خود که چه معصومانه به دل بهانه گيرم دروغ مي گويم و چه معصومانه تر باور مي کند
و اين آتشي است بر جانم
ديگر امشب جايي براي تبسم هاي دروغين نيست و  آشکارا هق هق مي زنم
و مي شنوند قاصدک ها و گل ها,  قاصدک بغضش را فرو مي برد و مي رود ...
گويي او نيز مي خواهد برود نزد خدا تا براي دلم دعا کند 
و شبنم برقي مي زند و از گل فرو مي غلتد...
امشب بغضهايم بس سنگين اند و هق هق هايم دلتنگ بودنت
ولي افسوس که ديگر نيستي ...
و افسوس

  آدما فکر ميکنن که گل سرخ مظهر عشق و وفا دوستي و صداقته. آدما در خيالشون به گل سرخ به يه جوره ديگه به يه نحوه ي ديگه نگاه ميکنند. اما من تو خيالم به گل سرخ مهربانتر از ديگران نگاه ميکنم. من گل سرخ را به کسي هديه ميکنم که خودش مظهري از وفا دوستي و صداقت باشه.تا بتونه گل سرخمو درک کنه.بتونه بوي دلنشينشو از ته دل وارد قلب پاکش بکنه...

 

تنهاييم را ورق مي زنم کتابيست که انتهايي ندارد ومن در پي سرفصل هاي آن ولي.... سر فصل هيچ ... نه شماره نه تاريخ و نه حتي نام نويسنده ...... فکر کردم نام خودم را بنويسم... ولي آيا در اين تنهايي مقصر منم؟... منم که اين ديوارهاي بلند را دور خودم کشيده ام ؟ ياتويي که تنهايم گذاشتي و گفتي پي خويشم بروم.... تويي که هر روز با يک شاخه گل سرخ بديدارم مي آمدي ... و پس از آن روز ديگر نيامدي مقصر نيستي ؟؟؟

 

وقتي تو رفتي شمع روشن شبهايم خاموش شد ،
پنجره رو به زيبايي و رو به آغوش
مهربانت بسته شد ، چشمه لبم خشک خشک شد ،
و آغوشم تنها بهانه تورا مي گرفت!
وقتي تو رفتي آتش غم دوري و فاصله در وجودم شعله ور شد ،
آسمان چشمانم ابري و دل گرفته شد و غروب غمگين عشق
در آسمان قلبم نشست!
وقتي تو رفتي دنيا برايم عذاب شد ،
و ثانيه ها برايم پر ارزش تر از گذشته شدند!
وقتي تو رفتي نگاهم دائم به ثانيه ها و لحظه هاي
زندگي بود تا هر چه زودتر بگذرد و
دوباره تو را در کنارم خودم احساس کنم!
وقتي تو رفتي همدم من پرندگان شدند و
رفيق شب و روز من تنهايي شد!
تو که رفتي شهر برايم غربت شد ،
و خانه برايم يک زندان پر از شکنجه و عذاب شد!!
تو که رفتي چشمانم هميشه در حال بهانه گرفتن بود ،
و دستهايم هميشه لرزان!
تو که رفتي هيچ حسي در وجودم نبود ،
و تنها آروزي تورا از خداي خويش داشتم!
وقتي تو رفتي هر روز به ياد تو و به فکر تو بودم
و هر شب نيز اگر خوابي به اين
چشمهاي خسته من مي آمد خواب تو را ميديدم!
وقتي تو رفتي تنها به پايان جاده زندگي مي انديشيدم ،
و تنها نگاهم به پايان جاده که به
تو ميرسم و تو را در آغوش خود ميگيرم بود!
تو که رفتي من مانند ساحلي بودم که
در کنار درياي پر از عشق منتظر امواج محبت تو
بودم!وقتي تو رفتي ، نام سفر برايم يک کاووس وحشتناک شد
و ديگر از هر چه سفر بود
نفرت داشتم!تو که رفتي قلمم بر روي کاغذ خيسم
تنها از دوري و از رفتن تو مينوشت!
تو که رفتي عاشقي برايم پر درد تر و غمگين تر از گذشته شد !
وقتي تو رفتي هر زمان که پرستوها بر فراز
آسمان دلم پرواز ميکردند به آنها مي گفتم
سلام عاشقانه مرا به تو برسانند
و روزي تو را همراه با خود بياورند

 

اگر باد بودم مي وزيدم اگر ابر بودم مي باريدم، اگر مهر بودم مي تابيدم، تا بداني دوستت دارم
    اگر ابر بودي به انتظار اشکت مي نشستم، اگر مهر بودي در پرتو ات خود را گرم مي کردم، اگر باد بودي چون برگ خزان خود را بدستت مي سپردم، اگر خدا بودي به تو ايمان مي آوردم تا بداني دوستت دارم 
    اگر هيچ بودي از تو ابر سپيدي مي ساختم، از تو خورشيد با شکوهي بوجود مي آوردم، تو را نسيم ملايمي مي کردم از تو خدايي بزرگ مي ساختم، تا بداني که فقط تو را دوستت دارم 
    انتظار ديدن تو کوله باري سنگين است که به دوش مي کشم ... انتظار شيريني است ... درديست که دوستش دارم !!! غمي است که رنجم مي دهد ... غمت را هم دوست دارم

۱۰۰۰بار۹۰۰جمله عاشقانه را در ۸۰۰ جاي مختلف به ۷۰۰ زبان پيش ۶۰۰نفر مطرح کردم ۵۰۰نفر آنها ۴۰۰ جمله مرا به ۳۰۰ زبان در ۲۰۰ برگ ترجمه کردند ۱۰۰ بار براي تو در ۹۰ روز روزي ۸۰ دقيقه ۷۰ جمله را در ۶۰ دفعه در ۵۰ قطعه روزي ۴۰ مرتبه تکرار کردم ۳۰تاي آنها را آموختي پس از ۲۰ دقيقه ۱۰ بار ۹ سوال کردم ۸مرتبه به ۷ سوال من ۶ جواب درست دادي در فاصله ۵ روز ۴ مرتبه تو را به ۳ جاي مختلف دعوت کردم ۲ ساعت خواهش کردم ۱ بار بگويي دوستت دارم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط الهه ناز  | 

ابی عشق

روزی که میگفتی من با تو می مانم/روزی که دانستی من بی تو میمیرم/روزی که با عشقت بستی به زنجبرم/بازنده من بودم ابن بود تقصیرم/خوش باوری بودم پیش نگاه تو /هر دم ز چشمانت خواندم کلامی نو/عاشق نبودی تو من عاشقت بودم در قبله کاه عشق بودی تو معبودم/ارام و اسوده در خواب خوش بودی/یک لحظه من بی تو نیاسودم/من با نفسهایم نام تو را خواندم/کاش ای هوس بازم با تو نمیماندم/عشق تو چون برگی در دست طوفان بود/دل کندن و رفتن بهر تو اسان بود/روزی به من گفتی دیگر نمی مانم/گفتم که میمیرم گفتی که میدانم/باور نمیکردم هرگز جدایی را/ان امدن با عشق این بی وفایی را
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط الهه ناز  | 

دلتنگ

 شعر طفره
خيسه چشات از تو نگام   نگاتو پنهونش نكن
به لب گزيده دندونو   مهمون نا خونش نكن
طفره نرو بگو به من   چي شده مي لرزه صدات
بغض كدوم دل واپسي    شكسته تو دنج نگات
كوه اگه بوده توي مشت   خوردش ميكنم
خورشيد اگه بوده بهش   بگو كه داغش مي كنم
مرگ اگه بوده جونش    رو ميگيرم پس نميدم
فرشته ابليس نداره   باج به هبچ كس نميدم
تو همه دنيا فقط    اشك تو سخته ديدنش
وقتي كه نم نم ميچكه     روي گلاي پيرهنش
كاشكي بهم گفته     بودي ازم بدت مياد
كاشكي دلو    نمي انداختم زير پات
تو همه دنيا فقط تو   رو ميخواسم واسه قلب من
كاشكي نميزاشتي       قلبمو زير پات
كاشكي بهم گفته بودي   عاشق كسي ديگه شدي
شايد اين جوري   نمي مردم از جفاي تو به من

 

 

به يادت اشـــك مي ريزم 
به يادت اشك مي ريزم اما تو بر نمـــــــي گـــردي
               ندونستي كه مي خوامت ندونستي و بد كردي
به يادت اشـك مي ريزم كه عشقت مونده تو سيـــنه
               هنوز عاشقت هستم ولي چشمات نمي بينه
من معصوم و خوش باور تو رو عاشق مي دونستم
               مي خواستم بكنم از تو نتونستم نتونستم
به سم عشق تو افسوس شده آغشته خون مـــــــــن
               كه زخم تو فرو رفته به مغز استخوان من
تو فهميدي كه ديوونه ام تو ديدي جون برات ميدم
               تا اون شب اون شب آخر تو رو با اون يكي ديدم

 

از خود شعری نگفتم

  هر چه گفتم دفتر شعر غریبه ها بود

 تف به شعر من ...

که  در ماتم کده ای دیگر

جولان گاه عاشقی

مثل من خواهد شد !

عشق سرطان دوست داشتن است

 

 

 

دلربايی که صاعقه وار اينک ردای شعله به تن دارد

فرو نيامده خود پيداست که قصد خرمن من دارد

کيم کيم که نسوزم من تو کيستی که نسوزانی

بهل که تا بشود ای دوست هر آنچه قصد شدن دارد.

 

پشت نخستين ميزي كه

برايم چيده بودي

همه چيز را باختم

ديگر دوستت نخواهم داشت

مثل قطعه اي كه شنيده ام،

شعري كه گفته ام

فراموشت خواهم كرد

ترانه باشي

لال ميشوم

اگر نان

مي ميرم

با اين همه

با اين همه

اميدوارم تو هرگز اين را نخواني

نه بغضي گلويم را گرفته بود

نه دلم شكسته بود

نه حتي قطره اي اشك در چشمم

حلقه زده بود

هرگز به زانو در نيامدم كه به پايش بيفتم

هر چند ، او روبرويم نشسته بود

بي آنكه مرا ببيند

و فقط نگاهش ازمن عبور ميكرد

كاش انقدر شفاف نبودم

آن وقت شايد مرا ، خودم را هم مي ديد

شيشه را فقط با آلودگي اش ، با لكه هايش مي توان ديد

 

 

فاصله را تو يادم دادي

وقتي با لبخند

دور شدي از من

 

 

فاصله يعني تو...

 

وقتي نگاه ها دزدكي هستند

کجا دنبال مفهومی برای عشق مي گردی؟
 
ـ که من اين واژه را
 
تا صبح
 
معنامي کنم هر شب

 

اينجا گاهي به ياد تو مي افتم ...

چشمانم

رود رود

طغيان مي كند

و اتاقم را

خيس عطر حضور تو مي سازد

شب ها

خواب گنجشك هاي بالاي كوه را مي بينم

سينه سرخ ها

زلالي چشمه ها

كه سنگ صداقتشان

از عمق خوابشان پيدا بود

اينجا كسي حضور تو را حس نمي كند

نفس ها

از هجوم درد و ترديد

گرفته است

و تنها ((تو كه دروغ نمي گويي ))

از عشق هاي ساده اي بگو

كه با گره زدن دستمالي

هرگز گسسته نمي شوند

و دختراني

كه لبخند را به هر كسي

تعارف نمي كنند

و

عاشق مي شوند

ديگر اينجا تاب ماندنم نيست.

***

شهيد مصطفي چمران

***

تا وقتی ديگر ...

 

 

 

کسی حرف من انگار نمی فهمه

مرده زنده خواب و بیدار نمی فهمه

کسی تنهاییم از من نمی دزده

درد من رو در ودیوار نمی فهمه

واسه تنهایی خودم دلم می سوزه

قلب امروزیه من خالی تر از دیروز 

سقوط من در خودم سقوط ما مثل من

مرگ روزای بچگی از روز به شب رسیدن

دشمنی ها مصیبت سقوط ما مصیبت

مرگ صدا مصیبت مصیبت

مصیبت حقیقت حقیقت حقیقت

 

 زبان نگاه

  

نشود فاش کسی انچه میان من وتوست

با اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن میگویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد وکس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گر چه در خلوت دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش.ارنه

ای به باغ و بهاران که خزان من و توست

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت

گفتگویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

هر کجا نامه عشق است نشان من و توست.

يقين ﺪارم كه مي ايي

 

 

 

تو مي ايي يقين ﺪارم كه مي ايي

 

ﺰماني كه مرا در بستر سردي ميان خاك بگذارند

 

تو مي ايي يقين ﺪارم كه مي ايي.

 

پشيمان هم …

 

دو دستت التماس اميز مي ايدبسوي من ولي پر ميشوى اﺰهيچ

 

دستي دست گرمت را نميگيرد.

 

صدايت ﺪر گلو بشكسته والوده با گريه,بفريادي مرا با نام

 

 ميخواند

 

وميگويي كه اينك من, سرم بشكن دلم را ﺰير پا له كن ولي

 

برگرﺪ…

 

همه فرياد خشمت را بجرم بي وفايي ها,دو رنگي ها, جدايي ها

 

 بروي صورتم  بشكن, مرو اي مهربان بي من كه من دور اﺰ تو

 

 تنهايم!

 

ولي چشمان پر مهري,دگر بر چشمان مهتاب مانند نميماند

 

لباني گرم با شوري جنون انگيزنامت را نميخواند

 

دگر ان سينه پر مهر, ان سد سكندر نيست

 

كه سر بر روي ان بگذاري ودرد درون گويي

 

دو دست كوچكش, با پنجه هايي گرم و لغزنده,

 

ميان زلف هاي تو بازي نميگيرد پريشانش نميسازد,هزاران باره

 

 هستي را به پاي تو نميباﺰد…

 

 

  تو مي ايي زمانيكه نگاه گرم من ﺪيگربروي تو نمي افتد,

 

 

هراسان هر كجا, هر گوشه اي  برق نگاهت را نمي پايد, مبا ﺪا

 

 بر يگري افتد.

 

دو چشم من تو را ﺪيگر نمي خواند,بشوقي ﺪلكش وشيرين

 

 وتو هر چند بار ﺪيگري در چشمهايت جستجو باشد

 

از کوچه های متروک سکوت سیاه رنگ


               از ان بي وفايي ها


               از ان يگانه اي كه دوباره مرا كوك نكرد 


               كه در ميان باد به رقص برخيزم


               اخرين وداع تپشي بود از قلب كوچكم


               كه هجده سال مي نواخت


               واواي بود از ان لحظه هاي


               كه با اشك بدرقه مي كردم


               ونگاه هایي بود از ان چشمان خسته ام


               كه روز و شب مي باريد براي تو


               و اخرين وداع خواهشي بود از تو 


               ان زمان كه از كنار مزارم مي گذري


               به روي گورم گلي بگذاري به پاس عشقم


                اري يگانه ي من


                اخرين وداع تنها سروده ايست


               كه در ميان خونم جاريست


               و اخرين اوايست كه
                                          از دوست داشتنت سروده ام

 

 

 

هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم

تو نمی فهمی اندوه مرا

چه بگویم به تو ای رفته ز دست؟

شدم از مستی چشمان تو مست

شده ام سنگ پرست

مرگ بر آنکه دلش را به دل سنگ تو بست

تو نمی فهمی اندوه مرا...

 

 

هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم

تو نمی فهمی اندوه مرا

چه بگویم به تو ای رفته ز دست؟

شدم از مستی چشمان تو مست

شده ام سنگ پرست

مرگ بر آنکه دلش را به دل سنگ تو بست

تو نمی فهمی اندوه مرا...

 

هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم

تو نمی فهمی اندوه مرا

چه بگویم به تو ای رفته ز دست؟

شدم از مستی چشمان تو مست

شده ام سنگ پرست

مرگ بر آنکه دلش را به دل سنگ تو بست

تو نمی فهمی اندوه مرا...

هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم

تو نمی فهمی اندوه مرا

چه بگویم به تو ای رفته ز دست؟

شدم از مستی چشمان تو مست

شده ام سنگ پرست

مرگ بر آنکه دلش را به دل سنگ تو بست

تو نمی فهمی اندوه مرا...

 

هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم

تو نمی فهمی اندوه مرا

چه بگویم به تو ای رفته ز دست؟

شدم از مستی چشمان تو مست

شده ام سنگ پرست

مرگ بر آنکه دلش را به دل سنگ تو بست

تو نمی فهمی اندوه مرا...

دیگر بر هیچ دیواری از عشق نخواهم نوشت


و شروع میکنم، تمام دیروزم را خط زدن


در مسیر دور شدن از شعرهای عاشقانه ،

عزیز ترین چهره ها را هم به باد خواهم سپرد....


حتی نام تو را ، از یاد خسته ام ....

و به نیلوفران آبی قسمت می دهم :


نگو ، نگو که او هم مثل تمام رفته ها رفته است ....

می دانم ، می دانم ، اگر بمانم،تو، نخواهی ماند....

 

 

بيزارم از تمام رفيقان نارفيق

اينها چقدر فاصله دارند،تا رفيق!

من را به ابتذال نبودن كشانده اند

روح مرا به مسند پوچي كشانده اند

تا اين برادران ريا كار زنده اند،

اين گرگ سيرتان جفاكار زنده اند،

يعقوب درد ميكشد وكور ميشود

يوسف هميشه وصله ي نا جور ميشود

اينجا نقاب شير به كفتار مي زنند

منصور را هر آينه بردار ميزنند

اينجا كسي براي كسي ،كس نمي شود

حتي عقاب درخور كركس نمي شود

جايي كه سهم مرگ به جز تازيانه نيست

حق با تو بود،ماندنمان عاقلانه نيست

 

 

در بلندای زمان


    غصه ی ما اول شد


             از تو و غیر چه پنهان!!


              دل ما پرپر شد


 

   خواب دیدیم که مارا 


   لب مستانه دهند


            نسب این دل دیوانه


            به پروانه دهند


 

   چه بسا خواب بدیدیم و


   ندیدیم ز عشق


          به کسی جز نی و نیرنگ


           جزایی بدهند

    دار دنیا تو مرا بس بودی


    کار دنیا تو چه نا کس بودی


          من برایت علفی هرز و تو اما از من


           نو گلی تازه و نارس بودی


 

    با تو از عشق چه گویم


     که در این وادیه پست


           تو همانا که همان


             لقمه ی هر کس بودي...

 

در بلندای زمان


    غصه ی ما اول شد


             از تو و غیر چه پنهان!!


              دل ما پرپر شد


 

   خواب دیدیم که مارا 


   لب مستانه دهند


            نسب این دل دیوانه


            به پروانه دهند


 

   چه بسا خواب بدیدیم و


   ندیدیم ز عشق


          به کسی جز نی و نیرنگ


           جزایی بدهند

    دار دنیا تو مرا بس بودی


    کار دنیا تو چه نا کس بودی


          من برایت علفی هرز و تو اما از من


           نو گلی تازه و نارس بودی


 

    با تو از عشق چه گویم


     که در این وادیه پست


           تو همانا که همان


             لقمه ی هر کس بودي...

 

در بلندای زمان


    غصه ی ما اول شد


             از تو و غیر چه پنهان!!


              دل ما پرپر شد


 

   خواب دیدیم که مارا 


   لب مستانه دهند


            نسب این دل دیوانه


            به پروانه دهند


 

   چه بسا خواب بدیدیم و


   ندیدیم ز عشق


          به کسی جز نی و نیرنگ


           جزایی بدهند

    دار دنیا تو مرا بس بودی


    کار دنیا تو چه نا کس بودی


          من برایت علفی هرز و تو اما از من


           نو گلی تازه و نارس بودی


 

    با تو از عشق چه گویم


     که در این وادیه پست


           تو همانا که همان


             لقمه ی هر کس بودي...

گالري بزرگ عاشقانه ها

 

 

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط الهه ناز  | 

عطسه کرد ابلیس!
عطسه کرد ابلیس، برگ سبزی از ایمان نماند
غیر زنبیل کبود میوه ی عصیان نماند
سایه ای مجهول خشم آگین گلویم را فشرد
خم شدم تا سنگ بردارم شبح – شیطان – نماند
مردی از خاکستر خمیازه ی دوزخ دمید
تا به خود آمد دلم آن روح سرگردان نماند
رفته بودم تا گلویی تر کنم از آسمان
دود شد ابر کریمش چکه ای باران نماند
روزه دارم لحظه ی افطار نزدیک است حیف
در میان سفره ام یک استکان ایمان نماند
ساعت تجریدی افطار را دستی نواخت
پلک تا بر هم زدم آن سبز ناگاهان نماند
کاش می پرسیدم از خود نیمه شب غرق سکوت:
چشمه ای روشن چرا پای سپیداران نماند؟
یک ستاره در شب سرد دلم سوسو نزد
سنگ شد چشمم دخیل حضرت باران نماند
رهسپار جاده ی تاریک ابهامم هنوز
این خطوط گیج پیچاپیچ را پایان نماند

فقط با گل سرخ

فرو ریختم در خودم زرد زرد
ترک خورده چون بغض یک شب نورد
فرو ریختم روی دست خودم
نشستم شکستم ولی مرد مرد
و ابر غزل‌های قدیس من
بر آیینه بارید صد آیه درد
فقط دشنه چیدی از این دست ها
دل ای کولی خستة دوره گرد
چنان دشنه‌هایی که حتی شغاد
شقاوت چنان با تهمتهن نکرد
درو کرده‌اند از دل آواز عشق
شبیه کلاغان نفرین سرد
تو محکوم یک اتهام بزرگ
سیاوش با شعله‌ها هم نبرد
ولی اقتدا کن به باران و از
مسیر کبوتر شدن برنگرد
فقط با گل سرخ هم ایده باش
و سمت شقایق تو را رویکرد
و دست توسل به دامان موج
هوا دار دریا بمان مردمرد

 


چقدر بی تو هوا مسموم، چقدر کوچه زمستانی است
چقدر پنجره‌ها ابری، هوا، هوای پریشانی است
کسی غبار عزا پاشید، به سنگ فرش خیابان‌ها
چه لحظه‌ها‌ی مه آلودی، دو چشم عاطفه بارانی است
چقدر همهمه ماشین، و بوق و دودو هیاهو ها
غروب و سوت قطاری که،پر از مسافر سیمانی است
دلم ورق ورق اندوه است. برابرم شبح کوه است
چقدر دره خشم آگین ، در این مسیر بیابانی است
دلم پرندة پاییزی،میان جنگلی از آهن
دلم به حبس ابد محکوم، به اتهام غزلخوانی است
چه بی ستاره رها کردی، شبی به جادة تقدیرم
و استغاثة معصومی: که این کجای مسلمانی است؟!
کجاست باغ تماشایت، شکوه جشن پریزادان
کجای وسعت رویایت، بهار، گرم گل افشانی است؟
سبد سبد گل داوودی، ز باغ حنجره‌ات چیدم
که سهم من فقط از چشمت، ترانه‌ها ی نیستانی است
مرا ببخش اگر اشکم، به گونه‌های تو سیلی زد
به پیشگاه تو چشمانم، نشسته غرق پشیمانی است
غروب دست تکان می داد، غروب سرد غم انگیزی
غروب می‌رسد اما حیف، بهار دست تو اینجا نیست

 

خورشید خانه زاد

وسط آسمان نفس می‌زد

لرز لرزان پرندة خورشید

از تب انتظار حادثه‌ای

پرزنان دور کعبه می‌چرخید

   ***

می زد از انتظار، نبض زمین

شد سراپا نگاه وگوش به زنگ

نخل ها بیقرار، مات و شگفت

چشم بر راه اتفاق قشنگ

***

بال بال فرشتگان پیچید

«یاعلی» در گلوی باد شکفت

جار زد جبرئیل با هیجان:

گل خورشید خانه زد شکفت!

***

سبز درسبز آسمان روئید

دربه روی بهشت وا کردند

با شکوفه شکوفه تبریک

عرشیان، کعبه را صدا کردند

***********************************

بانوی آسمانها

دستی زدم به موج، گیسوی آسمان ها

گل چرخ ها به باغ،شب بوی آسمانها

امشب که می‌تراود، یاس بهشت نم نم

با دانه دانه تسبیح، آن سوی آسمانها

یک سایه روشنی از، باغ کبود میخک

دستی کشید ناگاه، بر روی آسمان‌ها

طرح گلی کشیدم،ناگاه گریه سر داد

گل میخ شعله وربر،بازوی آسمانها!

بر دفترم شنیدم، بال فرشته‌ای ‌را

نام تو را نوشتم، بانوی آسمانها!

نامت کلید باغ، گل خانه‌ی اجابت

پژواک سجده‌هایت، یاهوی آسمانها

دیباچه‌ی فدک را، زخم تو کرده امضاء

چون قایق کبودی،پهلوی آسمانها

دنباله ضریحت، آن سوتر ازافق هاست؟

اینگونه میکنند آه، واگویه آسمانها!

دنبال خاک پایت، هرشب گجا بگریم

مهمانی مدینه، یاتوی آسمانها

این زوزه تمدن ایمانمان درو کرد

جزتو امان ندارد، آهوی آسمانها

گسترده چشمهایم، سجاده ی توسل

دستم بگیر بانو، بانوی آسمانها

 

 

گلوی تازه

باید به دنبال گلوی تازه ای باشیم

در رهگذار جستجوی تازه ای باشیم

از طعم ادراک شقایق های وحشی مست

خمیازه ی باغ گلوی تازه ای باشیم

هر روز از تقویم برگی کهنه می افتد

غرق بهار از رنگ و بوی تازه ای باشیم

وقتی سکوت واژه ها را بر می آشوبیم

خوب است فکر های و هوی تازه ای باشیم

خون "اناالحق" را به رگ های غزل ریزیم

یک سینه، حلاج شهود تازه ای باشیم

از کوچه های سنگی تکرار آن سوتر

با آینه در گفت و گوی تازه ای باشیم

یک سوره از ابریشم بال ملائک چید

تجریدی از سرّ مگوی تازه ای باشیم

قد می کشد از هر طرف دیوار، باید از

پیچ و خم حیرت به سوی تازه ای باشیم

دندان به خون میوه ی عصیان زدن تا کی؟

سرشار طعم آرزوی تازه ای باشیم

یک جور دیگر هم خدا را می توان حس کرد

فکر نمازی با وضوی تازه ای باشیم

 

  

پشت هر لبخند

می کشم دستی به باغ پسته ی پیراهنت

گلفروشم، گلفروش خنده هی روشنت

تکمه ی پیراهنت را با نخ سبز بهار

می کند هر لحظه گلدوزی خیالم بر تنت

با پرند موج گیسویت تفأل می زند

دست کوتاه گناه آلوده ام بر گردنت

سبز باد این روزهای تازه مثل زندگی

لذت نان و پنیرو چایی آویشنت!

خوب یادم هست اواز تو را تنگ غروب:

خسته ام شهر شلوغ از ارتفاع آهنت

گاه گاهی روبروی چشم تو حس می کنم

پشت هر لبخند تلفیق سکوت و شیونت...

می نشینم تا گلویی تر کنم از خاطرات

تا ببارد ابر قدیس غزل بر دامنت!

 

ضـریح ناپیدا

 

سلام دختر آیینه پوش آبی ها!

کلید باغ شب قدر و سرِّ « اعطینا »

 

سلام ما به تو یاس کبود وسعت عشق

سلام ما به تو ماه تمام آینه ها

 

سلام بر تو که بانوی آسمان هایی

مقیم سایه ی تسبیح قدسی ات دنیا

 

سلام بر تو پیام آور مدینه درد

که در تهاجم آتش شکفته ای تنها

 

گل محمدی شعله ور، دوباره دعا!

بهار، دست به نفرین نمی برد بالا

 

سلام، شأن نزول صحیفه ی باران

عقیق زخم تو روح کتیبه ی دریا

 

تویی عصاره ی گل های ربنای رسول

و استجابت گیسوی «لیله الاسری»

 

تویی که سوره ی کوثر، نمی است از نامت

تویی که چادر تو، باغ سوره ی طاها...

 

تویی ادامه ی توفان ذوالفقار علی(ع)

کبود غنچه ی زخمت، شکوفه ی فردا

 

فدک، هزاری زخم شناسنامه ی ماست

به استناد شهیدان رمز « یا زهرا»

 

دل شکسته ی ما از نسیم می پرسد

کجاست تکِّه ی ابر ضریح ناپیدا؟!

 

 

                 تاریک ـ روشن

 

می کشم روی تمام لحظه هایم ناگهانی

با قلم موی غزل، چشم تو را رنگین کمانی

 

طرح گیسوی پریشان تو را تاریک ـ روشن

می کشم عاشق تر از پروانه روی شمعدانی

 

یک نسیم ناگهان نقاشی ام را با خودش برد

سر در آوردم از اینجا:« تپه های آسمانی »

 

ناگهان چشمت مرا دیباچه ی عشق ازل شد

برق زد کوه دلم بی وقفه در  آتش فشانی

 

ای پریزاد دوبیتی های صحراگرد فایز!

کو جنون نی لبک ها با گلویی شروه خوانی؟

 

دل به توفان می سپارم، هرچه باداباد امشب

هرکه می خواهد بگوید: سر به صحرا زد فلانی

 

باغ بی برگی ست ذهن دفترم، کی روبرویم

می نشینی تازه مثل فرصت سبز جوانی

 

می کنم وقف نگاهت، آخرین برگ غزل را

تا کمی شرح جنون شعله زادم را بخوانی

 

 

امشب دوباره دست در آغوش ابرها
گسترده است باغچه سجاده ی دعا
امشب چقدر گریه ی شب بو شنیدنی
روی سرم وزیده شقایق چه دلربا
یک ناگهان نسیم سحرزاد غنچه داد
بارید بی مضایقه گل های «ربنا»
دیشب چقدر پنجره محو غبار بود
دیشب که بی تو یکسره مسموم شد هوا
برگی نداشت غنچه شب بوی خاطره
خمیازه می کشید شب افسرده، مرگ زا
امشب چقدر پچ پچ گنجشک های نور
غرق ترانه اند در آن سوی ناکجا
امشب چقدر پنجره ها با تو دیدنی
امشب چقدر حنجره ها ابی صدا
تفسیر یوسف از نفس ماه می چکد
در آیه آیه دست تکان می دهد خدا

یا ایها العزیز«1» بهار از زمین پرید

دستی تکان بده که غریبان آشنا؛

دیوار قد کشیده به پیش نگاهشان

در برگ ریز عاطفه محکوم انزوا

انگار فصل روزه ی گل های مریم است
ایمان بیاوریم وضوی سکوت را
چشمت دریچه ای به افق های باز شد
پیوند زد مرا به فراسوی واژه ها
یعنی مرا به حوصله ی سبز باغ برد
پشت درنگ فاصله ها جار زد بیا
تا خلسه های سبز گل سرخ پر زدیم
باران گرفت بر ملکوتی که ما دو تا...
بر دست هام ابر قنوتی نگفتنی
تا عشق مثل قوی سپیدی شدم رها!

 

 

می تراود از چشمت، خنداه ای عتاب آلود

 

نوبهار سرمستی ست، آن دو چشم خواب آلود

 

تازه مثل فروردین، می رسی بهارآگین

 

غنچه می زند شبنم، از لبت گلاب آلود

 

چیدم از نفس هایت، صدشکوفه ی نارنج

 

سر زد از تبسم هات، شعری آفتاب آلود

 

سر زدم به شیدایی، قصه ام تماشایی

 

تا که ریخت از چشمت، شبنمی شراب آلود

 

پای بید مجنونم، درگذار ماه امشب

 

پنج پاره نامت ریخت، بر دلم شهاب آلود

 

استخاره ای کردم، چشم تو سیاهی رفت

 

در مقابلم جوشید، آیه ای عذاب آلود!

 

 

گل ازپرندچشم تودرخواب می وزد

 

سرشارسایه روشن مهتاب می وزد

 

گل بانسیم آمدنت بال می زند

 

بردفترم پرنده ی بی تاب می وزد

 

درروح واژه هاهیجانی است دیدنی 

 

امشب که چشم مست تودرقاب می وزد

 

زل می زنی به خون سیاووش شعرمن

 

صدسهره برجنازه ی سهراب می وزد

 

دربازتاب روزه ی گل های مریمت

 

موسیقی شهودبه محراب می وزد

 

باورکن ازبهاردل انگیزدست تو

 

صدکوچه باغ نرگس سیراب می وزد

 

تابیده ای به موج غزل های دفترم

 

برمن هزارگوهرنایاب می وزد

 

***

 

ازمن نگیرگریه ی بی اختیاررا

 

گاهی که ابرخاطره ای ناب می وزد

    

زیباست سمت باغ خیالت پریدنم

تا در پرند ماه بیایی به دیدنم

مست آن چنان که چرخ زنان با تو سر دهم

در گوش عرشیان غزل پر کشیدنم

مست آن چنان که دست برم در مدار ماه

آن گاه بنگری تو به آیینه چیدنم

دستی تکان دهید پری های ناگهان

مفتونِ عاشقانه دریا شنیدنم

هر شب کنار پنجره تا صبح دیدنی است

در پرنیان خاطره هایت خزیدنم

تا مشق دوست داشتنی بی نشان کنم

حسرت به دوش جرعه ای از خود رمیدنم

یک ذره مهربانی ات این روزها نماند

یا آفریده ماند برای ندیدنم

 

 

 

کبوتر

می خواستم که مشق کبوتر شدن کنی

در آسمان نشسته نگاهی به من کنی

در رهگذار نافله ی کوچه باغ  ها

یک سجده رو به وسعتی از یاسمن کنی

دل را به ذکر سبز بهاران گره زنی

غرق نماز شاخه ای از نسترن کنی

وقتی بهار از نفست غنچه می زند

فکری برای چشم حسود چمن کنی

می خواستم که رکعتی از عاشقانه را

لالایی ملایم شب های من کنی

قدیس بی نشان غزل های من شوی

تا سینه را کتیبه ی زخم کهن کنی

مثل عقاب پر بکشی روی ابر ها

گل چرخ ها زنی سفر سوختن کنی

وا می شود دریچه ای از آسمان تو را

مثل پرنده ای گذر از خویشتن کنی

هر چند سهم پنجره ی چشم های من

شب های بی ستاره ی بیت الحزن کنی

دستی تکان بده که به رغم برادران

روزی هزار معجزه از پیرهن کنی

کی می بری مرا به فراسوی واژه ها

بین صدای بال ملائک وطن کنی

قیصر1 که پر کشید و از ادراک ما گذشت

باید که بیش از این هوس پر زدن کنی

دستم به دامنت به خدا می رسانی ام ؟

آهی کشی دوباره و ختم سخن کنی !

 

1- زنده یاد قیصر امین پور

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط الهه ناز  | 

شب خزان

در شبی ظلمانی

                  هم نفس با شب تار

                                           صــــــــــــــولت باد زمستانی بود

                                                   آنچه ماند از شب تاراج خزان

                                       

عشق تو                                       

 

 »  گويند مگو سعدی ، چندين سخن از عشقش

می گـويـم و بعــد از من ، گوينـــد به دوران ه ا«

   »                                       سعــــــــــــــــــد ی «

 

 

ديدی  چه ها  آورد عشقــت  بر ســـر مـن

ای  در  شـــب  تاريــک  ،  نور  آخــــر  مـن

 

گفتــی   مگــو  از  خاطـــرات تلــخ  ديگــر

ديگـر  نمی گـويم  ،  بخوان از  دفتـر  من !

 

رفتـی  ، پريـدی  ،  پر زدی  در آســمان  و

بشـکست  تنهايـی  همـــه  بال  و  پر  مـن

 

اين  دل اجاقـش  پر شـرر  بود  از   نگاهـت

ديگـــر  ندارد آتشــی  ،   خاکســـتر   مــن

 

شبها خيابان  بی تو  ديگر سرد سرد است

رقـص  زمسـتان  گشته  ديگــــر  باور  من

 

گويا حقيقت  گفتی اين قلبم ز سنگ است 

کو  مانده ساکت  همچو سنگی  در بر من

 

چـيدی  و بردی  از  دلم  هـر  ميوه ای  بود

ديگــر   چــه   امــيدی   به باغ بــی بر من

 

اين   باغ   با   مهـــــر  نگاهـــــت بارور بود

باغی  خزانی  ماند  و  خم  شد  پيکر  من

 

                        هم

شب

 

 گوش كن  !

           می شنوی ؟

                در سياهی

                          پـــــس ديوار سكـــــــــــــــــــــوت

                                                    مر غ شـــــــــــــــــب می خواند

پشت پرچين حياط

                    آن طرف مرز سكوت

                                           غوكــــی از آب برون كرده سرش

                          هم نفس زنجره ای

                                                در دل شب می نالد

شب تابستان است

                      يك شب آبستن

                  همه خوابند

                         سكوتی است غريب

                             پدرم منتظر است

                          

شيون گوشخراشی

         همه وسعت تنهايی مادر ها را

                                          اين چنين می شكند

 

 

آه مادر اين است

           كودكی كو به اميدش

                               شب و روز

                                       لای لايی خواندی

كاش تنها بودی

            و نمی دانستم

                        لذت زندگی و

                                       لا لايی

         آه مادر دنيا

                 نه بدان سان كه تو می انديشی

                           و نه آن سان كه به من گفتی ؛ بود

    مادر اينجا سر يك لقمه نان

                       مرد ها شرمنده

                                    و زنان آلوده

گويي اينجا همه گرگــــــــــــــــــــــــــــــند 

        و من

                     بره ای گم شده در دشت و

                                  شبان

                                          در پی

                                               سور چرانی و كباب بره

آه مادر

      خوش باش

                 كه نمی دانستی

                             در قفای همه آسايش آن زادگهم

                                              گرگها نقشه ما می چيدند

     ديگر آن دوره گذشت

                                        كه مرا در سينه

                                               نرم می خواباندی

                                                     و صدايت همه آسايش بود

سينه ها امروزه

            مخزن باروتند

                    و صدا ها همه يا هشدارند

                                     يا فريب و نيرنگ

خوش به حال پدرم

                كه نديد اين همه تنها يی را

ه جا زوزه ی باد

                                                                همه جا ناله ی مرگ

                                   و صدايی که مدام

      

با همه نوميدی

               در دل تاريکی

                          هيمه ای گرد نمودم

  -                                   آنگاه -

                                          در پـــــــــــی بارقه ای

                                                             در دل شب گشتم

 

ولی افسوس  که حتی دل نيز

                                        شعله اش خامش بود ...

سردی آن شب تار

                  و سکوتی که هياهو می کرد

                                         ناگهان بهت زده

                                                       راه را خيره شدند

                در دل نوميدی

                           سايه ی گم شده ای

                                             روبرويم اِستاد

                                                        و نگاهش را دوخت

                                                                   به نگاه سردم

و کســـــــــــــــــــــی بود که شب را فهميد

                                  با همه سردی و سوز

                                          آخرين شعله ی لرزان نگاه خود را

                                                                      به سياهی بخشيد ...

                                                 وعده ی کوچ و فنا را می داد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط الهه ناز  | 

خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليك غمي غمناك است

هوا ابريست

ولي باران نمي بارد

زمين تشنه

زمين ذهنم تشنه

اما واژه باران نمي شود

برهوت واژه است اينجا

حتي خارهاي ناسزا هم نميرويند

هيچ

رهروي نيست

جدال ماسه ها و رده پاهاست اينجا

و باراني نيست

برهوت واژه است اينجا

 

از عمق چشمانت نمیتوان فهمید

از صدای سکوتت نمیتوان فهمید

از نوشتن و کلامت نمیتوان فهمید

از کنج دلت که مخزن اسرار است نمیتوان فهمید

من فقط از احساسم که سراسر پاک و زیباست

به درون تو و احساس زیبایت خواهم رسید

با من بگو از احساس درونت

انطور که خودت میدانی ای دوست
 Wink

 

دست از سر من بردار، از گریه نترسونم

تصویر نشو دیگه، تو خالی فنجونم

تعبیر نشو، وقتی تقدیر نمی ذاره

وقتی که سفر جای تعبیر نمی ذاره

 

وقتی منو می بینی، دردامو نمی فهمی

دل می کنی و می ری، دستامو نمي گيري

می گم که بمون، میگی، دیوونه نشو، می ری

وقتی که تنت دور و هر خاطره تا ريكه

هر كوچه پر از ردِ درد منه، دردی كه

آغوش تورو میخواد اما تو نمی فهمی!

 

تاوقتی ازم دوری، تو حادثه جون میدم

سیگارم و اتیشت، تا می رسه جون می دم

هر روز مث دیروز، من شاخه م و تو سیبی

می افتی و دنبالت من دست تکون میدم

 

دستامو نمی دیدی، دردامو نفهمیدی

افتادی و دل کندی، افتادی و می دیدی:

هر كوچه پر از ردِ درد منه، دردی كه

آغوش تورو می خواست اما تو نفهمیدی

ميون يه دشت لخت زير خورشيد كوير
مونده يك مرداب پير توي دست خاك اسير
منم اون مرداب پير از همه دنيا جدام
داغ خورشيد به تنم زنجير زمين به پام


من همونم كه يه روز مي خواستم دريا بشم
مي خواستم بزرگترين درياي دنيا بشم
آرزو داشتم برم تا به دريا برسم
شبو آتيش بزنم تا به فردا برسم


اولش چشمه بودم زير آسمون پير
اما از بخت سيام راهم افتاد به كوير
چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام يه چاله كند


توي چاله افتادم خاك منو زندونی كرد
آسمونم نباريد اونم سرگرونی كرد
حالا يه مرداب شدم يه اسير نيمه جون
يه طرف ميرم تو خاك يه طرف به آسمون


خورشيد از اون بالاها زمينم از اين پايين
هی بخارم مي كنن زندگيم شده همين
با چشام مردنمو دارم اينجا می بينم
سرنوشتم همينه من اسير زمينم


هيچی باقی نيست ازم لحظه های آخره
خاك تشنه همينم داره همراش می بره
خشك ميشم تموم ميشم فردا كه خورشيد مياد
شن جامو پر می كنه كه مياره دست باد
آدما از ادما زود سیر میشن
آدما از عشق هم دلگیر میشن
آدما رو عشقشون پا میذارن
آدما آدمو تنها میذارن

منو دیگه نمی خوای خوب میدونم
تو کتاب دلت اینو میخونم

یادته اون عشق رسوا یادته
اونهمه دیوونگی ها یادته
تو میگفتی که گناه مقدسه
اول و اخر هر عشق هوسه

آدما اخ ادمای روزگار
چی مونه از شماها یادگار

دیگه از بگو مگو خسته شدم
من از اون قلب دو رو خسته شدم
نمی خوای بمونی توی این خونه
چشم تو دنبال چشمای اونه

همه حرفای تو یک بهونس
اون جهنمی که میگن این خونس

آدما از ادما زود سیر میشن
آدما از عشق هم دلگیر میشن
آدما رو عشقشون پا میذارن
آدما آدمو تنها میذارن

منو دیگه نمی خوای خوب میدونم
تو کتاب دلت اینو میخونم

یادته اون عشق رسوا یادته
اونهمه دیوونگی ها یادته
تو میگفتی که گناه مقدسه
اول و اخر هر عشق هوسه

آدما اخ ادمای روزگار
چی مونه از شماها یادگار

دیگه از بگو مگو خسته شدم
من از اون قلب دو رو خسته شدم
نمی خوای بمونی توی این خونه
چشم تو دنبال چشمای اونه

همه حرفای تو یک بهونس
اون جهنمی که میگن این خونس

از در ماجوج می آیم

انحراف خواب و خستگی

افسون افسانه ی افسردگی ام می شوی

 خواب ترا تعبیر عبور می کند

ای به لب خندت خوانده شدم

از دوستت دارم

تا به مثنوی می پری می شوی معنا

باران ها که از تو بیرون می زند

دستم بر سوز سینه می ریزد

حسین شهید یا ....

تشنه ی شانه هایت می شوم از شور

از پس از دیدار تو

با شبی که بیدار بود

ای صدای شرشر شادی بی تعبیر

عبور تو از پهلوی من می عبورد

پایت به پایی و پای با پای

در رفتن و در آمدن

زنجیر زجر از حنجره ی تو می رنجد

ای نم به نم با پاهای من

 

گاه   گاهی               با نگاه

چه بی گاه               در آمدن در رفتن

آنگاه                       نگاهی به آهی

پا به پا                    روی رد پا

توی پاگرد روبروی پلکان

چه نگاهی               نه گاهی می آیی

                             نه گاهی می روی

گاهاْ بر تن من رد می شوی              که گاهی روبروی پایی می آیی 

 

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
 تو بمان با دگران واي به حال دگران

ساده نبود گذشتن از تو برام
ساده نبود کوچ تو از لحظه هام
ساده نبود قصه ی بی تو بودن
ساده نبود هق هق شب گریه هام
چه ساده دل بریدی
اشک منو ندیدی
خطی رو خاطرات
قشنگمون کشیدی
اما به انتظار برگشتنت می مونم
شب تا سحر به یادت غزل غزل می خونم.
چه عاشقونه خوندم 
چه بی بهونه رفتی
ناباورانه موندم
که بی نشونه رفتی
من بی تو با تو تنها
از تو چی مونده بر جا؟؟؟
جز مشتی خاطرات
هم رنگ خواب و رویا
 

 

مانده ام با آروزیی سرد و ساکت

پشت حصار خاموش دلتنگی

و ارامی دروغین

مثال علف های هرز و بیهوده

آشیان دل را

به یغما بردی اما

بدان تا ابد

مدیونم خواهی بود

ان گاه

که شب های تیره و تار تو از راه می رسد

و باز

من رو یاد تو خواهد اورد

 

 

دل در این زمونه
                                           بخدا شده بهونه
هر چی شد در این میونه
                 میگی تقصیر دله کار دل چه مشکل Cry Cry



+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 6:46 بعد از ظهر  توسط الهه ناز  | 

 

شايد همينك مي خواهم لمست كنم            باز هم از درون به گرمي احساست كنم

شايد همينك مي خواهم به تو آسيب برسانم           شيرين ترين لذت در درد است

من نميدانم چرا  چرا

اما عاشق نگريستن به گريستن تؤام       من نميدانم چرا   چرا

اما اين كار كاملا مرا به حس زنده بودن وا مي دارد

آيا مي آيي ........... به سوي آن لحظه

زماني كه ميداني قلبت ميتواند بشكند

من در درون تؤام     من پيرامون تؤام

تنها مي خواهم يك بارديگر به گریستن تو گوش كنم

نمي دانم چرا  چرا

اما عاشق نگريستن بر گریستنت هستم

اما كاملا مرا به حس زنده بودن وا مي دارد

تو نميداني چقدر آسيب مي رساند نگريستن بر خفتنت

زماني كه در ميانه بازوانه مني

و اگر اين پيش از فرارسيدن صبحدم تباه شود

من ميخواهم بگريزم من مي خواهم بگريزم       

 

از اولم نبايد ميشدم حيرونت تو ليلي قصه ها منم مجنونت بهم كردي خيانت لعنت به تو داشتيم كلي حكايت لعنت به تو

وقتي نديدي دلم شده تنگ تو هر بار پيشم عوض ميكردي رنگتو دل شيشه ايمو شكست دل سنگ تو يه روز با يه عشق ديگه ميام جنگ تو

 

ببينم يار بعدي چقدر دوست داره اونم ميتونه چشمك ستاره بياره

تنهام گذاشتي فكر كردي كارم تمومه ببين اون لحظه ها كه باهات بودم حرومه

ايستادم جلو مشكلات مثله سخره طاقت ديدن نداري نكنه كه سخته ديگه در رابطرو ميكنم تخته تو شكست ميخوري.

 

آهاي دردونه ي عاشق كش بي دين و ايمون

چه بد تا ميكني با اين دل تازه مسلمون

چه روز و روزگاري سر كارم ميزاري

خلاصم كن از اين عشق بگو دوستم نداري

 

 

زندگي سه روز است :

ديروز كه گذشت

امروز كه ميگذرد

و فردا كه شايد نيايد  . . . . .  .

 

حرفه ها را بهتر بشناسيم

حسابدار: کسي است که قيمت هر چيز را ميداند ولي ارزش هيچ چيز را نمي داند

بانکدار: کسي است هنگامي که هوا آفتابي است چترش را به شما قرض مي دهد و درست تا باران شروع مي شود آن را مي خواهد

مشاور : کسي است که ساعت شما را از دستتان باز مي کند و بعد به شما مي گويد ساعت چند است

سياستمدار: کسي است که مي تواند به شما بگويد به جهنم برويد منتها به نحوي که شما براي اين سفر لحظه شماري کنيد

اقتصاددان: کسي است که فردا خواهد فهميد چرا چيزهايي که ديروز پيش بيني کرده بود امروز اتفاق نيفتاد

روزنامه نگار: کسي است که 50% از وقتش به نگفتن چيزهايي که مي داند مي گذرد و 50% بقيه وقتش به صحبت کردن در مورد چيزهايي که نمي داند

رياضيدان : مرد کوري است که در يک اتاق تاريک بدنبال گربه سياهي مي گردد که آنجا نيست

هنرمند مدرن: کسي است که رنگ را بر روي بوم مي پاشد و با پارچه اي آن را بهم مي زند و سپس پارچه را مي فروشد

فيلسوف : کسي است که براي عده اي که خوابند حرف مي زند

استاد : کسي است که کاري ندارد ولي حداقل مي داند چرا

روانشناس : کسي است که از شما پول مي گيرد تا سوالاتي را بپرسد که همسرتان مجاني از شما مي پرسد

معلم مدرسه : کسي است که عادت کرده فکر کند که بچه ها را دوست دارد

جامعه شناس : کسي است که وقتي ماشين خوشگلي از خيابان رد مي شود و همه مردم به آن نگاه مي کنند ، او به مردم نگاه مي کند

برنامه نويس: کسي است که مشکلي که از وجودش بي خبر بوديد را به روشي که نمي فهميد حل مي کند

ای عشق من

My dear love

تـا وقتي كــه تـو هستي، تـا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست!

Until the date that you exist, until the time that your imagination is in my mind!

تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته ي منه!

Until the date that your warm hands are with my tired hands !

تـا وقتي كــه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه!

Until the date that your eyes are only shelter and support for my wandering looking !

تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي!

Until the date that you are my companion in the road of life

تا وقتي كه شونه هاي تو امنترين جاي دنياست براي من!

Until the date that your shoulders is the safest place in the word for me !

من زنده هستم! براي زندگي كردن با تو!

I alive! For living with you!

 

Let every day be a dream we can touch

بگذار هر روز رويايي باشد در دست رس

Let every day be a love we can feel

بگذار هر روز عشقي باشد در دل

Let every day be a reason to live.

بگذار هر روز دليلي باشد براي زندگي

 

من هکرم فاصله ي بينمون رو هك(Hack)می كنم.

 

عشقي كه تو قلبته برام سند(Send) كن. از عشقي كه تو قلبم هست وب بگير تا ببيني كه چقدر

 

 دوست دارم. از خاطره هامون كپي(Copy) بگير و همه جا پيستش(Past) كن. به رفاقت پي ام

 

(PM) بده و ازش بخواه كه بين ما باشه. گله ها رو دليت(Delete) كن جاش صداقت رو ادد 

 

ADD) كن. شيطون رو ايگنور(Ignore) كن تا پي ام هاش نتونه همه چيز رو خراب كنه.

 

 براي غرور آف(Off) بذار ازش بخواه دست از سر ما برداره.... اما غرور بينمون فاصله

 

 انداخته و به تو اجازه نمي ده كه عشق تو قلبت رو برام سند كني يا به رفاقت پي ام بدي يا

 

صداقت رو ادد كني يا شيطون رو ايگنور كني يا... اما من هرجور باشه اين فاصله رو هك    

 

مي كنم.

 

 

اگه يه روز شاد بودي آروم بخند که غم بيدار نشه و اگه يه روز

غمگين شدي آروم گريه کن که شادي نا اميد نشه. »» 

                         چارلي چاپلين

چهار شمع به آهستگي مي سوختند،در آن محيط آرام صداي صحبت

آنها به گوش مي رسيد شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هيچ

کسي نمي تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودي

مي ميرم.......سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش

 شد ...

 

شمع دوم گفت:من ايمان واعتقاد هستم،ولي براي بيشتر آدم ها ديگر

 چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجود ندارد که ديگرروشن

بمانم.........سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت شمع

سوم با ناراحتي گفت:من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که ديگ

ر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و

 اهميت مرا درک نمي کنند،آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک

ترين کسان خود عشق بورزند..............طولي نکشيد که عشق نيز

خاموش شد...

 

  ناگهان کودکي وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را ديد،گفت:چرا شما

خاموش شده ايد،همه انتظار دارند که شما تا آخرين لحظه روشن

بمانيد.........سپس شروع به گريه کرد...........پــــــــس شمع چهارم

گفت:نگران نباش تا زماني که من وجود دارم ما مي توانيم بقيه شمع

ها را دوباره روشن کنيم،مـن خودم با چشماني که از اشک و شوق مي

 درخشيد.....کودک شمع اميد را برداشت و بقيهَ شمع ها را روشن کرد.

 

رسم دوستي اينست.

روزي با کسي آشنا مي شوي

انتخاب مي کني

دوست ميداري

دوستت مي دارد

و روز بعد :........"فاصله"

"تنهايي"،

"تنهايي"

 

زندگی مال تو مرگ مال من، راحتی مال تو گرفتاری مال من، شادی مال تو غم مال من، همه چيز مال تو ولی تو مال من

 


 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط الهه ناز  | 


ترا من چشم در راهم شباهنگام


که می گیرند در شاخ " تلاجن"  سایه ها رنگ سیاهی


وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم


ترا من چشم در راهم.


 
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند


در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام


گرم یاد آوری یا نه


من از یادت نمی کاهم


ترا من چشم در راهم.
 

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند

                   نه باید ها...

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

                   با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا

اما در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروز نیز روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی

نه هست های ما چونان که بایدند

          نه بایدها...

هر روز بی تو

                 روز مباداست!!!

                                        قیصر امین پور

 

باران رویاست

میان بال های شب می خزد

به پنجره های بسته دست می کشد

و در میان رازها راه می رود

باران رویاست

آرزوها را صدا می کند

در کوچه های گذشته قدم می زند

هیچ نمی پرسد

همه چیز را می داند...

باران رویاست

و رویاها به بارانی شسته خواهد شد

تو نیز بارانی

میان رویاهای من تا صبحدم قدم می زنی

رازها را نوازش می کنی

هیچ نمی پرسی

 همه چیز را می دانی ....

                                                   جبران خلیل جبران

 

دلم می خواست کسی در حوالی احوال من نبود

دلم برای خواندن همان آواز قدیمی تنگ است

من از پلک گشوده این پنجره ها می ترسم

      باید بروم جایی دور

      باید جایی دور بروم

دیگر نه مولوی را دوست دارم و نه حوصله حافظ را...

تنها به کوچه می نگرم

عده مغموم از کوچه مشرف به پسین می گذرند

رخت هاشان تاریک

چشمهاشان خیس

اما من دلشان را از این پیشتر

                    جایی دور دیده بودم...

 

اگر روزي دستهاي سنگين زندگي انگشتهايت را رها‌ كرد،
 
 لحظه‌اي ترديد مكن، اين را بدان كه هميشه يك گوشه از بالهاي پرستو
 
براي هجرت تو خالي است. با بنفشه‌ها كوچ كن و نزد من بازگرد.
 
 من كنار تنهاترين لاله اين دشت بزرگ در تاريكي مطلق انتظار تو را مي‌كشم.
 
 پشت ردپاي مبهم خزان، برگهاي پاييزي را قسمت مي‌كنند.
 
وقتي مي‌آيي، گلبرگي از عاطفه را به رسم خوشايند ديار عشق برايم به ارمغان بياور.
 
 اشكهايم را به پايت مي‌ريزم. بيا تا آفتاب از پشت پيوند دستهاي ما طلوع كند.
 
اينجا قلبها دلواپس شكست نابهنگام عشق‌اند
 
بيا تا به شهر طلايي خورشيد سفر كنيم.
 
 بيا به ميلاد نيلوفرها ايمان بياوريم و اوج بگيريم تا قله‌هاي بلند شكفتن.
 
من پشت مهرباني نگاهت پناه مي‌گيرم، بگو قاصدكها از كدام سمت
 
 به مهماني روشني مي‌روند؟ بيا تا اوج كهكشان پر بكشيم،
 
 تا آنجا كه ميان چشمهايمان ديوار بلند جدايي نكشند.
 
 آن وقت زمان را از ياد ببريم و در عطر شقايقهاي وحشي پنهان شويم.
 
وقتي آسمان در بي‌نهايت ستاره‌هاي نقره‌اي‌اش گم شد،
 
باور كنيم كه شب، بوي نفسهاي عشق را مي‌دهد.
 
 باور كنيم كه در تابش دلكش مهتاب عطر جاودانه ياسها جاري است.
 
شب‌بوها را،‌ پونه‌ها را، نسترنها را و چشمهايم را به نگاه رويايي‌ات مي‌بخشم.
 
 بالهاي پرستو را به خاطر بسپار.
 
من پشت ديوار تنهايي انتظار تو را مي‌كشم.
 
 
 سپيده‌دم از افق چشمهاي تو سر مي‌زند اي آشناي ديرين قلب من ..
 
 
 

 

قصه دخترای ننه دریا

 یکی بود یکی نبود ، جز خدا هیچ چی نبود

زیر این تاق کبود ، نه ستاره ، نه سرود

عمو صحرا تپلی ، با دو تا لپ گلی

پا و دستش کوچولو، ریش و روحش دو قلو

چپقش خالی و سرد، دلکش دریای درد

در باغو بسّه بود ، دم باغ نشسّه بود:

« _ عمو صحرا پسرات کو؟»

« _ لب دریان پسرام .

دخترای ننه دریا رو خاطر خوان پسرام .

طفلیا تنگ غلاغ پر ، پاکشون

خسته و مرده میان ، از سر مزرعه شون 

تن شون خسّه ی کار ، دلشون مرده ی زار

دسّاشون پینه ترک ، لباساشون نمدک

پاهاشون لخت و پتی ، کج کلاشون نمدی

می شینن با دل تنگ ، لب دریا سر سنگ

طفلیا شب تا سحر گریه کنون،

خوابو از چشم به در دوخته شون پس می رونن

توی دریای نمور ، می ریزن اشکای شور

می خونن _ آخ که چه دل دوز و چه دل سوز می خونن_:

«_ دخترای ننه دریا! کومه مون سرد و سیاس

چش امیدمون اول به خدا ، بعد به شماس

... دلا از غصه سیاس

آخه پس خونه ی خورشید کجاس؟

قفله ؟ وازش می کنیم !

قهره ؟ نازش می کنیم !

می کشیم منتشو ، می خریم همتشو

مگه زوره ؟ به خدا هیچ کی به تاریکی شب تن نمی ده

موش کورم که می گن دشمن نوره ، به تیغ تاریکی گردن نمی ده

دخترای ننه دریا! رو زمین عشق نموند

خیلی وخ پیش بار و بندیل شو بست خونه تکوند

دنیا زندون شده :  نه عشق ، نه امید ، نه شور

برهوتی شده دنیا که تا چش کار می کنه مرده س و گور

آب به چشمه ! حالا رعیت سر آب خون می کنه

واسه چار چیکه ی آب ، چل تا رو بی جون می کنه

نعشا می گندن و می پوسن و شالی می سوزه

پای دار ، قاتل بی چاره همون جور توهوا چش می دوزه

_ « چی می جوره تو هوا؟

رفته تو فکر خدا؟»

دخترای ننه دریا! ازتون پوست پیازی نمی خوایم

خودتون بس مونین ، بقچه جاهازی نمی خوایم

بذارین برکت جادوی شما ، ده ویرونه رو آباد کنه

شبنم موی شما ، جیگر تشنه مونو شاد کنه

شادی از موی شما مس شه همین جا بمونه

غم بره گریه کنون ، خونه غم جا بمونه ...»

پسرای عمو دریا ، لب دریای کبود

زیر ابر و مه و دود ، شبو از راز سیا پر می کنن

توی دریای نمور ، می ریزن اشکای شور

کاسه دریا رو پر در می کنن

دخترای ننه دریا ، ته آب می شینن مست و خراب

نیمه عریون تنشون، خزه ها پیرهنشون

دلشون دریای خون ، پای دیوار خزه ، می خونن ضجه کنون:

«_ پسرای عمو صحرا! لبتون کاسه نبات

صد تا هجرون واسه یه وصل شما خمس و زکات!

دریا از اشک شما شور شد و رفت ، بختمون از دم در دور شد ورفت

راز عشقو سر صحرا نریزین ، اشکتون شوره تو دریا نریزین

اگه آب شور بشه ، دریا به زمین دس نمی ده

ننه دریام دیگه ما رو به شما پس نمی ده

دیگه اون وخ تا قیامت دل ما گنج غمه

اگه تا عمر داریم گریه کنیم ، باز کمه »

مگه دیفار خزه موش نداره ؟ مگه موش گوش نداره؟

موش دیفار ، ننه دریا رو خبردار می کنه :

ننه دریا کج و کوج ، بد دل و لوس و لجوج

جادو در کار می کنه

تا صداشون نرسه لب دریای خزه

از لجش ، غیه کشون ابرا رو بیدار می کنه :

آسمون غرومب غرومب ، طبل آتیش دو دو دومب

نعره موج بلا ، می ره تا عرش خدا

صخره ها از خوشی فریاد می زنن ، دخترا از دل آب داد می زنن:

«_ پسرای عمو صحرا! دل ما پیش شماس

نکنه فکر کنین ، حقه زیر سر ماس

ننه دریای  حسود، کرده این آتیش و دود »

پسرا ، حیف که جز نعره و دل ریسه ی باد

هیچ صدای دیگه ای به گوشاشون نمیاد

تو سیاهی ، سوت و کور ، گوش می دن به موج سرد

می ریزن اشکای شور ، توی دریای نمور  ...

جم جمک برق بلا ، طبل آتیش تو هوا

خیز خیزک موج عبوس ، تا دم عرش خدا

نه ستاره ، نه سرود ، 

لب دریای حسود

زیر این تاق کبود

جز خدا هیچ چی نبود

جز خدا هیچ چی نبود!

 


+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 4:44 بعد از ظهر  توسط الهه ناز  | 

٫مادرم _ طفلکی _ چقدر آرام ، هیجان را گرفته در بغلش
بعد نه ماه انتظار عزیز ، ناگهان را گرفته در بغلش


یک شب گرم نیمه ی مرداد که هوا دم گرفته بود از باد
ماه افتاده توی حوض حیاط ؛ ماهیان را گرفته در بغلش


پدرم ایستاده بر درگاه ؛ چشم هایش پر از سیاه و سفید
دست ها را کشیده سمت خدا آسمان را گرفته در بغلش


مادرم از دقایق اول شیر و شعر و شعور را آمیخت
نبض من با ترانه می زد و او ضربان را گرفته در بغلش


طاقچه ؛ رو به روی ما با عشق با ردیف کتاب می خندید
با غزل های حافظ و ... قرآن ... یک جهان را گرفته دربغلش


من از آن روزهای آغازین محکم و پر غرور بودم و سخت
مادرم تازه داشت می فهمید ، سبلان را گرفته در بغلش


365 روز  بعد ............... کم کم  از جای خود بلند شدم
پیش رویم چقدر راه دراز که خزان را گرفته در بغلش

هی زمین خوردم و بلند شدم من ولی مرد این خطر بودم _
تا چراغ امید دستم بود ... با خیال تو همسفر بودم

 

آمدم تا شبی که پلک زدی ؛ چشم هایت به مرده جان میداد
چشم هایی که نرم نرمک داشت قلب سنگ مرا تکان میداد


داشتم زنده می شدم در خود ، با غزل های تازه عاشق تر
شاعری _ زنده مرده _ را کم کم داشت اعجاز تو توان می داد


خواب دیدم خدای عاشق را ... گفت :  این هدیه ای به تو شاعر !
و چقدر عاشقانه با انگشت چشم های تو را نشان می داد


وااااااااای ... تقویم ها نمی فهمند ... تازه آن شب تولد من بود
که مرا خنده های تو آرام ، دست یک عشق ناگهان می داد

 

کاش حتا خدا پس از مردن ... عشق من را به من ببخشاید
بی تو حتا بهشت یعنی هیییچ ....................................

می خواهم از جهنم سرد م جدا شوم

می بوسمت ، که داغ بهشت خدا شوم 

می خواهم از تو ... تا نفسی تازه تر کنم

مثل دریچه باز به سمت تو وا شوم

آغوش می کشم به خودم می فشارمت

تا بوی گل بگیرم و ... از خود رها شوم

زل میزنم به مخملی سرخ گونه هات

تا شاعر تغزل شرم و حیا شوم

با حس یک پرنده به لب هات می رسم

شاید که با جهان دگر آشنا شوم

<<اما چقدر دلخوشی خواب ها کم است>>

باید دوباره از سر این شاخه پا شوم

این بار هم مطابق معمول هرشبی

آخر چقدر مسخره ی خواب ها شوم ؟؟!!!

 

و عشق آمد و نبض زمان دگر گون شد

<< جهان قيافه ی ديگر گرفت >>ومجنون شد

دو شاعر از  لب  داغ  خدا  دميده شدند

وعشق بار گرانی به دوشش افزون شد

يکی ش مرد ، که پابند عشق خود شده بود

دلش شبيه  اناری  ترک ترک خون  شد

و زن  ؛ که پلک زد و پشت چشم نازک کرد

و دل به مرد سپرد  و براش  خاتون  شد

خوشش نيامدو ... شاعر به درد سر افتاد

بدون چون  و  چرا  از بهشت بيرون شد

<<لقد خلقناالانسان فی کبد>>را خواند

از آن به بعد جدايی در عشق قانون شد

خدا به عهد خودش پشت پا نخواهد زد

قسم به ذات خودش خوردو بعد مديون شد ـ

که خواب عاشق  و  معشوق را  بياشوبد

و ... سرنوشت ، معمای چرخ گردون شد ...

و شعر آمد و تسکين درد عاشق بود

جهان شاعر از آن پس هميشه موزون شد

بدون پلک زدن پای جاده ها  دق کرد

و  خسته پا شد و راهی کوه و هامون شد

ميان متن نفس گير  و  کلمه های لجوج ـ

بهشت گمشده را  ؛ هی سرود و داغون شد

و کم کم از سر ناچاری  از نفس  افتاد

و دلخوش از شب وشعر و شراب و افيون شد

*‌*‌*

و ... عشق ، رمز همين زندگی و مرگش بود

که  تا  ابد  مرض شاعران  مجنون  شد

تو با نیشت دلــم را ریش کردی

در این بازی دلم را کیش کردی

بیفکندی تو بــــــذر عشق در آن

زمین قلب من را خیش کـــردی

زدی شخمی و پــروردی دلم را

ولیکن نـاز و غمـزه پیش کردی 

 

کم نامه ی خاموش برایم بفرست

از حــــرف پرم گوش برایم بفرست

دارم خفه می شوم از این تنهایی

لطفا کمی آغـــوش برایم بفرست

 

تا كه نام تو شنيدم

                        از ته كوچه سراسيمه دويدم

                        خنده بر لب به سر كوچه رسيدم

                        رخ زيباي تو ديدم

                        شوق ديدار تو دل برد ز دستم

                        همه دانند كه من عاشق ومجنون تو هستم

                        عطر تو بر تن آن كوچه روان شد

                        همه جا مشك فشان شد

                        مست از بوي دلاويز تو بودم

                        رو به سوي تو نمودم

                        تا كه لبخند زدي بر من عاشق

                        رنگ من زرد شد و رنگ تو شد رنگ شقايق

                        يادت آمد ، يادم آمد

                        كه من آن عاشق بي پول و فقيرم

                        گرچه در عشق تو سالار و اميرم

                        جان من گر تو بخواهي

                        پيش پاي تو بميرم

                        التفاتي به من عاشق بيچاره نكردي

                        با همه عشق من امّا

                        درد من چاره نكردي

                        قطره اي اشك سرازير شد از چشم خيالم

                        رفت بر باد غرورم

                        ريخت آري پر و بالم

                        و دو صد طعنه من از هر كس و ناكس بشنيدم

                        كه چرا دل به تو دادم

                        از چه دل در گرو عشق تو اي گوهر ناياب نهادم

                        خسته و زار و پريشان

                        من بيچاره به يك گوشه نشستم

                        عهد وپيمان چو شكستي

                        بي صدا در خودم آن لحظه شكستم

                        دل از اميد وصال تو بريدم

                        خير از عمر نبيني كه من از عمر نديدم

                        اي جفا پيشه! دل از عشق تو خون شد

                        آه سوزان من از سينه برون شد

                        راهي دشت جنون شد

                       اين رقيبان من ، آنان كه خريدار تو بودند

                       آخرالامر تو را از من بيچاره ربودند

                       پيش چشمان من امّا

                       لب خندان تو را غرقه ي در بوسه نمودند

                       وسط كوچه تو را سخت در آغوش كشيدند

                       خير از عمر نبينند

                       با دو صد حسرت و صد آه

                       من روان گشتم و ناگاه

                       مادرم بود كه مي گفت سر كوچه چه ديدي؟

                       چند كيلو تو خريدي؟

                     و نداني به چه دردي و چه رنجي با تملّق و دو رنگي

 

 

 

 

 

 

                       گفتمش سخت گران بود قيمت گوجه فرنگي

 

 

اهل دانشگاهم

رشته ام علافي‌ست

جيب‌هايم خالي ست

پدري دارم حسرتش يك شب خواب!

دوستاني همه از دم ناباب و خدايي كه مرا كرده جواب.

اهل دانشگاهم قبله‌ام استاد است جانمازم نمره!

خوب مي‌فهمم سهم آينده من بي‌كاريست

 من نمي‌دانم كه چرا مي‌گويند مرد تاجر خوب است

و مهندس بي‌كار و چرا در وسط سفره ما مدرك نيست!

 ((چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد)) 

بايد از آدم دانا ترسيد! بايد از قيمت دانش ناليد!

وبه آنها فهماند كه من اينجا فهم را فهميدم

 

اهل دانشگاهم

رشته ام علافي‌ست

جيب‌هايم خالي ست

پدري دارم حسرتش يك شب خواب!

دوستاني همه از دم ناباب و خدايي كه مرا كرده جواب.

اهل دانشگاهم قبله‌ام استاد است جانمازم نمره!

خوب مي‌فهمم سهم آينده من بي‌كاريست

 من نمي‌دانم كه چرا مي‌گويند مرد تاجر خوب است

و مهندس بي‌كار و چرا در وسط سفره ما مدرك نيست!

 ((چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد)) 

بايد از آدم دانا ترسيد! بايد از قيمت دانش ناليد!

وبه آنها فهماند كه من اينجا فهم را فهميدم

 

دوره گردم دار قـــــالي مي خرم

كاسه و ظرف سفــــالي مي خرم

گر نداري كــــوزه خالي مي خرم

در پی دیدار تو جان مــــــــــــی دهم

 

 

این چنین من دل به جـــانان می دهـم

 

 

 جان اگـــــــر باشد مطاعی نـــزد تـــو

 

 

 یک اشـــــارت کن که من آن می دهم

 

 

سیل اشـــــــــــکم شد روان از هجر تو

 

 

 چون به وصلت می رسـم جان می دهم

 

ای کاش کسی دلم ، دلم بردارد

یکـــــباره تـــــمام مشکلم بردارد

دیـــوانه زیاد و این دلـم می گوید

من منتظرم که عــــــــاقلم بردارد

سیه چشمی به کار عشق استاد ،

به من درس محبت یـــــاد می داد .

مــــرا از یاد بــــــــــرد آخر ولی من

بجز او عالمی را بــــــردم از یــــاد !

داد معشوقه به عـــــــــــــاشق پيغام

كه كند مـــــــــــــادر تو با من جنگ

هر كجا بيندم از دور كـــــــــــــــــند

چهره پر چين و جبين پــــــر آژنگ

پريشان كن سر زلف سياهت شــــانه اش با من
سيه زنجير گيسو بـــاز كن ديوانـــــــــه اش با من
كه مي گويـد كه مي نتوا ن زدن بي جـام وپيمانه
شراب از لــــعل گلگونت بده پيمـــــــانه اش با من
مگرنشنيده اي گنجينه در ويــــــرانه دارد جـــــــاي
عيان كـن گنج حسنت اي پري ويـــرانه اش با من
ز سوز عشق ليلي در جهان مجنون شد افسانه
تو مجنون ساز از عشقت مرا افســانه اش با من
بگفتم صيد كـــــــردي مرغ دل نيكو نگهــــــــدارش
سر زلفش نشانم داد و گفتــــــــــا لانه اش با من
ز تــــــــــرك مي اگر رنجيد از من پير ميخـــــــــــانه
نمودم تـــوبه زين پس رونق ميخــــــانه اش با من
مگو شمع رخ مـــــــــه پيكران پروانه هـــــــــــا دارد
تـــــو شمع روي خود بنمـــــا بُتا  پروانه اش با من
پي صــــــــيد دل آن بلبل بــــــــــاغ صفــــــا ساقی
به گلزار صفـــــــا دامي بگستر دانـــــــه اش با من

گفتم نرو پر پر ميشم ....                    گفتي مي خوام رها باشم ....
          گفتم آخه عاشق شدم ....                 گفتي ميخوام تنها باشم ....
          گفتم دلم .....                                    گفتي بسوز ......
          گفتم يه عمري باز هنوز ....                گفتم پس عمرم چي ميشه ....
          گفتي هدر شد شب روز ....               واي دلم..م..م..م..م.
          گفتم آخه داغون ميشم ....                گفتي به من خوش ميگذره ....
          گفتم بيا چشمام به تو ....                  گفتي آخه کي ميخره ....
          گفتم منو جنس ميبيني ....                گفتي آره بي قيمتي ....
          گفتم يه روز تنها ميشي ....               با من نکن بي حرمتي ....
          گفتم صدام مي گيره باز ....               گفتي به درد بسوز بساز ....
          گفتم حالا که پير شدم ....                  گفتي که از تو سير شدم ....
          گفتم تمنا ميکنم ....                          گفتي ميخوام خوردت کنم ....
          گفتم بيا نشکن دلو ....                      گفتي فراموش کن منو...

 

گفتم نرو پر پر ميشم ....                    گفتي مي خوام رها باشم ....
          گفتم آخه عاشق شدم ....                 گفتي ميخوام تنها باشم ....
          گفتم دلم .....                                    گفتي بسوز ......
          گفتم يه عمري باز هنوز ....                گفتم پس عمرم چي ميشه ....
          گفتي هدر شد شب روز ....               واي دلم..م..م..م..م.
          گفتم آخه داغون ميشم ....                گفتي به من خوش ميگذره ....
          گفتم بيا چشمام به تو ....                  گفتي آخه کي ميخره ....
          گفتم منو جنس ميبيني ....                گفتي آره بي قيمتي ....
          گفتم يه روز تنها ميشي ....               با من نکن بي حرمتي ....
          گفتم صدام مي گيره باز ....               گفتي به درد بسوز بساز ....
          گفتم حالا که پير شدم ....                  گفتي که از تو سير شدم ....
          گفتم تمنا ميکنم ....                          گفتي ميخوام خوردت کنم ....
          گفتم بيا نشکن دلو ....                      گفتي فراموش کن منو...

 

زنان کولی .. .

***

اندوه نقره ای
قاب عکس نقره ای
صمیمیت نقره ای
دود فضا را فتح کرده است
در ازدحام کافه
من دلم می لرزد
آن
"یگانه ترین یار"
را گم کنم.
**
ستاره ای یا مروارید جعبه ی خاطرات؟
تو آن گوشواره ای
که پایین می غلطی
تا چشمان کودک خیابانگرد بدرخشد
یا قلب بی قرار، آرام گیرد
تو میوه ی مقدس!
ستاره ای
یا مروارید جعبه ی خاطرات؟
**
به خط کشی، به چراغ راهنما
به سایه ی چشم وعطر وکیف و کفش
به اخبار داغ روز وپوست صورتشان
اعتنا نمی کنند
زنان کولی
پارک های شهر را قسمت می کنند
وغصه هایشان ، شبیه مال من است.
**
خلاصه کنم هر لحظه معجزه ای ست
که غافلگیر می شوم
وبرای این است
که هر روز
چیز تازه ای گم میکنم.

چکیده جان ...

***
راههای خلوت را بیشتر دوست دارم
کوچه های ساکت ، گذرهای بی عابر
خیابان های نیمه شب
وچراغی که اتفاقی روشن است
مردی تنها
که ستارگان را نگاه می کند
وزنی که در سکوت عصر ملافه می دوزد
راه های خلوت را بیشتر دوست دارم
وآدم ها را در خلوتشان...
**
پرده های دلخواه من
وظرف شکر در انتظار عصرانه
در بیمارستان کار نمیکنم
واز اینکه بمبی نیمه شب
رویای پرندگان را لت وپار کند گریه ام نمی گیرد
دیگر برای هر چیز کوچکی زیر آواز نمی زنم
لباس مناسب سنم را می پوشم
ودر بهترین کلاس زبان انگلیسی
ثبت نام می کنم
.
.
آیا باز هم
شعر عاشقانه ای
خواهم گفت؟
**
سامسونت
وریشی که گذاشته اید
به شما میآید اما شعر ....
احتراماً
شما جریده بخوانید
ومراقب حساب بانکی تان باشید
شعر چکیده ی جان است
نه یک غلط دستوری!
**
برای دلجویی و کمی شادی شاید
که سهم از دست رفته مان بود
جلوتر رفتم
.
.
پرده ای که باد برد
دری که بهم خورد
آسمانی که غرید
واتاقی که برای لحظه ای روشن شد
دلم می خواست بخوابم
بی اعتنا باشم
ملافه ها مرا فرو دهند
.
.
خدا می داند آن شب
آسمان چقدر بارید....

دیدار ...

***
چه کنم؟که در صف شما
هرگز نمی توانم خرید کنم
می خواهم به تو گوش کنم
اما
ابرها حواس مرا پرت می کنند
چه کنم که می خواهم آواز بخوانم
دریادریا گریه کنم
برهنه باشم
روی علف ها بغلتم
خاک و درخت و گیاهان را
تمام جهان را در تو ببوسم
چه کنم که قلب من از کندن یک گیاه
شکستن یک چراغ
لهیدن یک قناری مرده زیر چرخ هایتان
درد می گیرد
شما قیمت سکه را می دانید
وهمیشه مرغوبترین را انتخاب می کنید
اما من....
**
البته که حق با شماست
باید از یک قلب گشنه ترسید
چقدر باید بپردازم من
تا بدانید برای کندن وبردن نیامده ام
تنها برای شنیدن و شنیده شدن آمده ام
با اینهمه حق با شماست
باید از یک قلب گشنه ترسید
**
زود می خوابی
تا زمان را کوتاه کنی
زود برمی خیزی
تا روز را از ابتدا بچشی
خودرا در تمام آینه ها می بینی
وبهترین لباس را می پوشی
سنگ وآفتاب  ومغازه
همه مهربان هستند
ودرخت و کوچه و همسایه
به شیشه های شیر و شمعدانی ها سلام می کنی
به پرنده ها دانه می دهی
ودلت مانند دل کودک شاد است.
و چون گنجشک ترانه می خوانی
تمام کوچه ها و پنجره ها آوازت را می شنوند
کنار دیوار خانه اش می ایستی
تا آرام به نظر رسی
در را می زنی
برای چندمین بار
وکسی در انتظار تو نیست.....
..
 

معناي پرواز ...

***
هي آقا !!
جداً چه رابطه ايست  بين يك پرنده خيس و اندوه هميشگي من؟
آيا شما هرگز زني را كه رخت مي شويد و ترانه مي خواند
ديده ايد؟
كوكي بر لباس، طعمي در غذا
يا كلوچه اي كه او دوست مي داشت چيزي را در شما زنده نمي كند؟
من گلدان ها را آب مي دهم وانتظار مي كشم.
هي آقا!!
شما كه ادبيات  خوب مي دانيد
دائم پي آنيد امضايتان كنند ترفيع بگيريد
شما!
گلدان را آب نداده ايد
سلام پرنده را نمي شنويد
شما دو سال است زنتان كلوچه مي خواهد....
**
"او پرواز كرده است"
اين اولين جمله از كتاب فارسي ما بود.
حال اما فهميده ام كه
فقط تا بلنداي سقف خانه اش
و بال و پرش.
وحجم بزرگ سرش
در اصابت مداوم
به ماشين رختشويي و آيفون و سقف
به طرز غم انگيزي شكسته است....
**
جنگ پايان يافت
اتاق پر از دود
فنجان هاي نيمه نصفه ي چاي
وصندلي ها
كه به حال خود رها شده اند
بيانگر
حس هاي شيرين مردانه...
**
من آن شاه سفيد تنهايم
كه در هجوم مهره هاي سياه
بي پناه مانده است.
**
درست كه فكر كني
مي بيني روزي نيست كه بدل به شعري نشود...
يك صبح كسي آمده و تو در باران ريز و صداي آبهاي كنار خيابان
به ديدارش شتافته اي...
يك روز كسي رفته و تو تنها روي نيمكت يك ميدان خالي مانده اي
يك روز كلوچه پخته اي
ومردي كه دوستش داري آنرا نچشيده است
يك روز ملافه اي را شسته اي
خانه را روفته اي
ودر سپيدي و پاكي خانه به خواب رفته اي
يك روز
پروانه اي ديده اي كه برايت شگون داشته است...

حالا اي مرگ..
چه سرد و ساده
بر آستانه ايستاده اي ؟
پيش از آنكه داخل شوي
بگذار بخوابم
مي خواهم آرام باشم
وقتي به آغوشم مي كشي

مشكوكم ...

***

به تمام دوستت دارمهایی که گفته ام
مشکوکم ...
به تمام دوستت دارمهایی که شنیده ام
مشکوکم ...
مشکوکم به احساسات رنگارنگ و بی معنایی
که لحظه به لحظه در لامکان دل من و تو شکل میگیرد
(جان را در کالبد یک جسد جستجو نمی کنند
چنان که عشق را در کالبد یک دل مرده )
من و تو دل مرده ایم
و شاید مرگ بهترین نتیجه جستجوی ما خواهد بود...

کافی است در چشمان نگران یک دختر عاشق خیره شوی ...
تا بدانی ....
چقدر ایستادن و نگاه کردن و خیره شدن سخت است .....
نگاه نگران تو ....
برای شکستن بغض دل من کافی بود .....
و اشک من ....اشک من نبود ....
بغض شبهای تاریک تو بود .....که در چشمان من شکست .....
و گریه ....گریه ی من نبود .....
رنجها و دردهای تو بود .....
که در اشکهای من نشست...

۰

۰

خدا رحمت کند رقیبم را ...

***

چه باروني مياد.

 چترمو آوردم بالاي سرت... نميخوام خيس بشي... درسته كه به رفاقتمون پشت پا زدي اما يه روزي دوستم كه بودي هنوزم با اينكه ديگه با هم نيستيم وهمه فكر ميكنن با اون اتفاق دشمن هم شديم اما دوستم كه هستي؟ !!!!

...

هنوز يادمه كه ميگفتي مثل گربه ها از آب بدت مياد.... آره من هم چترمو گرفتم روي سنگ، روي اين سنگ سفيد كه درشت و سياه اسمتو روش نوشتن...

و تو چقدر رنگ سياه رو دوست داشتي.... آه از اين چتر هم كه آب رد ميشه... ولش كن! تو كه پنج سال اين سوراخ تنگ و تاريك رو تحمل كردي ، خيسي بارون رو هم تحمل كن!...

آخرين بار كه ديدمت وقتي بود كه داشتن ميذاشتنت توي خاك.. نه...

تو هم خوشگل بودي! يادته اون روزي كه واسه اولين بار بهت گفتم كه چشمات قشنگه.. خنديدي! مسخرم كردي! بهم گفتي ديوونه!! خدا كنه به اون كرمهايي هم كه تو چشمهات لونه كردند اينو نگفته باشي.. هر چي باشه بايد باهاشون يه عمر زندگي كني.. اينا ديگه من نيستم كه ولم كني بري! نه عزيز دلم! اين كرم هاي نازنازي واسه هميشه مهمونتن، مهمون چشات راستي به نظر تو اونا هم ميتونن بفهمن رنگ چشات سياه بوده يا.. نه؟ فكر نكنم آخه به نظرم اونجا خيلي تاريكه! ...

اي بابا! آقا چرا واستادي؟ روضه ات رو بخون و برو ديگه! نمي بيني مردم خيس شدن؟ چرا لفتش ميدي؟ زود تمومش كن ديگه! فكر ما نيستي لااقل به فكر بقيه باش كه دارند از سرما ميلرزند... راستي نميدوني رنگ سفيد چقدر بهت مياد! آخرين باريادته كنار عشقم اون شب تلخ!تو اون عكسي كه برام اوردي تا شايد دل منو بسوزوني وعين پري درياها شده بودي... قبل از اينكه بذارنت تو خاك با اين لباس ديدمت ولي حيف كه هميشه رنگاي تيره ميپوشيدي. حرف من رو هم گوش نميدادي... غير از اون روز آخر كه همه همينجا مشكي پوشيدن و تو سفيد...

قبلش چقدر بهت گفته بودم اون روسري سفيده رو كه واسه تولدت خريده بودم سرت كن.. باز ديدم كار خودت رو كردي. همش روسري مشكي سرت بود..ميدوني امروز كه ديدم همه بخاطر تو مشكي پوشيدن به اين نتيجه رسيدم تو راست ميگفتي كه: مشكي رنگ عشقه!! ببين همه مشكي پوشن. قشنگه نه ...؟بخاطر عشقي كه به تو دارن همه مشكي پوشيدن همه وهمه...

 آره همه مشكي پوشيدن الا من ....! مثل اون سال كه هممون مشكي پوشيده بوديم و تو سفيد....

بالاخره نوبت من هم شد. يادته گفتم بمون.. التماس كردم.... گريه كردم.. مگه گوش دادي؟ باز هم مثل هميشه با من لجبازي كردي و رفتي..! رفتي و من رو تنها گذاشتي.. اين دفعه هم نوبت منه! حالا اومدم پيشت!سفيد پوشيدم يه نگا بهم بكن بگو سفيدم خيلي به من مياد بگو...

 

 

انتخاب ...

***

مداد را كه بر ميدارم
مي نويسم
براي تو
و اندوه
فرو مي افتد....
**
انتخاب شعري براي دو نفر دشوار است
گلداني را مي شود به دونفر داد
كتابي را
چتري را براي روزهاي باراني
اما انتخاب شعري براي دو نفر
بسيار دشوار است...
**
نمي دانم بعد از اينهمه
محبت
آيا باز هم
شعر عاشقانه اي
برايت خواهم گفت؟؟؟
**
رو ميزي  ترمه ، گلداني از نرگس هاي سفيد وزرد..
عطر غذاي خانگي
وكوزه آب
شام را با خستگي تو
كوفت مي كنيم...

داغ دلم ...

***

لمس کن کلماتي را که برايت مي نويسم
تا بخواني و بفهمي چقدر جايت خاليست ...
تا بداني نبودنت آزارم مي دهد ...
لمس کن نوشته هايي را که لمس ناشدنيست و عريان ...
كه از قلبم بر قلم و كاغذ مي چكد
لمس کن گونه هايم را که خيس اشك است و پُر شيار ...
لمس کن لحظه هايم را ...
تويي که نمي داني من كه هستم؟
لمس کن اين با تو نبودن ها را
لمس کن ...
اما
تو را به خدا
ديگر با آن چشمان اشك آلودت به من نگاه نكن
داغ دلم را تازه مي كني
نمي خواهم دوباره پشيمان شوم...


مي داني؟؟
بعد از تو
هيچ وقت آنطور كه مي گفتم عاشق نشدم....
تو رفتي بالا....
بالاي بالا....
و من دلم را به همين ستاره هاي چشمك زن خوش كردم
دلخوش به اين بودم
كه با شمارش اين چراغك هاي بي مصرف
لحظه هاي بي تو بودن به پايان مي رسد ؛
همهء اميدم اين بود كه شبي
تو را از ميان ستاره ها خواهم چيد
....
براي به تو رسيدن
نمي گويم كه راهي نداشتم ؛
ولي به خدا پايم گير بود...
تو هم كه بدت نمي آمد...
با پوزخندِ سردت
يكي يكي گناهانم را مي شمردي.
... يادت مي آيد؟؟!
اوايل دستانت براي شمارشِ گناهانم كافي بود....
ولي حالا
حتي اگر دست خدا را هم داشته باشي
مي بيني كه كم مي آوري...
نگفتم...؟
تقصيرِ خودت بود بي انصاف!
اگر تو خواسته بودي
من هم آنجا بودم
بالا...
بالاي بالا...
اما مي بيني كه ديگر پايم گيرِ گير است!
همسرم دوستم دارد ...من نیز دوستش دارم ...
اما
..
حالا همان بالا بمان ؛ منتظرِ وعده ديدار...!!!
كه ديگر نه من
و نه آن نگاهِ عاشق و دلسوزم
خوش قولِ قرارِ توست....!

نه
سعي نكن داغِ دلم را تازه كني...
اينطوري به نگاهم خيره نشو ؛
من يكدندگي را از خودت آموخته ام
برگرد بالا...
نه خودت نه منِ بدبخت را
بيش از اين آزار نده
برگرد بالا...
بالاي بالا...
ديگر به خوابم پا هم نگذار
...

براي تو ....

***

نه نيازي نيست ، پستچي را به درد سر بيندازيم...
نيازي به رزرو بليت نيست...
حتي به دستگاه عجيب تلفن،
ابرها...
بوسه ها و حرف ها را همه جا مبرند..
كافي ست هر يك در جايي
كنار پنجره بنشينيم...
**
آفتاب كه مي شود
پرندگان كه مي خوانند
با خودم مي گويم
حتماً حالش خوب است
كه جهان هنوز اينهمه زيباست....
**
لازم نيست جواب مناسبي بدهي...
من در اندوه لذتناك تنهايي غوطه مي خورم
و خاطره ي دستهايت هنوز مال من است....
**
از سنگريزه هاي خيابان و نم نم باران
وقتي كه خيس شوق تو  به خانه مي آيم..
از عطر چاي و صداي فنجان ها
كه با آشتي بيدارت مي كنند...
از بند رخت كه در تماس پيراهن تو برخود مي لرزد
از تخت خواب و چراغ خواب...
از دستان من بپرس
كه چقدر دوستت دارم...

 

اين منم ...

***

به ثبت رسيدم در باورهاي خشكتان، دختري با موهاي سياه...
با قدي متوسط...با سينه اي برجسته...
اما دريغ و....
غافل از اينكه من چيزي غير از اين افكار پوچتان بودم...

 

**

گفتي : چقدر دستهايت زيباست...

به دستهايم نگاه كردم، زيبايي نديدم...

باز نگاه كردم...

 فقط بي نمك است ، زيبا نيست...

تو هم يكبار ديگر خوب نگاه كن،

اگر نديدي مزه مزه اش كن!

 

**

من فقط يك راه را مي شناسم

آنهم صراط مستقيمي ست كه به رنگ چشمان ....

تو مي رسد!

 

**

آدم به جرم خوردن گندم با حوا

شد رانده از بهشت

اما چه غم ،

حوا خودش بهشت است!

فراري. . .

***

...

...

پاي بستن چه سود؟؟؟؟؟

فراري دل بود!!!!!!

...

...

...

 

 

سنگ شده ام ...

*** 

سنگ شده ام...

...

اما...

در دستانم  آب زلالي  جاريست...

بي انصافي تو بود...

***

ما كه:

شيرواني سرخ عشق را كه نساختيم

بادگير احساست نيز قد علم نكرد

لااقل بيا

براي دوپرنده اي كه در روياهايمان جدا افتاده اند

آشيانه اي نقاشي كنيم

قول ميدهم برايشان شعر تازه اي بگويم

قاب گرفته در روياي مشتركمان

و نصب شده بر طرح آشيانه اي كه بايد سهم ما مي شد .

بي انصافي تو بود كه پرنده ها جدا ماندند

بي انصافي تو بود كه نخواستي

براي شب هاي باراني و بي چتر دنبال سقفي باشي

و لجبازي من كه نخواستم هيچ كس جز تو

بناي خانه عشقم باشد

حالا كه دست هايت چتر نمي شوند

حالا كه نگاهت ستاره نمي بارد

حالا كه خانه اي براي ما شدن نداريم

از كاغذ شعرهايم اتاقي مي سازم

تا آوار تنهايي بر سرت نريزد

و آرامش خيالت ،‌خيس اشك هايم نشود

دلم مي خواد ....

***

مي دوني دلم چي مي خواد:؟؟؟؟؟؟

...

...

 

اينکه گوشه نيمکت کنار زمين بازي پارک دست به سينه بشينم ..

پاهام رو هم بندازم روي هم و فقط نگاه کنم......

 

تو رو نگاه کنم...

اگه بازي مي کني...

اگه زندگي مي کني...

اگه زندگي نمي کني...

اگه حرف مي زني...

اگه ساکتي...

يا اگه

تو هم دست به سينه رو صندلي روبرو نشستي..

 پاهاتم انداختي رو هم و منو نگاه مي کني ...

 

باور کن....

***
قورت مي دهم ... همه دلتنگيهايم را .
و تلخ نوشته هايم را سر مي كشم
انكار نمي كنم ، لج كرده ام
كه برايت بنويسم
گريه كنم
عاشقت بمانم
لج كرده ام دوستت داشته باشم
دلم مي خواهد باور كني
دوستت داشتم همين....
آه...
 گاهي آرزو مي كنم
كاش بودي
نه  !
آروز مي كنم كاش
مي دانستي
مخاطب اين همه اشك
اين همه انتظار
اين همه شعرو احساس
تو بودي ...
آري
براي تو مي نويسم كه ديگر نيستي...

معترض!!!

***

دل بستن آموختم
 ترا...
دل كندن آموختي
 مرا...
شاگرد خوب بودم و تو معترضي؟؟؟
...

معترض!!!

***

دل بستن آموختم
 ترا...
دل كندن آموختي
 مرا...
شاگرد خوب بودم و تو معترضي؟؟؟
...




+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط الهه ناز  | 

زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق

زندگی یعنی لطافت ٬ گم شدن در نرمی عشق

 

دارم هوای  گریه ٬ از  شادی  وصالش

شکر  خدای  رحمن  ٬  از  لطف  بی  مثالش 

 اشکم زشورو شوق است ٬ دیگرزغصه ام نیست

غم را  کجا  توان  دید ٬ با  دیدن جمالش 

 همای خوش سعادت ٬ بر  شانه ام  نشسته

از شکر این پرنده ٬ بوسم من هر دو بالش 

 یارم چه هدیه خواهد ٬ جانم که قابلی نیست

قربان  روی ماهش  ٬  قربان  خط  و خالش 

 از عشق می نویسم ٬ چون او ز عشق گوید

لطف  است  و مهربانی  ٬  مصداق هر کلامش 

 گر خواهشی نماید ٬ با جان و  دل پذیرم

من  تا به آخر  عمر  ٬  جانم  کنم  غلامش 

 با  بودن  نگارم ٬ شادم   همیشه  اما

دارم  هوای   گریه  ٬  از  شادی  وصالش 

شاعردریا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط الهه ناز  | 


سلام به همه دوستان و یاران همراه


لحظه دیــــدن تــو لحظـــه یکــــی شـــدن بود


لحظه تکرار عشق و با تو هم قسم شدن بود


من تـــوی بــــــرق نگاهت قصر رویاهامو دیدم


نذر کردم صد گل یاس تا به عشق تو رسیدم


ای نفسهای پیاپی بــــی تــو زندگی عذابه


مالک دنیا که باشم بــی تو عمر من سرابه


...................................

 


 

از لبهـای گــل سرخ، اســم تــو رو شنیدم


 

عکست رو تــو قاب دل،  با رازقـی کشیدم


 

روز تولــد تو............میــلاد عاشقــی شد


 

چشم قشنگ و نازت خورشید زندگی شد


 

ای مـــاه آسمـــونم بی تو چه بی قرارم


 

آوای دل تو هستی من بی تـو بی بهارم


 

تو قلــب پاک بابا، عشقت زده جـــوونه


 

از حالا تا همیشه تـــویی چراغ خــونه


 

دستــان کوچـکت رو بده بدســـت بابا

 


 

پنجره های قلبت رو وا بکن


 

روشنی صبحـو تماشا بکن


 

گلایه ها رو خط بزن عزیزم


 

اگه بدم تو اون حاشـا بکن


 

        *******


 

مدادو ور دار و یــه دریــا بکش


 

عکس چشامو با یه رویا بکش


 

بال نسیـــم روی ابـــرها بکش


 

یه حس خوبو واسه فردا بکش


 

        *******


 

محبتـــو با رنگ آبـــــی بـــکش


 

یه کـــوچه با گــل اقاقی بکش


 

با حس پاکت تــوی دفتر عشق


 

یه نقشی از عشق خدایی بکش


 

        *******


 

وقتی دل شکسته بودم تو رسیدی


 

از زمـــونه خسته بـــودم تو رسیدی


 

................................


 

گفتی تو قلب یه رنگت خونه دارم


 

هر نفس فقط تــو رو بهـــونه دارم


 

گفتی تـو دنیا فقط تـــو مهــربونی


 

تا ته جاده عشق باهام می مونی


 

.................................


 

دیگه تا یکی شدن چیزی نمونده


 

اون چشــای ناز تو غم سوزونده


 

     *******


 

تو رسیدی شب سفر کرد


 

شب چشمات در بدر کرد


 

تو رسیدی چو گــــل صبح


 

عشق تو قلب من اثر کرد


 

........


 

 


 

 


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط الهه ناز  | 

مطالب قدیمی‌تر